? روزهای فیلتر نشده یک دختر

سریال قهرمانان سریال قهرمانان
مهیج ‌ترین سریال حال حاضر دنیا داستان زندگی انسانهایی با نیروهای خاص
آموزش نفوذ در دلها
روشهای موثر ایجاد علاقه و اصول برقراری روابط صمیمانه را بیاموزید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 11 تیر ماه سال 1388

یک نفر هست که دائم به من میگوید دیوانه ! نمی خواهم بیایید فحشش بدهید تا من را دلداری بدهید ! میدونید تو این سالها اینقدر بهم گفته دیوانه که امر بهم مشتبه شده که دیوانه ام و اصولا با قضیه دیوانگیم کنار آمده ام ... لابد میدونید که حتی بارها رفتم پیش مشاور و با تمام وجودم خواستم که درمانم کند ! خب زیاد بابت این قضیه هزینه کردم تا لا اقل به صورت علمی دیوانگیم و نوعش تشخیص داده بشه و بتونم تو جامعه دیگرانو آزار ندم و به راحتی باهاشون زندگی کنم  اما مشاور احمق من یکبار باهام گریه کرد و بهم توصیه کرد از توی جهنم ... بیام بیرون ٬ حتی سعی کرد چند تا روش بهم نشون بده حتی خواست کسایی بهم معرفی کنه برای کمکم ... و من کمکهای همه رو پس میزنم !

بگذریم ...

این موضوع فشار زیادیو تو زندگیم بهم آورده ... میدونید خیلی وقتها در مقابل آدمهای روانی و مریض بابت اینکه احتمال میدم خودم دیوونه ام سکوت میکنم و به طرز وحشتناکی باهاشون کنار میام و این یعنی یه فشار احمقانه که خودت به خودت می آوری ... وقتی کسی بهم چیزی میگه عوض اینکه بتونم خیلی منطقی از خودم دفاع کنم یا بگذرم ازش ٬توی ضعیف ترین حالت ممکن اشک میریزم ... سرگیجه میگیرم دستام میلرزه و دلم یه پناه میخواد ! یه جا یه زاویه !


هیچ وقت نمیتونم این جمله ها را پشت هم بچینم و عمق دردمو برای کسی بگم ... شاید اگه روزی بگمشون کمی از حجمش کم بشه ...

پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388

آرزوهای من نه برای امشب است نه اصلا امشب تمام میشود !

آرزوهای من بسکه طولانی است تمام نمیشود ! این را امشب فهمیدم ، وقتی داشتم لیستشان میکردم تا یادم بماند و از خدا بخواهمشان !

گاهی وقتها دریچه های تازه ای به زندگی آدم باز میشود ... میدانید اصلا شاید امشب هم تلنگری باشد که یادت بیاید هنوز پر از آرزوهای دراز هستی ! و وقتی آرزو داری یعنی هنوز امید هست ... یعنی میشود امیدوار بود ... 

شب آرزوهایتان * مبارک ...






سه شنبه 2 تیر ماه سال 1388

حال خوشی ندارم ...

بگذارید به حساب اینکه یک نفر را ترجیح می دهی به بقیه آدمها ... بعد با یک نفر یگر بحثت میشود و میرود حرفت را پیش آنکه ترجیحش می دهی به بقیه و از قضا سر پرست تیمت است میزند ...


تو هم اخم میکنی و مینشینی یک گوشه ٬ فوقش ساکت میشوی ... آن یک نفر که ترجیحش می دهی٬ شاید به نوعی جانبت را میگیرد ...

و بعد میگویند خوب بلدی با اخم تخم و قهر ٬ کارت را پیش ببری ...


می دانید خیلی وقتها دوست دارم صبورتر باشم ... اما نمیتوانم٬ صبوری را بلد نیستم ... زود قهر میکنم !

حرفش را دوست نداشتم ... یک جوریم کرد ...

با همان نفری که ترجیحش میدادم ٬ البته فقط ترجیح نبود٬ راستش را بخواهید دوستش داشتم خیلی بیشتر از بقیه ٬قهر که نه اما یک جورای بدی در مقابل مهربانی اش سکوت کردم و شاید بی رحمانه بدخلقی کردم !

یعنی اینکه حق دارم از خودم بیزار باشم برای از دست دادن یک دوست !

و طبق همیشه هرگز نمیتونم یه رابطه رو از اول بسازم ...


گندت بزنند با این اخلاقت که نه قهر بلدی و نه آشتی ٬ فقط یک رابطه نیمه کاره میماند برایت که نمی دانی از این به بعد چه کارش کنی !

قبلتر ها غصه هایم را توی سر پایینی خیابون ولیعصر میگذاشتم ... این روزها ولیعصر هم از ما میگیرند ...

یعنی این روزها تموم میشه ؟


چهارشنبه 27 خرداد ماه سال 1388

وارد شرکت که شدم از منشیها کسی جواب سلامم را نداد ...

بعد وارد سالن خودمان شدم که بیست و هفت هشت نفری توی پارتیشنهای مختلف نشسته اند ! همه یک جورهایی در سکوت محض فرو رفته بودند ! بعید بود اول صبحی این وضعیت !

تازه اومدم خودمو جمع و جور کنم که یکی از آقایون جریان رو برام تعریف کرد ...


از اول انتخابات اول هر صبح بچه های واحد ما عادت کرده اند که مثل فوتبال سر کاندیدای مورد علاقه شان با هم کل کل کنند ... تا دیروز همه بحثها با شوخی و خنده تموم میشد !

انگار امروز صبح بچه ها در حال شوخی بودند که یکی از سرپرستها سر میرسد !

و یک هو سرپرست میتوپد به پسرک که جای تو اینجا نیست و کاری میکنم بیرونت کنند ... تو غلط میکنی از فلانی طرفداری میکنی و کلی حرف و حدیث ...

همه با دهان باز تماشا کرده بودند و اول صبحی حال همه گرفته شده بود ...

ظاهرا همه چیز دارد به بدترین شکل ممکن پیش میرود ! چقدر از این دودستگی بدم می آید ... چقدر غمگینم میکند ...

واقعا کسی هست که از اینهمه اختلاف بین خودمان لذت ببرد ؟



سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1388

اغلب که میخواهد صدایم کند میگوید خواهر من !

کی بود میگفت بدش میاد بهش بگن خواهر من ؟ من که نبودم ! وقتی که میگه خواهر من دلم میخواد بگم چقدر دلم میخواست برادرم باشی

دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1388

این روزها تهران را دوست ندارم !  

این روزها مردم را هم کمتر دوست دارم ...  

این روزها حتی موسوی را هم دوست ندارم ... گو اینکه از اولش هم گرایشی نداشتم به او ٬ اما بعضی از فیگورهای تبلیغاتیشان برایم جالب بود ٬ اینکه با رهنورد همیشه بود از همه برایم قشنگ تر بود ... هنوز هم نمیدانم برنامه اقتصادیش ... سیاست خارجی اش چه بود ... تنها میدانم قرار بود بهتر باشد از قبلی ٬ حالا بهتری اش به جمع کردن گشت ارشاد بود و جایگزین کردن گشتهای ثاراله دهه شصت یا چه ؟ نمیدانم ؟ انگار قولش به جوانترها همین بوده که هر روز عصر توی ولیعصر رقص کنان تبلیغش را میکردند ! که انگار الان تمام دغدغه ما همین گشتها است ! که انگار ما اقتصاد و فرهنگمان بیست است !

تهران را چه شده است ؟ مردم را چه شده است ؟ چه شده است که ۲۴ میلیون رای را ۲۴ میلیون آدم را احمق مینامند و خودشان را روشنفکر ؟ چه شده است ؟ چه شده است که اگر شیشه های بانکها را بشکنند ! اینکه با ترس و لرز قدم بگذاری به میدان ونک تا مثلا مثل همیشه برگردی خانه و آخرش پیاده با ترس و لرز خیابان را گز میکنی ! چه شده است که انسانی است آتش زدن اتوبوس و شکستن شیشه های بانک ؟ چه شده است که هر روز باید نگران خواهرم باشم که توی بانک وسط میدون٬  نکند بلایی به سرش بیاید با این جماعت ! چه شده است که این کارها انسانی شده است ؟  

چه شده است که به قول یک بلاگی میخواندم و یادم نیست کجا بود مردمی که تا بحال اگر میپرسیدی از امام چه میدانید میگفتند ارتحالش را ٬ حالا سنگ امام را به سینه میزنند و دنبال آرمانهای او میگردند ... که همه شان بازیچه هستند !   

قدرت !

باشد من هم جز قشر مستضعف هستم ٬ اصلا گیریم من هم روستایی هستم که اگر هم باشم دست تمامشان را میبوسم و هیچ برتری بین خودم و آنها نمیبینم ...  گیریم من هم ٬ یکی از همین دهاتهای اطراف ٬ به قول شما با مینی بوس به تهران آمدم٬  من جزء توده عوام هستم و شما روشنفکر ٬ اصلا گیریم حرف شما راست باشد ! قبول است ٬  شما راست میگویید پس لطفا قانون را عوض کنید نگویید اکثریت آرا ٬ بگویید رای قشر خاص از جامعه که بعید میدانم که قشر خاص جامعه تنها شما باشید ! اگر دموکراسی شما این است ... بگویید تا معنی دموکراسی را در فرهنگ لغاتمان تغییر دهیم ... اصلا چرا جمهوری ؟ دیکتاتور برازنده تر است برای شما ...  

شمایی که فکر میکنید باخته اید و با هم نامهربان میشوید ! شمایی که تمام مدت با ما نامهربان بودید !

لطفا شما من را روشن کنید٬ شاید من کم میدانم ... من تموم سوالهای ذهنم بدون جواب هست ... چی شده که پچ پچ های درگوشیمان پچ پچ های خانگیمان رافراموش کرده ایم ... 

دلم برای یکماه پیش تنگ شده است ... ای کاش کس دیگری رای اکثریت را می آورد یا ثابت میشد شما راست میگویید و آنوقت دوباره آرامش برمیگشت !  

ای کاش زودتر همه چیز مثل قبل آرام شود تا دیگر همکار عراقیم جرات نکند راجع به ایرانی نظر بدهد ! نمیدانید چه حس بدی دارد وقتی یک عراقی که آرزویش گرفتن تابعیت ایران است ! خوشحال است از وضع موجود و هر روز در هر تجمع اعتراض آمیزی قاطی هموطنان و همشهری های من میشود و میگوید نیم درصد از مردم ایران شعور دارند ! چون به فلانی  رای داده اند ....  

دلم میخواهد ایران بماند ٬ آرام و متحد ٬حالا هر کسی که میخواهد رئیس جمهور باشد ...  

شیشه های خانه خودمان را به نشانه اعتراض نشکنیم !

جمعه 22 خرداد ماه سال 1388

توی ماشین کنارش نشسته ام ! آمده بود خانه مان که کارت سوخت بگیرد گفتم تا جایی برساندم ... پمپ بنزین بودیم ... پسرک ماشین جلویی پیاده شد که بنزین بزند ... کمی نگاهش چرخید داخل ماشین  ... خب خدا چشم را داده برای دیدن ...
شروع کرده به غر زدن که پسرک چرا داخل ماشین را نگاه کرده ...
دست خودم نیست که این جور وقتها خنده ام میگیرد وقتی که چیزی به آدم نسبت میدهند که آدم روحش هم از آن بی خبر است آدم میخندد !
میخندم ... خودش مرتب حرف میزند و مسخره بازی در می آورد من هم به حرفهایش میخندم و بیرون را نگاه میکنم ... نگاه من را دنبال میکند و لابد نگاه پسرک را !
پسرک را نگاه نمیکنم تا ببینم نگاهش کجا میچرخد ! دوباره میگوید چرا نگاهش میکنی تا نگاهت کند ...
قهقهه میزنم اینبار ... بی جهت دارد خودش را اذیت میکند و من را ...
امایک چیزی را میگویم بین خودمان بماند ... بدم نمی اید بی دلیل کسی اینجور احمقانه گیر می دهد ... این پسرک کوچولوی کنار دستم را که داخل آدم حساب نمیکنم ... برادر زاده ام است ... همینم مانده فسقلی برای من تکلیف تعیین کند و نگاهم را دنبال کند ... کسی نیست به او بگوید بچه جان تو مگه همیشه با منی که اینطور کلافه یک نگاه بقیه میشوی ... اینطور که باشد باید همیشه دنبالم راه بیافتی و مثلا مراقبم باشی  !
اما اگر بدانید بعضی وقتها چه تفریحی دارد اینطوری کسی بی دلیل و جهت رگ غیرتش قلمبه میشود !
گاهی وقتها دوست دارم کسی مراقبم باشد ... خودم که میدانم پایبندم حتی به احساس حالا چه رسد به تعهد ، اما خب وقتی ببینم کسی بیجهت کلافه میشود ، ناجوانمردانه دیوانه میشوم و هوس میکنم بیشتر کلافه اش کنم ...
اما راستش را بخواهید یک هو دلم برای اینجور مسخره بازیهای کودکانه که کجا را نگاه میکنی به کی تلفن میزنی با کی بیرون میروی، تنگ شد ! یک هو دلم خواست برای کارهایم به کسی جواب پس بدهم ... یک نوع خود آزاری آن هم از نوع حادش دامنگیرم شد!

چهارشنبه 20 خرداد ماه سال 1388

منتظرم دورو برم خلوت شود تا بنشینم و سر صبر بنویسم ! 

این روزها گهگاه موقع انجام کارهایم لبخند کمرنگی می آید روی لبهایم !  

بعضی وقتها کمرنگ هم نیست اینقدر پر رنگ است که تنهایی با خودم میخندم ...  

چقدر  بعضی از ادمها خوب و مهربان هستند !  

چقدر بعضی وقتها ٬ بعضی از آدمها ذهنت را تمام و کمال درگیر میکنند !  

ذهنت را که نه ٬ تمام وجودت را ! 

یادشان که می افتی ته دلت یک طوری میشود٬ طورش را نمیدانم ٬ شاید یک حس باشد ٬ حسی که ته دلت را میسوزاند و دوست داری آن را ٬ آن حس را میگویم ... بعضی وقتها وقتی به کسی فکر میکنی لبخند میزنی ... دست خودت نیست یک هو دلت آشوب میشود !

میدانی چیست ؟ بعضی از آدمها هم وقتی به تو فکر میکنند لبخند میزنند !  

اصلا فکر لازم نیست که ... بعضی وقتها بی جهت دلت را میسپاری به رویا ...   

و بعد هم یک هو همه چیز آوار میشود روی سرمن یا رویاها !  

وقتی که حس میکنی تو یک دروغ بزرگ هستی !  

 ایراد که نیست ! نه چیزی فراتر از ایراد است عیب است٬ هیچ وقت خودم نبودم ... یا لا اقل هیچ کس باور نکرد که من دخترکی بیش نیستم ! چرا اینهمه من را جدی گرفته ای ؟ جدی که نه زیادی باور کرده ای ...  

خودم را دوست ندارم اما وانمود میکنم دوست دارم یا آنطوری هستم که تو دوست داری و این یعنی اینکه دروغ میگویم هم به تو هم به خودم و هم به احساسی که فکر میکنم دارد شکل میگیرد !  لا اقل در من ...

اینطور که بشود مجبورم باز هم فرار کنم از خودم و تمام ترسهایم و حتی تمام لبخندهایی که دلم را آشوب میکند ...  

سه شنبه 19 خرداد ماه سال 1388

شوخی که نیست ... وقتی که یک نفر برای اولین بار توی آسانسور تو را ببیند ! و بگوید به کی رای میدهی ؟

تو بگویی به فلانی !

نگاه عاقل اندر سفیهی به تو بیاندازد و بگوید : تو به این خوشتیپی !!!!! واقعا میخواهی به فلانی رای بدهی ؟ اتفاقا خیلی با تعریف و آب و تاب هم بگوید خیلی هم جدی باشد ...

یک لحظه ته دلت قند آب میشود !

هیچ کلمه ای مثل این ٬ تا بحال رای مان را نزده بود و ما را در تصمیم گیری مردد نکرده بود !!! اصلا یکهو امر به ما مشتبه شد !!!!

یکی از روشهای اخذ رای را در س..تاد های ان...ت..خاباتی ٬ تعریف و تمجدید از ملت قرار دهید ! لااقل زیاد هم ناجوانمردانه نیست ...


پنجشنبه 14 خرداد ماه سال 1388

 این روزها که همه دارند همدیگر را قهوه ای میکنند ! اصلا آدم دست و دلش به نوشتن نمی رود ! بیشتر دلش میخواهد سر پا گوش شود و بشنود که این به آن میگوید آینه آینه و اون به این میگوید به مامانم میگمت ... ما هم چیز گیر شدیم یعنی جو گیر شدیم و با تمام قوا اخبار را دنبال میکنیم !