این روزها تهران را دوست ندارم !
این روزها مردم را هم کمتر دوست دارم ...
این روزها حتی موسوی را هم دوست ندارم ... گو اینکه از اولش هم گرایشی نداشتم به او ٬ اما بعضی از فیگورهای تبلیغاتیشان برایم جالب بود ٬ اینکه با رهنورد همیشه بود از همه برایم قشنگ تر بود ... هنوز هم نمیدانم برنامه اقتصادیش ... سیاست خارجی اش چه بود ... تنها میدانم قرار بود بهتر باشد از قبلی ٬ حالا بهتری اش به جمع کردن گشت ارشاد بود و جایگزین کردن گشتهای ثاراله دهه شصت یا چه ؟ نمیدانم ؟ انگار قولش به جوانترها همین بوده که هر روز عصر توی ولیعصر رقص کنان تبلیغش را میکردند ! که انگار الان تمام دغدغه ما همین گشتها است ! که انگار ما اقتصاد و فرهنگمان بیست است !
تهران را چه شده است ؟ مردم را چه شده است ؟ چه شده است که ۲۴ میلیون رای را ۲۴ میلیون آدم را احمق مینامند و خودشان را روشنفکر ؟ چه شده است ؟ چه شده است که اگر شیشه های بانکها را بشکنند ! اینکه با ترس و لرز قدم بگذاری به میدان ونک تا مثلا مثل همیشه برگردی خانه و آخرش پیاده با ترس و لرز خیابان را گز میکنی ! چه شده است که انسانی است آتش زدن اتوبوس و شکستن شیشه های بانک ؟ چه شده است که هر روز باید نگران خواهرم باشم که توی بانک وسط میدون٬ نکند بلایی به سرش بیاید با این جماعت ! چه شده است که این کارها انسانی شده است ؟
چه شده است که به قول یک بلاگی میخواندم و یادم نیست کجا بود مردمی که تا بحال اگر میپرسیدی از امام چه میدانید میگفتند ارتحالش را ٬ حالا سنگ امام را به سینه میزنند و دنبال آرمانهای او میگردند ... که همه شان بازیچه هستند !
قدرت !
باشد من هم جز قشر مستضعف هستم ٬ اصلا گیریم من هم روستایی هستم که اگر هم باشم دست تمامشان را میبوسم و هیچ برتری بین خودم و آنها نمیبینم ... گیریم من هم ٬ یکی از همین دهاتهای اطراف ٬ به قول شما با مینی بوس به تهران آمدم٬ من جزء توده عوام هستم و شما روشنفکر ٬ اصلا گیریم حرف شما راست باشد ! قبول است ٬ شما راست میگویید پس لطفا قانون را عوض کنید نگویید اکثریت آرا ٬ بگویید رای قشر خاص از جامعه که بعید میدانم که قشر خاص جامعه تنها شما باشید ! اگر دموکراسی شما این است ... بگویید تا معنی دموکراسی را در فرهنگ لغاتمان تغییر دهیم ... اصلا چرا جمهوری ؟ دیکتاتور برازنده تر است برای شما ...
شمایی که فکر میکنید باخته اید و با هم نامهربان میشوید ! شمایی که تمام مدت با ما نامهربان بودید !
لطفا شما من را روشن کنید٬ شاید من کم میدانم ... من تموم سوالهای ذهنم بدون جواب هست ... چی شده که پچ پچ های درگوشیمان پچ پچ های خانگیمان رافراموش کرده ایم ...
دلم برای یکماه پیش تنگ شده است ... ای کاش کس دیگری رای اکثریت را می آورد یا ثابت میشد شما راست میگویید و آنوقت دوباره آرامش برمیگشت !
ای کاش زودتر همه چیز مثل قبل آرام شود تا دیگر همکار عراقیم جرات نکند راجع به ایرانی نظر بدهد ! نمیدانید چه حس بدی دارد وقتی یک عراقی که آرزویش گرفتن تابعیت ایران است ! خوشحال است از وضع موجود و هر روز در هر تجمع اعتراض آمیزی قاطی هموطنان و همشهری های من میشود و میگوید نیم درصد از مردم ایران شعور دارند ! چون به فلانی رای داده اند ....
دلم میخواهد ایران بماند ٬ آرام و متحد ٬حالا هر کسی که میخواهد رئیس جمهور باشد ...
شیشه های خانه خودمان را به نشانه اعتراض نشکنیم !