چهارشنبه 30 آبان ماه سال 1386

 1-  امروز رسما دنباله دو تا گوش شنوا میشگتم .. نمیدونم خواستن دو تا گوش شنوا خیلی خواسته بزرگیه یا خواسته کوچیکیه اما من پیداش نکردم ... حرفه خاصی نداشتم اما دنباله دو تا گوش شنوا بودم

یه دوست دارم خیلی با مزه است هر وقت زنگ میزنی بهش کارش داری ،  یه ریز حرف میزنه آخرش که تلفنو قطع میکنم یادم می افته اون چیزی که میخواستم بهش بگم نگفتم در نتیجه اگه ازش سوالی داشته باشم مجبورم بهش اس ام اس کنم چون دیگه حال ندارم دوباره زنگ بزنم و دو ساعت دیگه فقط به حرفاش گوش کنم که دقیقا از اتفاقات بعد از آخرین تلفن من به اون شروع میشه تا دو ثانیه قبل از به صدا در اومدن زنگ تلفنش برای تماس مجدد من !!!!

این رفتار جز لاینفکه دخترا ( زنها) هستش همینکه دوست دارن تمامه اتفاقای زندگیشونو برای یه نفر تعریف کنن و مشورت کنن ! تراخدا مثاله نقض نیارین منظورم اینه که خیلی از زنا اینطورین حالا اگه شما استثنا هستید خوش به حالتون !!!

 

2-  این بارونای پی در پی بدجوری آدمو هوایی میکنه ... تمامه مدتی که تو اتاقه حسابداری بودم میتونسم بوی حیاط خونه عمو اینا تو شمالو حس کنم میتونستم تمامه کودکیمو بو کنم بوی خاک ... حس میکنم تمامه بچگیم بوی خاک میداد ...

از گوشه پنجره میشد برگای خیس خورده درخته تو حیاطو تماشا کرد ،چقدر زنده بودباورم نمیشد احساس میکردم داره نفس میکشه

دلم میخواست بود !!! ای خدا چرا زبونم نمیچرخه دعا کنم که کاش یکی دیگه تو زندگیم بود ...

یه چیزایی دلم میخواد یه چیزی شبیه قلب

  

سه شنبه 29 آبان ماه سال 1386

کارکردنم اصلا شبیه کار کردن نیست بیشتر شبیه یک بازیه ، اصلا حوصلشو ندارم حالم ازش بهم میخوره به مشکله خیلی بزرگ دارم که آرزو میکنم کاش یه جوری حل بشه مثلا یهو از آسمون یه معجزه بشه بهم بگه برای اینکار باید چی کارکنم .

من اطلاعاتی که تو دینا بیسم میریزم تو بانکم ثبت نمیشه، نشون میده اطلاعاتو ها اما تو بانکم هیچی نیست !!!!!!!! کاش یکی میدونست مشکل چیه و قشنگ برام توضیح میداد باید چی کارکنم آخه من خیلی خنگم اگه کامل برام نگه نمیفهمم ... برنامم با سی شارپه ...

این امتحانه که چند روز پیش گفتمم میخوام شرکت کنم ! فکر کن من جز اون یه نفر باشم که استخدام میشه ...

باید برم یه کتاب بخرم برای امتحانه ولی هر چی داشتمو نداشتم دادم لباس خریدم در نتیحه الان لحظه شماری میکنم برای فردا که حقوق بگیرم !!! تازه اگه بدن فردا ، اگه ندن میره تا شنبه ... در نتیجه محتویاته کیفمو تا شنبه لازم دارم پس کتاب تا شنبه بی کتاب ...

برادر مهربانم بازم یه خوبه دیگه دیده البته تا چندی پیش خودم هم این خوابو دیده بودم اما برادر مهربانم بازهم خوابه بسیار شیکی دیده است ... به جهنم هر خوابی میخواد ببینه ، من که خودم سر کار میرم تازشم خدارو چه دیدی شاید این آزمونه قبول بشم برم سر این کاره !!!!

امروز اختمالا باید میرفتم کارته آزمونمو میگرفتم به علت فعالیت بیش از حد در این چند ماهه اخیر از بس درس خوندم ، کارتمم نمیرم بگیرم و ترجیح میدم در جهله مطلق فعلا زندگی کنم و تن به این ننگ ندم که سر جلسه مثله بز کیک بخورم ... نظاره گر بچه ها باشم ... رفتش تا تیر 87

جمعه 25 آبان ماه سال 1386

به من میگه دیوونه ام ، من هم مثله یه دیوونه با شخصیت قبل از اینکه با دیونگیم به دیگران آسیب برسونم رفتم پیشه روانپزشک ! دفعه اول و دوم پیشه یه خانمی رفتم که تقریبا معروفه ولی کاملا مطمئن بود من سالمم !!!!خانمه خودش نیاز به یه روانکاو داشت چون جلسه دوم داشت با من درده دل میکرد و از گذشتش میگفت... من حرفشو باور نکردم و رفتم پیشه یه خانمه دیگه اونم اعتقاد داشت مشکلی ندارم !!!! بهش گفتم یعنی هیچ ایرادی ندارم یعنی لازم نیست بازم بیام ، میگه اگه دوست داشتی بیا ولی لازم نیست فقط اعتماد بنفستو ببر بالا و سعی کن با مشکلات کنار بیای ...

من الان یه ساله دارم سعی میکنم خودمو درست کنم با مشکلات کنار بیام ...الان دوماهه اومدم خونه خواهرم !!! البته درسته که پول پیش ندادم اما اجاره میدم که البته اجاره ای که من میدم کمتر از اجاره واقعی این خونه است خیلی کمتر یعنی یه مبلغ الکیه که میدم چون واقعا ندارم بیشتر از این ...پس حالا همه دیگه کاملا فرصت دارن که منو تحقیر کنن ...چون تو این خونه هستم ...

من واقعا هیچ انتظاری از هیچ کس ندارم من واقعا دارم به خواهرم حق میدم من واقعا دوستش دارم نه دروغ گفتم دوستش ندارم ...ولی واقعا بهش حق میدم از من بدش بیاد بهش حق میدم ازم متنفر باشه بهش حق میدم . خیلیم داره بزرگواری میکنه راست میگن همشون ، خواهرم همسن من بود همه چی داشت برادرم هم همینطور اون یکی خواهرم هم همینطور ... اما من هیچی ندارم ... حتی یه پشتوانه برای گریه کردن ...

نمیدونم باید چی کار کنم ...من دنباله یه کار برای عصرها میگردم اما پیدا نمیکنم کار نیمه وقت ... حسه وحال درس خوندنم ندارم ... همه انگیزه هام از بین رفته فقط به تنها چیزی که فکر میکنم کاره دومه ...

فقط دلم میخواد رو پای خودم وایسم به ازدواج با هیچ مردیم فکر نمیکنم چون اصلا روم نمیشه تو این وضع متشنج کسیو بیاد خونمون برای مثلاً خواستگاری ... اون کسیم که واقعا دوستش داشتم سره همین موضوع از دست دادم چون پاشو کرده بود تو یه کفش که باید مامانش بیاد با خانوادم صحبت کنه و همه چی تموم بشه میگفت اینجوری میترسه از دستم بده !!!! بیچاره نمیدونست که من اینقدر دوستش دارم که هیچ کس نمیتونه جاشو برام پر کنه ...نمیدونستم بهش چی بگم اصلا چطوری میتونستم از این وضعیت بگم خجالت میکشیدم یه چیزه طبیعی بود خودش هم اگه سره یه چیزایی کوتاه میومد بعدا خانوادش میفهمیدن ناراحت میشدن پسره خیلی خوبی بود واقعا براش حیف بود میتونست با بهترین دخترا ازدواج کنه بهش گفتم نه من فقط میخوام دوست باشیم باهم یعنی از ته قلبم دلم میخواست باهاش دوست باشم دلم میخواست ببمینمش ...اونم رفت گفت برای دوستی برو به فکره یه نفر دیگه باش ... خیلی پاک بود بیش از حد ... اصلا فرشته بود یه فرشته که ناگهانی پیداش کرده بودم ...

طفلک نمیدونست من حاضرم به خاطرش از همه چیز بگذرم ولی چیزی نداشتم تا بگذرم و میترسیدم اینو بهش بگم ... فکر میکرد الکی خوشمو به فکره دوستی ... چون اولشم همش اذیت کرده بودم و دوستیمونو به مسخره گرفته بودم فکر میکرد بعد از دو سال بازم فکرم همونه فکر میکرد بازم سر کارش گذاشتم ...

چقدر از اینجای ماجرا برای همه فاکتور گرفتم ... حتی خواهرم ...  اون میگفت یا رسمی باهم نامزد میکنیم یا من میرم شاید بعد از دو سال به الکی بهونه آوردنه من شک کرده بود میگفت چقدر ناز میکنی نمدونست اصلا من ناز کردن بلد نیستم ...هی رفت هی برگشت آخرشم اینقدر تلفنمو جواب ندادم که برای همیشه رفت ... حتما تا حالا ازدواج کرده خانوادش خیلی فشار میاوردن بهش ...

این چیزا دیگه مهم نیست الان من مهمم زندگیم و آیندم که اصلا نمیدونم باید باهاش چی کار کنم ، تحقیرایی که میشم حتی سره همین ول کردن رفتنه اون چقدر خواهرم مسخره کرد !!! نمیخواستم تصوری که راجع به من و زندگیم داره تو این دو سال خراب بشه میخواستم فکر کنه خواهر برادرم مثه کوه پشتمو خالی نمیکنن ...

حالا دوباره حرفهای قدیمی شرو ع شده ... و موندم چی کار کنم نمیدونم کی میشه همه چیزو روبراه کنم  ...

 

اصلا چرا دارم مینویسم ...

 

 

بعدا نوشت : این توضیحو اضافه کردم که اگه برای کسی هم مثله الف کاف یه وقت سوالی پیش اومد بتونه اینجارو بخونه

 

دوباره رفتم یادداشت ۶ رو خوندم...  نمی‌فهمم منظورت چی ِ ...
پاسخ:
حرفهای تو اصلا فضولی نیست من خیلی خوشحال میشم که کسی نوشته هامو با دقت بخونه ولی از اثبات خودم بدم میاد بگذریم ...
من راجع به این موضوع یه پسته دنباله دار داشتم مینوشتم اما احساس کردم احساسه منه و نباید بیشتر راجع بهش توضیح بدم و در واقع یه جورایی خودمو سانسور کردم 3 تا پست نوشته بودم و چیزی حدوده 5-6 تا پسته دیگه مونده بود ولی الان سعی میکنم خلاصه بگم طوریکه شبهات تو برطرف بشه ولی حق بده که خیلی از شبهات باقی بمونه ضمن اینکه ممکنه رفتارای من یه جاههایی از نظره تو یا هر خواننده دیگه ای احمقانه باش به خاطره همینم باورش براتون سخت باشه
ما رابطمون دو سال طول کشید و من تو اون پست کاملا اشاره کردم که اون اتفاق تو یکسال و چند ماهگیه رابطه افتاد و بازم اشاره کردم که وقتی زنگ زد من گریه کردم و در ادامش گفتم حوصله ندارم بقیشو بگم اونجا فقط خواستم جمله ای که تو یکی از بلاگای محبوبم خوندم بنویسم که اجازه لینکشو نداشتم چون اصلا صاحبه بلاگ منه خواننده مبلاگشو نمیشناخت بیشتر خواسته بودم تفاوت خودم و آدما رو بگم و حتی دوستم که اونم مرد بود و تفاوتش من اونروز التماس کردم که ایکاش نکرده بودم ... اگه ارتباطه ما اون روز با دلخوری قهر و کینه کات شده بود الان هیچ حسرتی نداشتم ...
حالا داستان کامل رابطه ما...

ما دو سال دوست بودیم تو یکسال و چند ماهگی دوستی اون اتفاق افتاد بعد از یک روز زنگ زد من گریه میکردم اونم بغض کرده بود ... گفت باید میفهمیده دوستش دارم یا نه ، میگفت باید بهش ثابت میشد تو این مدت سر کار بوده یا نه !!! حق هم داشت من تو رابطه دوستیمون یه سیب زمینی به تمام معنا بودم اصلا هم به این کارم افتخار نمیکنم چون ابرازه محبتو بلد نبودم اگر بلد بودم حتما تمامه عشقمو نثارش میکردم البته بعد از اون قضایا بود که بیشتر عاشقش شدم  به هر حال دوستی ما بعد از اون اتفاق مدتها طول کشید من اصراره به دوستی داشتم اون اصرار به علنی شدن رابطه و رسمی شدن اون من نمیخواستم ذره ای از وجودشو با دیگری تقسیم کنم و اون باور نداشت چون من نمیخواستم بحث به خانواده ها کشیده بشه ولی تا چقدر تا چند سال میتونستیم دوست بمونیم اون دقیقا همینو میگفت و منطقی هم بود ...
من زندگیه شیکی دارم شاید خیلیها حسرت بخورن حتی خیلیها دوست دارن جای من باشن هیچ کس از توی این زندگی خبر نداره نمیخواستم اونم با خبر بشه میخواستم تصویرم همیشه براش زیبا بمونه همون دختره مغرور که وقتی اشکایی که به خاطره اون میریخت و اون میدید شاخ در میاورد که دارم به خاطره اون خوده خوده اون گریه میکنم ... تو مدته بعد از اون اتفاق هر بار بحثمون به ادامه رابطه میکشید یه کنتاک شدیدی میشد که نگو آخرشم رفت گفت میره فکر کنه بهم گفت تو هم فکراتو بکن البته این حرفها 6 ماه بعد شایدم بیشتر دوباره پیش اومد  گفت اینجوری دیوننه میشه اعصابش خرده دلش میخواد همیشه کنارش باشم نه برای زنگ زدن به من دنباله فرصت باشه !!!

نمیدونم شاید حق داشت اون یه مرد بود با همه احساساته مردونه
رفت دقیقا مهر 85 رفت من اشک میریختم و میگفتم فقط دوست باشیم و اون میگفت کدوم پسری که از خداش نباشه با دختری مثله تو دوست باشه برو با یکی دیگیه من دیگه نمیتونم و نمیخوام دوست باشم ... فکراتو بکن ...
بارها بعد از اون اتفاق زنگ زد یه جملشو هیچ وقت فراموش نمیکنم که تو اس ام اس بهم داد فکر نکن خیلی دوست دارم اما هیچ کسو به اندازه تو تا حالا دوست نداشتم !!! آخرین تلفنش 5 مرداد 86 بود و بعد از اون دیگه هیچ خبری ازش ندارم و هنوز عاشقشم هنوز دوستش دارم
و شاید ازدواج کرده باشه ...
پنجشنبه 24 آبان ماه سال 1386

زندگی برام یه تکراره بیهوده شده هر چیم دست و پا میزنم ، تقلا میکنم که از این یکنواختی درش بیارم ( البته با یه اتفاق خوب ) نمیتونم ... ولی تکرارش برام تلخ نیست از اول هم نبوده ... تکرارش برام ملال آوره یه جوری که حوصلمو سر میاره یه جوری که دنباله یه راه میافتم ... یه حسی مثله عجله میاد سراغم نمیدونم دیگه ، حسه بدیه روزمرگی ...

مثله هر روز ساعت 8.30 میرسم سر کار تا ساعت 4 الکی با برنامم سرو کله میزنم ولی در واقع حتی به ابتدایی ترین برنامه ممکن هم تبدیل نشده ، شده مثله پروژه های سوم دبیرستان که تو واحده فوق برنامه مدرسه تو سایت بهمون میدادن ، رئیسم هر روز میپرسه چه خبر ؟ حالا من هر روز چطور جواب میدم بماند .... چقدر از کارم بدم میاد ...

اگه حسش باشه عصرا با سارا میگردیم اگه نباشه میام خونه کارای خونه ، بعدش نت ، آخره شبم درس میخونم البته مثلاً ، وگرنه از خدا پنهان نیست که درس خوندنه من به درده عمه نداشتم میخوره ، نه بدرد کنکور دادن !!!!

گاهی اوقات کسی بهم اخم و تخم میکنه گاهی زیادی میشم گاهی هم عزیز ، البته هیچ فرقی با هم نداره چون میدونم نباید اینجا باشم ...

راستی جالبه یه آگهی برای کار تو روزنامه پیدا کردم بالاخره !!! برای کل ایران تو مقطع ما!!!! فقط 1 نفر میخواد !!!!!!

شاید شرکت کنم !!!! اعتماد به نفس به این میگن !!!!! برای هزارمین بار شرکت میکنم !!!! حالا هزار بار که شوخیه ولی تا حالا از این آزمونای 1 نفر خواهۀ دولتیو چندین بار شرکت کردم ... زهی خیاله باطل که قبول شم ...

 

پی نوشت : این روزها مغزم درست و حسابی کار نمیکنه شاید از اول هم کار نمیکرده اما به هر حال دارم پردازش میکنم که چرا تلخ نوشتنو دوست داری ؟ من دارم تمام سعیمو میکنم که درست بشم که تلخی زهر مارم حداقل به تلخی یه قهوره برسه اونوقت تو منو تشویق میکنی به تلخ نوشتن !!!!

یکشنبه 20 آبان ماه سال 1386

1- وقتی اوضاعه خونه اوکی میشه ... من دیگه حرفم نمیاد با کمال پررویی به خودم اجازه میدم به اون دوست رفته !!! فکر کنم !!!! یعنی تو اوقات فراغتم ... اسمش میشه  آرامش قبل از طوفان ...

ولی این دلیل نمیشه یادم بره تو این خونه اضافه ام هر لحظه باید به فکر رفتن باشم ... و همه چیزایی که دارم موقته ...

2-من نمیدونم چرا رئیسم هر حرفی میزنه فکر میکنم داره به من تیکه میندازه احتمالا یا من مشکل بدبینی دارم یا رئیسم خله یا هر دو !!!

3- یه چیزه خنده دار ، فردا روزه ملی دختره !!!!

تیتر روزنامه همشهری این بود :

" فردا پایتخت با دختران مهربانتر است "!!!!

مثلا چطوری پایتخت با دخترا مهربون میشه ؟؟؟؟  یکی اینو معنی کنه ...

نکنه فردا پایتخت خطرناک باشه !!!

 

 

 

جمعه 18 آبان ماه سال 1386

دیروز تو میدون هفته تیر یه قیصر دیدم !!!!...

با دوستم تو هفته تیر زیر پل عابر قرار داشتیم که ناهار بریم بیرون بعدشم بریم انقلاب برای کتاب خریدن هنوز دوستم نرسیده بود که یهو دیدم یه مرد با قده کمتر از 165 سانت چنان داره با شدت تمام یه مرد با قده بالای 180 سانتو میزنه که پیشه خودم فکر کردم الان میکشه !!!!

 بیشتر از اینکه بخوام بدونم دعوا سر چیه از این خوشم اومده بود که اون یارو با اون قدش چطوری داره اون یکی یارورو میزنه که قدو هیکلش از اون خیلی بزرگتره ... آخه همیشه فکر میکردم مردای کوتاه اگه یه وقتی دعوا بشه همیشه کتک میخورن بنده خداها باید همیشه فرار کنن !!!!!!!!!!حالا این دفعه داشتم برعکسه این ماجرا رو میدیم ...

لازم نبود کسی از کسی بپرسه دعوا سر چیه چون گریه و التماس یه دختره که مرتب میرفت جلو پسره میگفت علی ترا خدا ولش کن معلوم میکرد دعوا سر چیه ...

ظاهرا اون آقا نفهمیده بود که این خانم صاحب داره و از قضا این آقا چیزی که نباید میدیدو دیده بود و ...

تمامه سر صورت مرده خونی شده بود خوب کتک خورده بود ، ولی سگ جونی بودا از رو نمیرفت ...

اینو گفتم که یه چیزه دیگه گفته باشم ... از این قیصرا هم بد نیستنا خیلی از این پسره خوشم اومد و ایضاً از دختره به خاطره انتخابش!!!!!! ...

حیف که یارو ( کتک خورنده ) زنگ زد 110 که به خاطره اینکه کتک خورده از یارو ( کتک زننده ) شکایت کنه ... حالا 110 طرفه کدومو میگیره خدا میدونه ...

ما هم دلمون قیصر خواست ایضاً ...

 

پی نوشت :  پ.پ.۲۴ توکامنت دونیه پسته قبل جوابه یه سوالایی رو دادم ... ممنون

پنجشنبه 17 آبان ماه سال 1386
حوصله خودمم هم ندارم چه برسه به کسه دیگه و انجام دادن یه کار دیگه ... درس خوندن هم برای من یه بهانه شده ، بهانه ای که روزهامو باهاش و به امید اینکه شب این کارو میکنم میگذرونم ... دیشب تا نزدیکهای صبح c میخوندم !!!! نمیدونم اما احتمالا خواب بودم چون وقتی صبح پاشدم از خواب انگار چیزی یادم نبود ... امروزم بیخود اومدم سرکار یعنی علافم کردن به من قول داده بودند 5 شنبه ها تعطیلم کنند اما نکردند ... خیلی از رئیسم اینا !!! بدم میاد یعنی متنفرم همش میگم کاش فلان جا که کار گرفته بودم رفته بودم کاش کاش کاش ... حالا مدیر مالیمون از کانادا بیاد دعوام میکنه برگشتم... خوش به حالش بچش همسنه منه اما جای دولتی کار میکنه دانشگاهه ما هم درس خونده ... لعنتی من بی عرضه .. نیمه دوم سال هم انگار کار کمتر پیدا میشه !!!! چون من نیمه اول سال اولین روزنامه ای که گرفتم تو این دو سال اخیر و رفتم برای مصاحبه قبولم کردند اما الان یه ماهه دارم روزنامه میخرم و کار مناسبی نمیبینم تا زنگ بزنم .... ای دنیا ... قیده جاهای دولتی هم کم کم دارم میزنم !!!! انگار قسمت نبود اصلا من آگهی استخدام جای دولتی نمیبینم که تو این روزنامه ها ... خلاصه شدیدا دپرسم و دنباله کار ... جو خونه آرومتره یعنی من اصلا خونه نیستم تا جو نا آرامش خودشو نشون بده بعضی از عصرها از 4 تا 6 -7 میرم با سارا تو پارک میشینم بعدشم لنگان لنگان میام خونه حدوده 8 میرسم !!!! روزایی هم که سارا نیست تمامه مفتحو هفته تیرو سید خندانو پیاده میام !!! بعدشم با اتوبوس !!!! مسیرو میام تادیر برسم خونه ... حدود 7 میرسم ... روزهایی از این کسل کننده تر سراغ ندارم ... کاش قبول شم دانشگاه ... شاید یه انگیزه باشه برای زندگی کردن ... دلم کار میخواد ... یه کاره دیگه ... بیشتر دلم میخواست یه کار برای عصرهام پیدا کنم که هم در آمد باشه هم اینکه عصرها دیر برم خونه ...
چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386
چند وقت پیش رئیسم که کاملا واضحه که آدم خیلی پولداریه گفت که یکی از اقوامه خیلی نزدیکشون میخواد ازدواج کنه و از من یه دختر خوشگل و تحصیلکرده خواست که بهش معرفی کنم !!! منم گفتم پسری با این توصیفاتی که شما دارید از اون میکنید واقعا نمیدونم چه دختری معرفی کنم که لایقش باشه ... نمیدونید چطور این پسرو توصیف کرد ... فوق لیسانس دانشگاه شریف ، فوق العاده خوش تیپ ، فوق العاده پولدار ، فوق العاده سر بزیر و مومن ، دارای یک شغله فوق العاده معتبر و خوب و از همه معتبر خانواده خیلی خوبو اینا ...و کلا هر دختری برای این پسر حیفه !!! و دختر باید آسمونی باشه ... و اصولا نمیدونستم این اقا که دنباله یه آدمه آسمونی میگرده چرا از من دختر خواسته که بهش معرفی کنم ... البته میدونم برای چی !!! پزو این حرفا ... که اصولا نمیدونم چرا باید رئیسم بیادو به من بخواد پز بده ...بگذریم من عادت کردم ... دو هفته نکشید این دختره آسمونی از آسمون افتادو پیدا شد و به دو ماه نکشید که از هم طلاق گرفتند.... حالا این آقا پسر آسمونی با یه دختره آسمونیه دیگه نامزد شده اند ... از قضا این دختره آسمونی هم رشته منه که صد البته به من ربطی نداره ... امرز رئیسم از صبح داشت در مورد محسنات این خانم و پدر پولدارشون و شغلی که این پسره آسمونی برای این دختر اسمونی پیدا کرده میگفت و در واقع من را تخریب شخصیتی میکردو فلان !!! اگه بگم تمامه این اتفاقات برام بیتفاوت بود دروغ گفتم ... یه خرده دلم شکست ، نمیدونم من چه بدی در حق این ادما کردم ... من که اصلا نه خودمو با این آدما مقایسه میکنم نه هیچی ... نه حرف میزنم ... نه چیزی میگم ... واقعا چرا ؟ به من چه ؟ همه این اتفاقات چه ربطی به من میتونه پیدا کنه هنوز نمیدانم ... پی نوشت : گذشته رو ول کردم دارم از روزا میگم ...
شنبه 12 آبان ماه سال 1386
توی یه شرکت معتبر کار میکردم برای 3 ماه ، امروز رفته بودم تسویه حساب نهاییمو بگیرم. برام جالب بود تمامه بچه هایی که میگفتن این موسسه خوب نیست و دائم میگفتن تو که جای دیگه کار میکنی برگرد همون جای اصلیت ، اینجا هر لحظه ممکنه بیرونت کنن ... همه همچنان سنگره موسسه رو حفظ کرده بودن ... من که کاره اصلیمو که چندان هم بدرد نمیخوره دارم ... اما کاره آدما برام فوق العاده جالبه !!!! همون آدمایی که دائم سیم شبکه منو قطع میکردن که نتونم کارامو سریع به روز کنم و تا میگفتم شبکم قطعه میگفتن تو که ادعات میشه از پسه این بر نمیای که مشکله شبکتو حل کنی ؟ در حالیکه نه من کلید اتاقه سرورو داشتم نه میتونستم از زیر میزا این اقایون سیمه شبکمو دنبال کنم ببینم کی کرم ریخته !!!! همون آدمایی که تو بخشه IT ایمیله منو بسته بودن میگفتن تو به خارج از موسسه زیاد ایمیل میدی و من که تازه رفته بودم توی اون موسسه فکر میکردم کارشون قانونیه و بعد فهمیدم فقط برای اذیت کردن این کارو کرده بودن ... خلاصه از اونور اذیت کردن و از اونور زیر آب زدنو از اونوتر هم دائم توی دلمو خالی کردن که کارتو هر آن ممکنه از دست بدی منم که بیش از هر کسه دیگه ای به کار نیاز داشتم از ترسم برگشتم سرکاره قبلیم ... اون روزا همشون میگفتن اونا هم میخوان توی این موسسه کار نکنن ... چند بار مدیرمون بهم گوشزد کرده بود که این آدما برای خودشون نگرانن وایسا جلوی این جریان و پیشرفت کن ... و من فکر میکردم وقتی مدیر کارمنداشو میشناسه چرا باید منم قاطیه این جریان کنه میتونه به راحتی مشکلو یک جوره دیگه حل کنه اونوقت هم محیط سالم میشه هم کارا بهتر پیش میره ولی نتونستم جوابی برای این سوال پیدا کنم . مدیرمون دائم میگفت آقای فلانی آدمه عوضییه !!!!!!!! ولی هیچ وقت کاری نمیکرد برای اینکه باهاش روبرو نشم ... فقط میگفت کارشو یاد بگیر تا تو رو بذارم جای اون ... اون اصلا کار نمیکرد تا من یاد بگیرم !!!!!!!!!!!!!!!! من باورم نمیشه که آدما برای منافعه خودشون هر کاری میکنن ... توی دنیای ایده آله خودم زندگی میکردم و همه سر به سر گذاشتنا و اذیتارو اتفاق میدونستم ... حالا یه چیزو خیلی خوب میدونم و اونم اینه که جامعه و محیط کار خیلی کثیف تر از اون چیزیه که فکرشو میشه کرد ... حالا میفهمم به تنها چیزی که نمیشه اطمینان کرد آدما هستن با کارهای غیر قابل پیش بینیشون ... دلم از کاریکه الانم دارم بهم میخوره با همه دروغاشون و با همه جفنگیاتی که تحویل ادم میدن اینکه برای اینکه برگردم چقدر دروغ تخویلم دادن ... یه وقتایی آدم باید همرنگ جماعت بشه کم کم منم یاد میگرم کسیکه تجربش کمتر از منه اذیت میکنم و شاید زیر ابشو زدم به خاطره خودم اونوقت نمیدونم به چی میرسم ... شاید اونوقت بتونم از کارم لذت ببرم و حسرت مسخره شدن توسط آدمای با تجربه تر از خودمو نخورم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.................. پی نوشت : وسط قصه احمقانم از پسته قبلی گریزی زدم به حال ادامشو مینویسم حتماً
چهارشنبه 9 آبان ماه سال 1386

به پیر پسر 24 ساله عزیز برای کامنتش :

 

من نه امید وارم نه نا امید نه عاشقم نه بی عشق نه تنهایم نه با تکیه گاه ، نه میتوانی برایم گریه کنی ، نه میتوانی برایم بخندی ...خنثی هستم خنثای خنثی ...

میگردم شاید خودم راپیدا کنم شاید هم پیدا نکنم ...

حرفهایم بوی نا امیدی میدهد یا امید ؟

 نمیدانم من فقط میگردم میگردم میگیردم ...

خیلی میگردم آنقدر که خسته شوم نفسم بالا نیاید  به اولین درختی که رسیدم به آن تکیه کنم و خستگی به در  کنم و بعد و بعد نمیدانم ... اصلا نمیدانم درختی هست یا نه ... حتی نمیدانم با تکیه دادن به درخت خستگیم بدر میشود یا نه پس فقط میروم .

دلم حرفهایی میخواد برای زدن ...

پیر پسر 24 ساله عزیز که ای کاش اسمت را نوشته بودی ، فکر کن صدایت میکردم سعید یا حسن یا حسین یا احمد یا رضا یا ... زیباتر میتوانستم صدایت کنم اما خب همان پیر پسر 24 ساله صدایت میکنم ...

چرا اصلا باید گریه کنی یا بخندی ؟ بعضی چیزها جالب است برای خواندن برای لحظه ای خواندن لحظه ای ایستادن مثله نمیدانم مثله چی ... فقط میدانم که خنثی هستم و میخواهم بروم

میدانم که اینجا برای من کم است اما نمیدانم باید به کجا بروم ...

   1      2    >>