جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 16 آبان ماه سال 1386
چند وقت پیش رئیسم که کاملا واضحه که آدم خیلی پولداریه گفت که یکی از اقوامه خیلی نزدیکشون میخواد ازدواج کنه و از من یه دختر خوشگل و تحصیلکرده خواست که بهش معرفی کنم !!! منم گفتم پسری با این توصیفاتی که شما دارید از اون میکنید واقعا نمیدونم چه دختری معرفی کنم که لایقش باشه ... نمیدونید چطور این پسرو توصیف کرد ... فوق لیسانس دانشگاه شریف ، فوق العاده خوش تیپ ، فوق العاده پولدار ، فوق العاده سر بزیر و مومن ، دارای یک شغله فوق العاده معتبر و خوب و از همه معتبر خانواده خیلی خوبو اینا ...و کلا هر دختری برای این پسر حیفه !!! و دختر باید آسمونی باشه ... و اصولا نمیدونستم این اقا که دنباله یه آدمه آسمونی میگرده چرا از من دختر خواسته که بهش معرفی کنم ... البته میدونم برای چی !!! پزو این حرفا ... که اصولا نمیدونم چرا باید رئیسم بیادو به من بخواد پز بده ...بگذریم من عادت کردم ... دو هفته نکشید این دختره آسمونی از آسمون افتادو پیدا شد و به دو ماه نکشید که از هم طلاق گرفتند.... حالا این آقا پسر آسمونی با یه دختره آسمونیه دیگه نامزد شده اند ... از قضا این دختره آسمونی هم رشته منه که صد البته به من ربطی نداره ... امرز رئیسم از صبح داشت در مورد محسنات این خانم و پدر پولدارشون و شغلی که این پسره آسمونی برای این دختر اسمونی پیدا کرده میگفت و در واقع من را تخریب شخصیتی میکردو فلان !!! اگه بگم تمامه این اتفاقات برام بیتفاوت بود دروغ گفتم ... یه خرده دلم شکست ، نمیدونم من چه بدی در حق این ادما کردم ... من که اصلا نه خودمو با این آدما مقایسه میکنم نه هیچی ... نه حرف میزنم ... نه چیزی میگم ... واقعا چرا ؟ به من چه ؟ همه این اتفاقات چه ربطی به من میتونه پیدا کنه هنوز نمیدانم ... پی نوشت : گذشته رو ول کردم دارم از روزا میگم ...