? روزهای فیلتر نشده یک دختر

زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 20 بهمن ماه سال 1388

 

دلم میخواست منم والنتاین برای کسی کادو میخریدم !  

 

دوشنبه 19 بهمن ماه سال 1388

من فقط عاشق اینم حرف قلبتو بدونم  

الکی بگم جدا شیم تو بگی که نمیتونم  !

 

من فقط عاشق اینم که بگی از همه بیزاری 

دو سه روز پیدام نشه تا ببینم چه حالی داری    

من فقط عاشق اینم عمری از خدا بگیرم  

اینقدر زنده بمونم تا به جای تو بمیرم !  

 

من فقط عاشق اینم روزایی که با تو تنهام  

کاروبار و زندگیمو بذارم برای فردام    

من فقط عاشق اینم وقتی از همه کلافه ام  

بشینم یه گوشه دنج موهای تورو ببافم    

عاشق اون لحظه ام که پشت پنجره بشینم  

حواست به من نباشه دزدکی تورو ببینم 

شنبه 17 بهمن ماه سال 1388

دیشب خیلی گریه کرده بودم ! صبح هم غم داشتم ... یه عالمه ...  اما مثل هر روز بودم همان گوشه نشسته بودم ... تلفن هایم را جواب میدادم ... حتی یک بار مدیر عامل زنگ زد و کارم داشت ... دومین بار بود که با مدیر عامل حرف میزدم ... اینجا ما اصلا مدیر عامل را نمیبینیم ... گهگاه توی راهرو میبینیمش ! سلامی میکنیم و تمام ... بچه ها میگویند توی جلسه ها برای پروژه های اخیر که مهم تر است من را پیشنهاد داده ...  

من اما یک غم بزرگ توی دلم بود ... یک غم بزرگ هست ! گفتنی نیست !  

برایم چه فایده دارد ! کاش کاری نمیکردیم که بعدش این همه ضرر کنیم ! که مثلا برای عذر خواهی دستبند طلا برای هم کادو بخریم ... من این دستبند را نمیخواهم اصلا دوستش هم ندارم ... بگذریم ... اینکه حس تنهایی میکنم چیز تازه ای نیست ...

توی شرکت کارهایم را میکنم ... آخر وقتی رفته بودم کنار میز سرپرستمان ... سرپرست میگوید امروز چقدر معصوم و دوست داشتنی شدی ... دخترک همکار میگوید امروز انگار غم دارد ! میگه آره توی چشمات غم هست اما خیلی معصوم شدی ... رویش را میکند به دخترک همکار میگوید نگاش کن چقدر معصومه !!!!!!!

چرا وقتی من خوشحالم ... وقتی همه ی آدمها را دوست دارم وقتی حس خوشبختی میکنم هیچ کس من را دوست ندارد ؟ همه میخواهند یک طوری تمام دنیایم را تمام شادیهایم را نابود کنند وقتی غمگین افسرده یک گوشه نشسته ام و دارم دو دوتا چهار تای بدبختیهایم را میکنم از من تعریف میکنند کاری به کارم ندارند ... یا حتی اصلا دوستم دارند !  

دلم یک جای امن میخواهد ... یک کسی یا یک جایی که بشود آنجا خوشحال بود که رودربایستی نکنم از دوست داشتن از دوست داشته شدن ... از فریاد شادی کشیدن ! که نترسم از خوشحال بودن ... یک جایی که برای خودم باشد ... یک نفر که با خوشحالیم خوشحال باشد !

جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

دلم پول میخواهد  ... 

میدانید پولدار شدن کمی ذکاوت میخواهد و شانس و کمی جسارت و تلاش ... 

مردم بسکه تلاش کردم لابد ذکاوت و شانس و جسارتش را ندارم ... 

اینکه از ۱۹ سالگی تا حالا که ۲۶ سالم شده همیشه تنها بودم ... به معنی واقعی کلمه کم چیزی نیست ... شما میگویید ۱۹ سال ... و من میگویم دخترکی که هیچی از زندگی نمیدانست و نمیداند ... اصلا گیریم من دارم اشتباه میکنم مگه راه دیگری جز تلاش کردن کار کردن هم هست که من نمیدانم؟

دخترک بریده است ... امروز این لحظه و اینجا دلش خواسته ٬ دلش میخواهد بمیرد .. حالا که نگاه میکند و میبیند سهمش یک چمدان است دم در ورودی ! تمام سهمش از دنیا همین است و بس ...  دلش میخواهد بمیرد برای بی کسی و تنهایی و طفلکی بودنش ...  

پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388

وقتی میبینمش خوشحال میشوم ... میدانید از صبح با خودم قرار گذاشته ام که امروز که شیفتم است اگر نیاید ٬ اگر اصرار کرده باشد بروم و خودش نباشد یعنی خیال کرده ام ... همه اش را خیال کرده ام ... می آید ... شیفتش نبوده و آمده ...  

من چقدر این نگاههای طولانی را دوست دارم ... اصلا نگاههای این آدم یک طوری است که آدم دوست دارد ... که آدم حسودیش میشود وقتی نگاهش به کس دیگری می افتد !  

یک ساعت بعد مدیر پروژه مان زنگ میزند که بروم سایت !  دلم میخواست بمانم و او هم ...  

زنگ میزند به مدیر پروژه مان و میگوید اینجا خیلی کار مانده است٬من یه نفر لازم دارم ...   

هیچ کاری نداریم اما ... این را من میدانم و او هم ...  

نمیشود نروم این را من میدانم و او هم ...

میگوید توی سایت هم از این همین بد اخلاقیهایی که با من میکنی بکن ... بگذار نگویند حتما تو باید بروی !  

میبینی ترا خدا همه باید بگویند من کم حرفم ... من خوش اخلاقم ... به جز آنکسی که باید بگوید ...  

چرا مردها اینهمه خنگ هستند ! ؟   

من خسته شده ام از این قایم موشک بازی ...  

به قول یک نفر که میگفت یا دوستت دارد واقعا ! ... یا دنبال حال خوش است ... یا اینکه به همه آدمها اینهمه علاقه نشان میدهد ...  

 

 

پنجشنبه 15 بهمن ماه سال 1388

توی سایت تعداد زیادی از بچه ها هستن ... از بچه های تولید گرفته تا برنامه ریزی ... تیم ما هم هست ... چندروز است پشت سر هم با تیم آی تی آنجا موقع ناهار همه با هم هستیم ... من تنها خانوم هستم و حرف خاصی هم برای گفتن ندارم ... ناهارم را میخورم و میروم سراغ کارم ! بچه ها هم خیلی چیزهای خنده دار میگویند ... همیشه خوشحال کار میکنند ... دوستشان دارم ...  

مدیر تولید یکی از واحدها امروز میگفت تو اگه مرد بودی نمیتونستی زن بگیری بس که کم حرفی ! 

البته خواستم اضافه کنم حالا که زن هم هستم نمیتوانم شوهر کنم ...  

اصلا اگر مشکل از کم حرفی باشد یک جوری حلش میکنم !

چهارشنبه 14 بهمن ماه سال 1388

امروز سعی کردم یک چیزهایی بخونم ... شده ام ماشین ! همان کارهایی را میکنم که از من خواسته اند ... گیریم بگویند کارم خوب است ... گیریم خیلی چیزها راجع به آدم بگویند پشت سرش یا اینکه جلویش ! اما من شده ام مثل یک ماشین ... صبح ها میروم سر کار ... همان کاری را میکنم که آنها میخواهند ...

راستش این است که دیگر کمتر میتوانم خوب فکر کنم ... تحلیل کنم ! 

عصری که زود آمدم نشستم و یک چیزهایی خواندم ... میدانید هیچ چیز هم نفهمیدم ...  

اس ام اس زدم برای سر پرست که بدانم فردا چه کنم ... بروم سایت یا اینکه بروم شرکت ! قبلترش گفته بود بروم شرکت ! گفته بودم میروم ... و میخواستم کنسلش کنم ...

او هم جوابم را داد  ... گفت که خیلی بد هستم !‌ یعنی متن اس ام اسش این بود : خیلی بد هستی ...

نمیدانم ٬ لابد فردا نیست شاید هم باشد و یک نفر باید شیفت شرکت باشد ... نمیدانم ...  

چند روزی که است که نمیبینمش یک راست میروم سایت و بر میگردم ...   

اینکه دلم نمیخواهد سری به شرکت بزنم را نگذارید به حساب اینکه از یکی بدم می آید یا خوشم می آید بگذارید به حساب اینکه یک روز عصر که شوخی شوخی بهم گفت تو دلت برایم تنگ میشود و غرور یک عدد دخترک ... دخترکی توی این یک هفته با شدت دارد ثابت میکند که حتی دلش نمیخواهد صدای سرپرستش را بشنود  ... و دروغ میگوید !‌    

 

دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388

تا موبایلمو روشن میکنم... یه اس ام اس برام میاد ... هنوز اس ام اسو تا آخر نخوندم که موبایلم زنگ میزنه ...  

دارم فکر میکنم تو پهلو موبایلت نشستی ببینی کی دلویر میشه فوری زنگ بزنی ؟!  

آقایان سرپرست کاره اداری را در ساعت اداری میگویند ... 

چقدر دلم خنک میشد اگه تا فردا موبایلمو روشن نمیکردم ! چه کیفی دارد راه رفتن روی نرو شما ! 

شنبه 10 بهمن ماه سال 1388

شبها که می آیم ... آهنگ گوش میکنم ... لا مصب این ترانه های مهستی برایم قدیمی نمیشود ! هر وقت دلت پر باشد می آیی و مثل اتوبوسها سالهای شصت خرده ای میگذاریشان و کلی کیفور میشوی ! یعنی میخواهم یک طوری بهتان بگویم که این ترانه های مهستی را دوست دارم . میخواهم یک طوری حالی تان  کنم که فرقی وجود ندارد بین من و راننده های کامیون ... 

اما یک جورایی از این وضعیت خسته شدم !  

میدانید خسته شده ام ... از یک غم و روزمرگی همیشگی ! از جای خالی یک عشق ! اینجا توی قلبم هیچ چیز نیست ... نه اینکه بخواهم خالی باشد ! نه اینکه بخواهم ... به خدا نمیخواهم اما انگار همین طور پیش می آید !   

بد هم نیست ! وقتی خالی است ... وقتی هیچ چیزی نیست راحت و آسوده به کارهایت میرسی ... یا امید داری صندوقچه ات یک روزی پر میشود از آن چیزهایی که دوست داری ! که وقتت پر میشود زیاد ... خیلی زیاد ... همه اش را کار میکنی ...  

اما تا کجا برای چی ؟  

میخواهم بگویم همه چیز همه ی اون ابراز علاقه های سفیهانه ی سر پرست تمام شد ... دیگر نمیگوید صدایم را دوست دارد ... دیگر اصلا وقتی نگاهم میکند نمیگوید نگاه کردنهایم را دوست دارد یا چهره ام !!!! یا اینکه وقتی با دست خطم برایش چیزی مینویسم نگاه نمیکند به دست خطم و نمیگوید همه چیزهایت را مرتب و قشنگ است ! اتفاقا چند روزی است که آخر وقتها گزارش کارم را که میبیند میگوید عین وصیتنامه فلانی زیاد خط خطی است !  اصلا دیگر نمی گوید خیلی مهربان هستم نمیگوید اخلاقم محشر است ! دیگر حتی نمیگوید دوستم دارد ...

نمیخواستم من دلبسته شوم و تهش هیچ چیزی نباشد ... من از دلبستگی میترسم ... من ادعا میکنم که دلبسته نمیشوم ! اما دلبسته میشوم زیاد ... زیاد عادت میکنم ! این روزها چند تا میز با هم فاصله گرفته ایم ... من کار میکنم و او هم ... خوب است دیگر از بچه بازی و زیر آب زنی و کم و کسر گذاشتن توی حقوق و اضافه کار هم خبری نیست ... معضل مرخصیها هم انگار دارد حل میشود ... میگوید توی حقوق و پاداش او هیچ کاره بوده ... میگوید معضل مرخصی را هم خودش حل کرده !

دیگر اینکه هیچ ... خواستم بگویم خالیم از هر حسی ...  

جهت رفع ابهامات عرض کردیم !

شنبه 10 بهمن ماه سال 1388

 

میگه شوهر ٬ نامزد ٬ دوست پسر نداری ؟ 

میگم نه ! 

میگه خاک بر سر بی عرضه چلمنگت کنم !  

 

 

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>