به من میگه دیوونه ام ، من هم مثله یه دیوونه با شخصیت قبل از اینکه با دیونگیم به دیگران آسیب برسونم رفتم پیشه روانپزشک ! دفعه اول و دوم پیشه یه خانمی رفتم که تقریبا معروفه ولی کاملا مطمئن بود من سالمم !!!!خانمه خودش نیاز به یه روانکاو داشت چون جلسه دوم داشت با من درده دل میکرد و از گذشتش میگفت... من حرفشو باور نکردم و رفتم پیشه یه خانمه دیگه اونم اعتقاد داشت مشکلی ندارم !!!! بهش گفتم یعنی هیچ ایرادی ندارم یعنی لازم نیست بازم بیام ، میگه اگه دوست داشتی بیا ولی لازم نیست فقط اعتماد بنفستو ببر بالا و سعی کن با مشکلات کنار بیای ...
من الان یه ساله دارم سعی میکنم خودمو درست کنم با مشکلات کنار بیام ...الان دوماهه اومدم خونه خواهرم !!! البته درسته که پول پیش ندادم اما اجاره میدم که البته اجاره ای که من میدم کمتر از اجاره واقعی این خونه است خیلی کمتر یعنی یه مبلغ الکیه که میدم چون واقعا ندارم بیشتر از این ...پس حالا همه دیگه کاملا فرصت دارن که منو تحقیر کنن ...چون تو این خونه هستم ...
من واقعا هیچ انتظاری از هیچ کس ندارم من واقعا دارم به خواهرم حق میدم من واقعا دوستش دارم نه دروغ گفتم دوستش ندارم ...ولی واقعا بهش حق میدم از من بدش بیاد بهش حق میدم ازم متنفر باشه بهش حق میدم . خیلیم داره بزرگواری میکنه راست میگن همشون ، خواهرم همسن من بود همه چی داشت برادرم هم همینطور اون یکی خواهرم هم همینطور ... اما من هیچی ندارم ... حتی یه پشتوانه برای گریه کردن ...
نمیدونم باید چی کار کنم ...من دنباله یه کار برای عصرها میگردم اما پیدا نمیکنم کار نیمه وقت ... حسه وحال درس خوندنم ندارم ... همه انگیزه هام از بین رفته فقط به تنها چیزی که فکر میکنم کاره دومه ...
فقط دلم میخواد رو پای خودم وایسم به ازدواج با هیچ مردیم فکر نمیکنم چون اصلا روم نمیشه تو این وضع متشنج کسیو بیاد خونمون برای مثلاً خواستگاری ... اون کسیم که واقعا دوستش داشتم سره همین موضوع از دست دادم چون پاشو کرده بود تو یه کفش که باید مامانش بیاد با خانوادم صحبت کنه و همه چی تموم بشه میگفت اینجوری میترسه از دستم بده !!!! بیچاره نمیدونست که من اینقدر دوستش دارم که هیچ کس نمیتونه جاشو برام پر کنه ...نمیدونستم بهش چی بگم اصلا چطوری میتونستم از این وضعیت بگم خجالت میکشیدم یه چیزه طبیعی بود خودش هم اگه سره یه چیزایی کوتاه میومد بعدا خانوادش میفهمیدن ناراحت میشدن پسره خیلی خوبی بود واقعا براش حیف بود میتونست با بهترین دخترا ازدواج کنه بهش گفتم نه من فقط میخوام دوست باشیم باهم یعنی از ته قلبم دلم میخواست باهاش دوست باشم دلم میخواست ببمینمش ...اونم رفت گفت برای دوستی برو به فکره یه نفر دیگه باش ... خیلی پاک بود بیش از حد ... اصلا فرشته بود یه فرشته که ناگهانی پیداش کرده بودم ...
طفلک نمیدونست من حاضرم به خاطرش از همه چیز بگذرم ولی چیزی نداشتم تا بگذرم و میترسیدم اینو بهش بگم ... فکر میکرد الکی خوشمو به فکره دوستی ... چون اولشم همش اذیت کرده بودم و دوستیمونو به مسخره گرفته بودم فکر میکرد بعد از دو سال بازم فکرم همونه فکر میکرد بازم سر کارش گذاشتم ...
چقدر از اینجای ماجرا برای همه فاکتور گرفتم ... حتی خواهرم ... اون میگفت یا رسمی باهم نامزد میکنیم یا من میرم شاید بعد از دو سال به الکی بهونه آوردنه من شک کرده بود میگفت چقدر ناز میکنی نمدونست اصلا من ناز کردن بلد نیستم ...هی رفت هی برگشت آخرشم اینقدر تلفنمو جواب ندادم که برای همیشه رفت ... حتما تا حالا ازدواج کرده خانوادش خیلی فشار میاوردن بهش ...
این چیزا دیگه مهم نیست الان من مهمم زندگیم و آیندم که اصلا نمیدونم باید باهاش چی کار کنم ، تحقیرایی که میشم حتی سره همین ول کردن رفتنه اون چقدر خواهرم مسخره کرد !!! نمیخواستم تصوری که راجع به من و زندگیم داره تو این دو سال خراب بشه میخواستم فکر کنه خواهر برادرم مثه کوه پشتمو خالی نمیکنن ...
حالا دوباره حرفهای قدیمی شرو ع شده ... و موندم چی کار کنم نمیدونم کی میشه همه چیزو روبراه کنم ...
اصلا چرا دارم مینویسم ...
بعدا نوشت : این توضیحو اضافه کردم که اگه برای کسی هم مثله الف کاف یه وقت سوالی پیش اومد بتونه اینجارو بخونه
حرفهای تو اصلا فضولی نیست من خیلی خوشحال میشم که کسی نوشته هامو با دقت بخونه ولی از اثبات خودم بدم میاد بگذریم ...
من راجع به این موضوع یه پسته دنباله دار داشتم مینوشتم اما احساس کردم احساسه منه و نباید بیشتر راجع بهش توضیح بدم و در واقع یه جورایی خودمو سانسور کردم 3 تا پست نوشته بودم و چیزی حدوده 5-6 تا پسته دیگه مونده بود ولی الان سعی میکنم خلاصه بگم طوریکه شبهات تو برطرف بشه ولی حق بده که خیلی از شبهات باقی بمونه ضمن اینکه ممکنه رفتارای من یه جاههایی از نظره تو یا هر خواننده دیگه ای احمقانه باش به خاطره همینم باورش براتون سخت باشه
ما رابطمون دو سال طول کشید و من تو اون پست کاملا اشاره کردم که اون اتفاق تو یکسال و چند ماهگیه رابطه افتاد و بازم اشاره کردم که وقتی زنگ زد من گریه کردم و در ادامش گفتم حوصله ندارم بقیشو بگم اونجا فقط خواستم جمله ای که تو یکی از بلاگای محبوبم خوندم بنویسم که اجازه لینکشو نداشتم چون اصلا صاحبه بلاگ منه خواننده مبلاگشو نمیشناخت بیشتر خواسته بودم تفاوت خودم و آدما رو بگم و حتی دوستم که اونم مرد بود و تفاوتش من اونروز التماس کردم که ایکاش نکرده بودم ... اگه ارتباطه ما اون روز با دلخوری قهر و کینه کات شده بود الان هیچ حسرتی نداشتم ...
حالا داستان کامل رابطه ما...
ما دو سال دوست بودیم تو یکسال و چند ماهگی دوستی اون اتفاق افتاد بعد از یک روز زنگ زد من گریه میکردم اونم بغض کرده بود ... گفت باید میفهمیده دوستش دارم یا نه ، میگفت باید بهش ثابت میشد تو این مدت سر کار بوده یا نه !!! حق هم داشت من تو رابطه دوستیمون یه سیب زمینی به تمام معنا بودم اصلا هم به این کارم افتخار نمیکنم چون ابرازه محبتو بلد نبودم اگر بلد بودم حتما تمامه عشقمو نثارش میکردم البته بعد از اون قضایا بود که بیشتر عاشقش شدم به هر حال دوستی ما بعد از اون اتفاق مدتها طول کشید من اصراره به دوستی داشتم اون اصرار به علنی شدن رابطه و رسمی شدن اون من نمیخواستم ذره ای از وجودشو با دیگری تقسیم کنم و اون باور نداشت چون من نمیخواستم بحث به خانواده ها کشیده بشه ولی تا چقدر تا چند سال میتونستیم دوست بمونیم اون دقیقا همینو میگفت و منطقی هم بود ...
من زندگیه شیکی دارم شاید خیلیها حسرت بخورن حتی خیلیها دوست دارن جای من باشن هیچ کس از توی این زندگی خبر نداره نمیخواستم اونم با خبر بشه میخواستم تصویرم همیشه براش زیبا بمونه همون دختره مغرور که وقتی اشکایی که به خاطره اون میریخت و اون میدید شاخ در میاورد که دارم به خاطره اون خوده خوده اون گریه میکنم ... تو مدته بعد از اون اتفاق هر بار بحثمون به ادامه رابطه میکشید یه کنتاک شدیدی میشد که نگو آخرشم رفت گفت میره فکر کنه بهم گفت تو هم فکراتو بکن البته این حرفها 6 ماه بعد شایدم بیشتر دوباره پیش اومد گفت اینجوری دیوننه میشه اعصابش خرده دلش میخواد همیشه کنارش باشم نه برای زنگ زدن به من دنباله فرصت باشه !!!
نمیدونم شاید حق داشت اون یه مرد بود با همه احساساته مردونه
رفت دقیقا مهر 85 رفت من اشک میریختم و میگفتم فقط دوست باشیم و اون میگفت کدوم پسری که از خداش نباشه با دختری مثله تو دوست باشه برو با یکی دیگیه من دیگه نمیتونم و نمیخوام دوست باشم ... فکراتو بکن ...
بارها بعد از اون اتفاق زنگ زد یه جملشو هیچ وقت فراموش نمیکنم که تو اس ام اس بهم داد فکر نکن خیلی دوست دارم اما هیچ کسو به اندازه تو تا حالا دوست نداشتم !!! آخرین تلفنش 5 مرداد 86 بود و بعد از اون دیگه هیچ خبری ازش ندارم و هنوز عاشقشم هنوز دوستش دارم
و شاید ازدواج کرده باشه ...