تو یه بلاگی که شدیدا از نوشته های بلاگش خوشم میاد خوندم که نویسنده بلاگ که یک آقا است نوشته بود :
اتفاقا من همیشه عاشق دخترهای مغرور بوده ام و هیچ چیزی مثل اینجور التماس ها من را منزجر نمی کند .
نمیدونم چی بگم دخترها ذاتا مغرور هستن ، حداقل اونایی که من دیدم یعنی اگه بکشنشون حاضر نیستن پیشقدم در یک ارتباط عاطفی باشند حالا چه برسه به اینکه بیان و التماس هم بکنند ... کی حاضر میشه برای مردی که هیچ علاقه و وابستگی به اون نداره و اون مردی هیچ واکنشی برای احساسات اون قائل نیست التماس کنه ... هیچ کس . مسلما هیچ کس ...
مگر اینکه واقعا یک واکنش خیلی عاطفی از اون مرد ببینه اما انگار خانمهایی که اینقدر به حسشون اعتماد دارن گاهی ( خیلی وقتها ) اشتباه میکنند .
اولین حسه من و شاید آخرینه آن !!! توی 21 سالگی بود حسی که برام خیلی واقعی بود یعنی تصور میکردم واقعی است ...
ارتباطی دوستانه با هم داشتیم گاهی همدیگر را میدیدیم و گاهی تلفن ، برای من ، اون بیتفاوت بود یه چیزی بیشتر از بیتفاوت ، فقط برای تفریح به تلفنها جواب میدادم به تدریج تلفنها زیاد شد و به روزی چند بار رسید و آخرشم محکوم شدم که رفتارم اصلا دخترونه نیست چون واقعا نمیفهمم که اون دوستم داره !!! من هم دو سه تا شاخ بالای سرم سبز شد ما قرارمون از این تریپای عشقی نبود ...
اوجه احساسات ما توی این مدت این بود که یا از تیپ هم ایراد میگرفتیم یا رشته همو مسخره میکردیم ...
حالا یهو همون آدم داشت میگفت دوستم داره خیلی !!!!!!!!!!!!!! ولی قصد ازدواج باهام نداره تو دلم گفتم بشین بینیم بابا !!! و به خودش گفتم کی خواست با تو ازدواج کنه اول ثابت کن کسی تو رو قبول میکنه ... جداً هم اصلا اون موقع عقلم به این چیزا نمیرسید هنوزم مطمئن نیستم که عقلم میرسه ...
برام بیتفاوت بود و اون هر روز بیشتر اصرار داشت که خیلی دوستم داره ... کم کم من هم رفتارام مهربونتر شده بود دیگه منم منتظرش میموندم تا زنگ بزنه اگه روزی 3-4 بار تلفنم زنگ نمیخورد دلم شور میزد من که همیشه تلفنم ته کیفم بود و بعد از 5 بار میس کال تازه صداشو میشنیدم تلفنمو میذاشتم کنار دستم تا نکنه زنگ بزنه من نشنوم .. و گاهی منم زنگ میزدم 3-4 بار اون 3-4 بار من ... تا با خواهرش آشنام کرد و به تدریج فقط تو حرفهاش حرفهای آینده رو میزد ... میدونستم محاله بابا بذاره محاله من با این همه مشکل بتونم به اون برسم و تو همین گیرو دار گفت باید تکلیف همه چیز معلوم بشه من از این ارتباط خوشم نمیاد هر چی گفتم قرارمون نبود. میگفت حالا شده ... میگفتم نمیشه ، میگفت کاری میکنیم که بشه کم سن نبود که بگم حرفش احمقانه بود یا باور نکنم ...
باورم شد که دوستم داره گفتم من با تو مشکلی ندارم و جوابه خودمو بهش دادم گفتم جوابم همینه تا آخرش ...
یادش میافتم خندم میگیره بعد از اون همه اصرار ،حالا من جوابمو داده بودم ، بعد از یکسال شاید هم یکسال و چند ماه ، 24 ساعت بعد دقیقا 24 ساعت بعد گفت پشیمون شده ...
تلفناش قطع شد ... موبایلشو خاموش شد باید توضیح میداد .. نباید گریه میکردم ؟ الان میفهمم نباید ولی اون موقع دنیا روی سرم آوار شد ...
حوصله ندارم بگم بعدش چی شدو نشد ... فقط خواستم بگم منم گریه کردم ... وقتی تلفن زد بعد از این کارش واقعا گریه کردم ... الان میفهمم اشتباه کردم ولی اون موقع گریه کردم نمیدونم شاید حتی بهش گفتم بدون اون میمیرم آره گفتم حتما گفتم بیشتر از صد بار ... فکر کنم اسمش التماس بود ...