صبح شنیدم یک دختری داشت تو مترو با دوستش حرف از دوست دیگری میزد ( همون پشته سر گویی خودمونی )که اتفاقاً ازداواجی موفق کرده بود انگار همسرش پزشک بوده که در دوبی شغل آزاد داشت ... دختر با حسرت میگفت همیشه از خدا میخوام شوهرم مردی باشه که من اصلا کار نکنم !!!! حاضرم برای این مرد هر کاری بکنم و خلاصه از این حرفهای دخترونه یا شاید زنانه ... تا حالا این حرفهارو از زبونه خیلیها شنیدم ...
خیلی وقتها دوست داشتم من هم کار نکنم خب منم بدم نمیومد وقتی دانشگاه نصفه نیمه ام را میرفتم مثله بقیه بچه کلاسامو کامل میرفتم و فقط به تیپ و قیافم فکر میکردم یعنی ترجیح میدادم تنها فکر مهمم تو زندگی همین باشه . نه به این فکر کنم که ساعتهای بیکاریمو چه درسی بخونم ونه به اینکه پروژه سر کارم یکساله تو دیواره و خلاصه از این فکرهای به اصطلاح روشنفکری و در واقع عذاب آور . گاهی حسرت دخترهایی رو میخوردم که کار مهمشون تو زندگی اینه که دیپلم خیاطیشونو بگیرن و مردهایی که هنوز مثله ده شصت میگن هنوز اینقدر بی غیرت نشدیم که زنمون برامون پول در آره یا حداقل زنای قدیم که اگر کاری هم میکردند توی خونه خودشون میکردند ... اما این فکره گاهی از موقعه ها است که کاملا قاطی کردم . گاهی هم به خودم افتخار میکنم از اینکه صبح تا عصر کار میکنم آخرشم هیچی ...هنوز نفهمیدم خوشبختی واقعی کدومه بگذریم از این که گاهی فکر میکنم مردهای امروزی تنها برای این روشنفکر شده اند که آنها هم مثله ما زنها خسته اند و دنباله این هستند که کمتر کار کنند و کمتر زحمت بکشند !!!!


