شنبه 28 مهر ماه سال 1386

همکارم مادر خانمش فوت شده حالا بین بچه ها و دامادهاش اختلاف افتاده که کی باید از پدر خانمش که سنه بالایی داره مراقبت کنه یعنی پیشه کی بمونه ...

وای خدا ، نگه داشتن یه مرد مصیبته اونم تو اون سنو سال نمیدونم واقعا حکمت خدا چیه بعضیها واقعا رفتنشون بهتر از موندنه ولی میمونن اونقدر که همه براشون آرزوی مرگ میکنن و بعضیها موندنشون آرزوی همه است ولی با رفتنشون یه داغ رو دله همه میذارن تا آخره عمر ...

نمیدونم خدا ، آدمای خوبو زود راحت میکنه یا آدمای بدو ؟ اصلا نمیدونم ... ولی دلم نمیخواد هیچ وقت به جایی برسم که بقیه آرزوی مرگمو بکنن ... چقدر سنگین رنگین مردن کیف داره ...

چند روز پیش یه خانمه حدودا 75 ساله تو بیمارستان دیدم که دو ماه بود کما بود ... نمیدونم بر میگرده به زندگی یا نه ؟ اصلا نمیدونم اگه برگرده به زندگی برای خودش یا اطرافیانش میتونه مفید باشه یا نه ؟

وای من فکر کنم این بزرگترین عذاب برای اطرافیانه آدم باشه ... اون که حالیش نیست تو چه وضعیتیه ؟

حالا منه خبیث منه بیشعور منه احمق نشستم دعا میکنم که نکنه اونم به این روز بیافته خدایا من خیلی پستم خودم میدونم ...

جمعه 27 مهر ماه سال 1386

فایده ای نداره بشینی و به گذشته ها فکر کنی ، اصلا من از تو متنفرم ، اصلا تو داری یه عمر آزرام میدی چه فایده داره به تو فکر کردن ...

خیلی ازت متنفرم هرچیم بگم مثله تفه سر بالا میمونه میاد میخوره تو صورته خودم پس خفه میشم و با شرایط کنار میام 24 سال کنار اومدم چند سال دیگه هم روش ... به خاطره شرایط خیلی چیزارو از دست دادم بازم کنار میام ... شاید یه تغییری شد ...

این روزا انگار داره یه اتفاقای می افته ... اگه پروژم به نتیجه برسه میتونم با خیاله راحت دنباله یه کار برای عصرام هم باشم ... از هفته دیگه بیشتر میمونم سر کار بعد از ساعت 4 هم میمونم البته اگه بشه ، پروژمو به یه جا میروسنم ...

 بعدشم با خیاله راحت درسمو میخونم دیگه هم به تو فکر نمیکنم ، میدونم خیلی چیزارو ازم گرفتی بازم داری میگیری اما دیگه بهت فکر نمیکنم خودت میدونی که ازت متنفرم متنفر ...

 

 

پنجشنبه 26 مهر ماه سال 1386

من هیچ وقت برای درس خوندنم از اون کمک نخواستم ، نه مالی نه هیچ چیز دیگه ... اما وقتی دیدم این همه منت سرمه فقط به خاطره اینکه ، واقعا نمیدونم بخاطر چی منت سرم بود ...

درسمو ول کردم یعنی به یه جایی رسوندم بعدش دیگه ول کردم ... گفتم اول به فکر پول در آوردن باشم خیلی بهتره تمام هدفم تو این چند سال کار کردن بود ... اما خب نشد که بتونم یه جوری خودمو جمع و جور کنم . حتما یه جای کار اشکال داشت این از اون چیزایی که نمیدونم کجاش اشکال داشت  ...

دلم میخواد بتونم یه خونه اجاره کنم دلم میخواد از اینجا برم واقعا دیگه  نه مغزم با این حجم کمش گنجایش این همه تحقیرو داره نه قلبم بیشتر از این جایی برای شکستن داره ...

امروز رئیسم بازم وعده سر خرمن بهم داد اگه این پروژه رو بتونم بنویسم ... نمیدونم میشه یا نه واقعا نمیدونم میتونم این پروژه رو بنویسم یا نه ؟ اونم که همش گیر میده هر روز میگه کارت به کجا رسیده بعدش تصمیمش عوض میشه یه جای کارو تغییر میده بعدشم میخواد فرمای نصفه نیمه منو ببینه منم که همیشه خدا برنامم تو دیواره به جای اجرا شدن و امروزم از اون روزا بود حسابی ضایع شدم ...

هر روز صبح وقتی چشامو باز میکنم فقط میگم خدایا کمک کن یه روز دیگه شروع شد نذار که تحقیر بشم اما انگار خدا چشاشو بسته و منو نمیبینه ...

باید از این جا برم خودم میدونم اما واقعا جاییو رو که باید برم بلد نیستم هر روز دارم تو این آگهیا بین این وامایی که بانکا میدن دنباله یه راهه تازه میگردم ...

پنجشنبه 26 مهر ماه سال 1386

تو یه بلاگی که شدیدا از نوشته های بلاگش خوشم میاد خوندم که نویسنده بلاگ که یک آقا است نوشته بود :

اتفاقا من همیشه عاشق دخترهای مغرور بوده ام و هیچ چیزی مثل اینجور التماس ها من را منزجر نمی کند .

نمیدونم چی بگم دخترها ذاتا مغرور هستن ، حداقل اونایی که من دیدم یعنی اگه بکشنشون حاضر نیستن پیشقدم در یک ارتباط عاطفی باشند حالا چه برسه به اینکه بیان و التماس هم بکنند ... کی حاضر میشه برای مردی که هیچ علاقه و وابستگی به اون نداره و اون مردی هیچ واکنشی برای احساسات اون قائل نیست التماس کنه ... هیچ کس . مسلما هیچ کس ...

مگر اینکه واقعا یک واکنش خیلی عاطفی از اون مرد ببینه اما انگار خانمهایی که اینقدر به حسشون اعتماد دارن گاهی ( خیلی وقتها ) اشتباه میکنند .

اولین حسه من و شاید آخرینه آن  !!!  توی 21 سالگی بود حسی که برام خیلی واقعی بود یعنی تصور میکردم واقعی است ...

ارتباطی دوستانه با هم داشتیم گاهی همدیگر را میدیدیم و گاهی تلفن ، برای من ، اون بیتفاوت بود یه چیزی بیشتر از بیتفاوت ، فقط برای تفریح به تلفنها جواب میدادم به تدریج تلفنها زیاد شد و به روزی چند بار رسید و آخرشم محکوم شدم که رفتارم اصلا دخترونه نیست چون واقعا نمیفهمم که اون دوستم داره !!! من هم دو سه تا شاخ بالای سرم سبز شد ما قرارمون از این تریپای عشقی نبود  ...

اوجه احساسات ما توی این مدت این بود که یا از تیپ هم ایراد میگرفتیم یا رشته همو مسخره میکردیم ...

حالا یهو همون آدم داشت میگفت دوستم داره خیلی !!!!!!!!!!!!!! ولی قصد ازدواج باهام نداره تو دلم گفتم بشین بینیم بابا !!! و به خودش گفتم کی خواست با تو ازدواج کنه اول ثابت کن کسی تو رو قبول میکنه ... جداً هم اصلا اون موقع عقلم به این چیزا نمیرسید هنوزم مطمئن نیستم که عقلم میرسه ...

برام بیتفاوت بود و اون هر روز بیشتر اصرار داشت که خیلی دوستم داره ... کم کم من هم رفتارام مهربونتر شده بود دیگه منم منتظرش میموندم تا زنگ بزنه اگه روزی 3-4 بار تلفنم زنگ نمیخورد دلم شور میزد من که همیشه تلفنم ته کیفم بود و بعد از 5 بار میس کال تازه صداشو میشنیدم تلفنمو میذاشتم کنار دستم تا نکنه زنگ بزنه من نشنوم .. و گاهی منم زنگ میزدم 3-4 بار اون 3-4 بار من ... تا با خواهرش آشنام کرد و به تدریج فقط تو حرفهاش حرفهای آینده رو میزد ... میدونستم محاله بابا بذاره محاله من با این همه مشکل بتونم به اون برسم و تو همین گیرو دار گفت باید تکلیف همه چیز معلوم بشه من از این ارتباط خوشم نمیاد هر چی گفتم قرارمون نبود. میگفت حالا شده ... میگفتم نمیشه ، میگفت کاری میکنیم که بشه کم سن نبود که بگم حرفش احمقانه بود یا باور نکنم  ...

باورم شد که دوستم داره گفتم من با تو مشکلی ندارم و جوابه خودمو بهش دادم گفتم جوابم همینه تا آخرش ...

یادش میافتم خندم میگیره بعد از اون همه اصرار ،حالا من جوابمو داده بودم ، بعد از یکسال شاید هم یکسال و چند ماه ، 24 ساعت بعد دقیقا 24 ساعت بعد گفت پشیمون شده ...

تلفناش قطع شد ... موبایلشو خاموش شد باید توضیح میداد .. نباید گریه میکردم ؟ الان میفهمم نباید ولی اون موقع دنیا روی سرم آوار شد ...

حوصله ندارم بگم بعدش چی شدو نشد ... فقط خواستم بگم منم گریه کردم ... وقتی تلفن زد بعد از این کارش واقعا گریه کردم ... الان میفهمم اشتباه کردم ولی اون موقع گریه کردم نمیدونم شاید حتی بهش گفتم بدون اون میمیرم آره گفتم حتما گفتم بیشتر از صد بار ... فکر کنم اسمش التماس بود ...

چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386

من آدامای زیادی تو زندگیم ندیدم ، دایره ارتباطات من همیشه محدود بود شاید برای اینکه خیالشون راحت باشه که من هر گز منحرف نمیشم اما به چه قیمتی ؟

چند وقت پیش رئیسم بهم گفت فلانی دنباله یه دختر خوب میگرده !!! و کلی هم در وصف اون آقا برای من گفت : من هم مثله بز گوش کردم ... بهم گفت کسیو میشناسی ؟ خندم گرفت گفتم چند تا از دوستام هستن اما من نمیدونم قبول کنن یا نه اگه بخواین ازشون اجازه میگیریم 10 دقیقه بعد اومدو گفت خودت نمیخوای ازدواج کنی ؟ داره دیر میشه ها !!!! راستشو بگم مثله این دختر دهاتیا به تمام رنگای خانواده قرمز متمایل شدم و بعد هم خودمو زدم به اون راه که مجبور نشم جوابه سوالشو بدم ...

دلم نمیخواد کسی تو محله کارم که این همه آبرو جمع کردم واسه خودم چیزی بیشتر از این چیزایی که میبینه راجع به من بدونه و بهم نزدیک بشه ... ترجیح میدم آدما فکر کنن خیلی مغرور و خودخواه هستم بجای اینکه از زیرو بم زندگیم خبر دار بشن ...

گاهی وقتا اینقدر خشن و سرد با آدمای دورو برم برخورد میکنم که مطمئنم حتی به ذهنشونم نزدیکی به من خطور نکرده و کسایی که کمی دوست داشتنی تر برام بودن و بخاطر رفتارای خودم کمی بیشتر نزدیک شدن اینقدر که با کسی ارتباط نداشتم ازشون ترسیدم و رفتم تو همون پیله دوست داشتنی خودم ...

خب گفتم که من آدم زیادی تو زندگیم ندیدم یاد هم نگرفتم حالا که وارد اجتماع شدم با آدما صمیمی بشم ولی این روزها خسته شدم از اینکه تمام احساساتم به خاطر شرایط داره لگد مال میشه ...

دلم میخواد یه تغییری تو زندگیم بدم اما نمیدونم از کجا شروع کنم تقزیبا از راهی که وارد میشم یکی پیدا میشه که تمامه درا رو برام ببنده  ....

 

چهارشنبه 25 مهر ماه سال 1386

طبق معمول تمام روزنامه همشهری رو برای پیدا کردن کار دوم زیر و رو کردم !!! من نمیدونم این روزنامه ها چرا هیچ وقت کسیو نیمه وقت استخدام نمیکنن . تمام کارا تمام وقته ...

کم کم داره به آقایون محترم حسودیم میشه که به راحتی میتونن برن سراغ شغل دوم حالا هیچی هم گیر نیارن نهایتش میتونن برن راننده آژانس بشن ... تازه بعضیهاشون که همسن منن میرن زنم میگیرن تازه ممکنه بچه هم داشته باشن !!! با اون مردایی که تنبلتر و بی عرضه تر از من هستن کاری ندارم منظورم آدامای نرماله ...

امروزم هیچی تو روزنامه نبود ... مثله هر روز ...

سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386

من یکبار عاشق شدم و مثله تمامه احمقهای دنیا هنوز طعم آن عشق زیباترین آهنگه زندگیم است ( خودم از این جمله چندشم شد ) ...

امشب دلم هوای شبهای دور را کرده همون شبهای مسخره ای که به عشق یک ایمیل و شاید پی ام تا صبح صد بار ایمیل چک میکردم ... راست میگن قبل از  استفاده از هر تکنولژی اول فرهنگش باید بیاد ... من هم از اون دسته آدمهای بی فرهنگی بودم که تنها استفاده رایانه !!! رو برای ایمیلهای نیمه شب میدونستم ...

اعتراف سختی بود ... یکبار باید جریان بی فرهنگیهایم را کامل شرح بدم ...

فعلا حرفهای مهم تر و سوزناکتری !!! برای گفتن دارم ...

فکر میکنم اسمه جوانهای عاشق پیشه بد در رفته وگرنه من وقتی تنها هستم به مسائل خیلی مهم تری فکر میکنم !!!

اصلا ً چرا این یادداشت را مینویسم ؟ برای اینکه بگم من هم مثله بقیه یه تریپ عشقولانه داشتم !!! و دغدغه های این روزهام ( که بعدها میگم ) از نا امیدی یا یاس و دلسنگی و از این صفتها نیست فقط نشون میده که یه جای کار میلنگه اما کجاش نمیدونم ...

سه شنبه 24 مهر ماه سال 1386

صبح شنیدم یک دختری داشت تو مترو با دوستش حرف از دوست دیگری میزد ( همون پشته سر گویی خودمونی )که اتفاقاً ازداواجی موفق کرده بود انگار همسرش پزشک بوده که در دوبی شغل آزاد داشت ... دختر با حسرت میگفت همیشه از خدا میخوام شوهرم مردی باشه که من اصلا کار نکنم !!!! حاضرم برای این مرد هر کاری بکنم و خلاصه از این حرفهای دخترونه یا شاید زنانه ... تا حالا این حرفهارو از زبونه خیلیها شنیدم ...

خیلی وقتها دوست داشتم من هم کار نکنم خب منم بدم نمیومد وقتی دانشگاه نصفه نیمه ام را میرفتم مثله بقیه بچه کلاسامو کامل میرفتم و فقط به تیپ و قیافم فکر میکردم یعنی ترجیح میدادم تنها فکر مهمم تو زندگی همین باشه . نه به این فکر کنم که ساعتهای بیکاریمو چه درسی بخونم ونه به اینکه پروژه سر کارم یکساله تو دیواره و خلاصه از این فکرهای به اصطلاح روشنفکری و در واقع عذاب آور . گاهی حسرت دخترهایی رو میخوردم که کار مهمشون تو زندگی اینه که دیپلم خیاطیشونو بگیرن  و مردهایی که هنوز مثله ده شصت میگن هنوز اینقدر بی غیرت نشدیم که زنمون برامون پول در آره یا حداقل زنای قدیم که اگر کاری هم میکردند توی خونه خودشون میکردند ... اما این فکره گاهی از موقعه ها است که کاملا قاطی کردم . گاهی هم به خودم افتخار میکنم از اینکه صبح تا عصر کار میکنم آخرشم هیچی ...هنوز نفهمیدم خوشبختی واقعی کدومه بگذریم از این که گاهی فکر میکنم  مردهای امروزی تنها برای این روشنفکر شده اند که آنها هم مثله ما زنها خسته اند و دنباله این هستند که کمتر کار کنند و کمتر زحمت بکشند !!!!

دوشنبه 23 مهر ماه سال 1386

امروز برای هزارمین بار آرزوی مردن کردم ، نه اینکه نا امید باشم واقعا بریدم ، دیگه نمیدونم چه کاری میشه کرد تا زنده موند و به راحتی نفس کشید ... وقتی سوار اتوبوس شدم برای وقت تلف کردن و اتوبوس هلک هلک کنان میرفت ، دوست داشتم تا آخره دنیا برم اما هیچ وقت از این اتوبوس پیاده نشم اما نشد ... تنها جایی که به ذهنم رسید قدم زدن تو کتاب فروشیهای میدون انقلاب بود شاید معجزه ای پیدا بشه ، شاید توی این کتابای رنگارنگ یک کتاب بتونه دنیا منو زیرو رو کنه ... نمیدونم چند ساله تفریحه من قدم زدن تو کتاب فروشیهای میدون انقلابه !!!

فکر میکنم کمی نخ نما شده باشد کمی نه خیلی ، نخ نما نه پاره پاره ، تفریحمو میگم !!!

واقعا نمیدونستم کجا برم ، امروز برای هزارمین بار فکر کردم خوب بود اگر شونه ای بود تا گاهی تنهاییت را فریاد بزنی ... خیلی دلم میخواست خیلی دلم میخواست سرمو بذارم روی شونه ای که فقط و فقط تکیه گاهه منه ...

تکیه گاهه من !