پنجشنبه 29 آذر ماه سال 1386

1- چقدر حرف برای گفتن داشتم اما الان احساس میکنم وسطه یه قهوه خانه نشستم و اصلا نمیتونم تمرکز کنم راستش فکر میکنم محیطه قهوه خانه از اینجا آرومتره ، صدای مسجده محلمون میاد که نمیدونم برای چی داره گریانو نالان دعا میخونه !!!! و رو اعصابه من راه میره ... چنان یا حسین یا حسین میکنه انگار الان تازه ظهره عاشوراست و اینا حق دارند تمامه بدیهای یزید را تو سره این ملتی که یک پنج شنبه از از روزهای خدا زود میان خونه بزنند و این انسانهای مستکبر را از عذاب جهنم بترسونن  که چرا خونه نشستن و بر سر زنان نمیان مسجد ... خاک برسرشون انگار نه انگار فردا عیده اینا لیاقته شادی ندارند باید همیشه تو سره کلشون بکوبند ...

اوله پاییز همکارام رفتن واکسنه آنفولانزا زدند و بعد اینقدر رو مخه من رژه رفتن که تو که واکسن نزدی احتمالاً ال میشی و بل میشی !!! هر چی خودمو کشتم حالیشون کنم کسیکه واکسن میزنه ممکنه سرما بخوره فقط آنفولانزا نمیگیره به خرجشون نرفت و من دلم خنک شد هفته پیش یکهفته تمام داشتن از مریضی میمردن .  حالا حکایت اینا شده که با آه و نالشون از ساعته 2 بعد از ظهر،  دارن رو مخه من پاتیناژ بازی میکنن که یه وقت نرن جهنم ، دلم خنک میشه همشون برن جهنم !!!!!!!!!!!!!

از طرفی همسایه کناری که یک پیرزنه بالای 90 سال است !!! صدای حمیرا را تا ته بلند کرده و داره به مزخرفاته حمیرا گوش میده ... قبل از اینکه این همسایه بیاد یک همسایه مجرد داشتیم البته فقط دو ماه اینجا بود و بدبخت را به مفتضحانه ترین شکل ممکن فراری دادند به دلیله اینکه مرد مجرد است و در این آپارتمان همه خانواده هستند و ممکن است ایشان به ناموسه کسی !! چپکی نگاه کند ولی تا وقتی که اون اینجا بود ما نه بساطه موزیک داشتیم نه شلوغی و سر صدا ، بنده خدا دوستش که مهمان میامد خانه اش زنگ میزدند 110 ... ما که هیچ وقت چشممون به جمال ایشان روشن نشد اما این پیرزن 90 ساله بدجوری اسبابه دردسر شده است اما چون به ناموس کسی نگاه نمیکند کسی به کارش کاری ندارد ... و ما صدای حمیرایش را به اجبار گوش میدهیم و از وسط قهوه خانه برای شما دست تکان میدهیم ...

 

2- دوست ندارم از یلدا بنویسم انگار با شنیدش تمامه غم و غصه های عالم روی دلم سنگینی میکند ، نمیدانم شاید میتوانستم بهترین یلداها را داشته باشم که از دست دادم و الان همه چیز دارد تمام میشود ... من امروز منتظرم ، منتظره یک سورپرایز ، یک عاشقانه ... دارد میرود عمرم تمامه روزهایی که جوانم و شاید زیبا و شاید خواستنی ... اصلا کسی نیست تا بخواهمش یا بخواهدم ... یا به خاطرش بجنگم  حداقلش با خودم ... دلم میخواهد پارسال بود دلم میخواهد او و او و او بود ...

 

بعدا نوشت : میدونم دعای روزه عرفه بود ولی واقعا حسش نبود دیگه !!!

منو به بی اعتقادی متهم نکنید یه وقت...

 

سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386

 

1- چند روز پیش شنیدم که یکی از بستگان که تمام عمر تحته تاثیرش بودم و در واقع یک جورایی برایم الگو بود در سنه سی و چند سالگی بعد از اینکه مدتها در کشور غریب برای خودش خانه زندگی ای فراهم کرده و کلی هم آوازش را از دور میشنیدیم تصمیم گرفته از رشته اصلیش که کامپیوتر است ، خداحافظی کند و رفته دانشگاه برای  دانپزشکی ثبته نام کرده !!!! خدا پدر این کشورهای بیگانه را بیامرزد که حداقل در سنه سی و چند سالگی هم امید به زندگی ( تغییر رشته ) در آنها زیاد است و میتوانی مثلا از رشته کامپیوتر به دنداپزشکی تغییر رشته دهی ... !!!

البته انگار در ایران هم راه باز شده است ، اونموقعی که تب و تابه ثبته نامه دانشگاه پیام نور بود بنده خدایی  رشته اش تجربی بود رفته بود برای ثبته نامه دانشگاه پیام نور میگفت : یا رشته روانشناسی میخوام بخونم یا کامپیوتر ...جل الخالق !! آخه رشته تجربی ، انسانی و ریاضی چه ارتباطی با هم دارد که این بنده خدا بینه این سه سرگردان مانده ...

 

2- من برای نوشتن دنباله دلیل نمیگردم ، نوشتن برای من دلیله  .... مزخرف مینویسم اما نوشتن برای من دلیله ، روزهایی بود که میخواستم فقط بنویسم ، گذشته های خیلی دور را میگویم اما همیشه آدم آن چیزی که میخواهد نمیشود ، نمیگویم میخواستم همیشه بنویسم، اما نوشتن برایم جالب بود ، آنوقتها معلمم میگفت خوب مینویسم !!! و بعد نوشتن یادم رفت تنها یک جا مینوشتم و آن هم دفترم بود بعدها وبلاگ نویسی به آن اضافه شد و حالا بعد از مدتها نوشتنهای بیهوده ، روزنوشتهایم را بی هیچ دلیل قانع کننده ای مینویسم همین ...

اما این سوالو جوابهای بیهوده گاهی پشیمانم میکند ، میخواهم قیده این را هم بزنم ، مثله تمامه چیزیهای که تعلقه خاطری نسبت به آنها داشتم و قیدشان را زدم اما هنوز زور احساساتم بیشتر است و نوشتن را دوست دارم ...

جمعه 23 آذر ماه سال 1386

دیدید وقتی یه عالمه فکر تو سرتون در حاله چرخیدنه ، میزنید به سیم آخر و با خودتون لج میکنید و اصلا تصمیم میگیرید به هیچ چیز فکر نکنید ، حالا دقیقا منم تو همین وضعیتم ، دلم نمیخواد به هیچی فکر کنم همین و بس ...

دیروز بعد از کار هر چی فکر کردم دیدم توانه خونه اومدن را ندارم ، به قدری اعصابم خرد  بود که ترجیح میدادم بمیرم ولی خونه نیام ...

اصلا من نمیدونم کی این کار کردنو برای زنا رو مد کرد ؟

احتمالا همان جنبشهای فمینیستی بود که ای کاش هیچ وقت به راه نمی افتاد ... من یک فکری کردم البته کاملا تنهایی این فکرو کردم ، هیچ جنبه علمی هم نداره آمار رسمی هم ازش ندارم ، جدیدا من هر مردی دیدم میخواد بره خواستگاری یا تصمیم داره همسر انتخاب کنه دنباله یک همسر میگرده که همسرش کار داشته باشه ! و هر چه شغله زن رسمیتر باشه انتخاب مرد راحتتر میشه و من تونستم از این موضوع تنها به یک نتیجه برسم و اونم چیزی نیست جز اینکه مردان عصره حاضر یعنی همنسلان من و شما چون عرضه و توانایی اداره یک زندگی را به تنهایی ندارند این روشنفکریو به خرج دادند که همسرشون اشکالی نداره کار کنه !!! و گرنه این جنبشهای فمینیستی و اینا هیچ تاثیری در پیروزی زنانه عصره حاضر نداشته  ...

به هر حال معذرت میخوام از این نتیجه گیری  ، البته این هیچ ربطی به من نداره چون که اصولا من همسری ندارم که اون مخالف یا موافقه کار کردنم باشه و تنها از این جهت این نتیجه گیریو گفتم که بگم من هم گاهی نتیجه میگیرم ، بگذریم ...  

دیروز بعد از کار برای اینکه نیام خونه هزار تا فکر تو سرم چرخید اولیش سارا بود ، میتونستم باهاش کلی بگردم ... اما تیرم به سنگ خورد ... منا هم تا 8 شب کلاس داشت دیگه هم هیچ کسی نبود یهو یه چیزی تو مغزم قلقلکم داد ... رفتم بهشت زهرا از عید نرفته بودم، خیلی خوب بود ، هر چند اعتقادی ندارم که کسی منتظرم بود و کسی اصلا حضوره من براش مهم بود ، اما اون دلتنگی ای که رفع شد یک کمی منو به شک انداخت که همه این رفتن اومدنها واقعی باشه ... کلی هم گل خریدم بردم یک ساعتی اونجا سر خاک نشستم با یه رفتگرم دوست شدم !!! وقتی داشت اونجاها رو تمیز میکرد دلم براش سوخت بهش پول دادم اونم دیگه ول کن نبود اینقدر فاتحه خوند که خدا میدونه ، دیگه داشتم ازش میترسیدم که بهم گفت : دخترم هر چی دلت خواست اینجا بشین خودم مواظبتم نمیذارم کسی مزاحمت بشه !!!!! منم یه ساعتی اونجا نشستم ...

امروزم بعد از مدتها رفتم سینما ، همین جفنگیاتو میسازن که  آدم یه علامت سواله بزرگ همراه یه علامت تعجب تو ذهنش ساخته میشه من نمیدونم اینا با چه اعتماد به نفسی این فیلمارو میسازن و فروش میره علامته سوال از این بابت تو ذهنم ساخته شد که مگه نباید فیلمها دغدغه ها و زندگیه اجتماعی خوده مردم باشه  ، نمیدونم احتمالا من در جایی قرار گرفتم که دغدغه ها و دلشوره هام با بقیه فرق میکنه شاید هم من پیر شدم و نمیفهمم که جوونای عصره حاضر دنباله چی هستن واقعا نمیدونم !!! به هر حال یه فیلمه فوق العاده مزخرف دیدم البته سرگرم شدم اما فیلمش هیچی نداشت برای عرضه هیچی ...  در حاله حاضر از هنر چیزی درک نمیکنم...

 به هر حال من دو روز به هیچ چیز فکر نکردم امیدوارم در اولین فرصت بتوانم توضیح دهم که به چه چیزهای نمیخواهم فکر کنم...

سه شنبه 20 آذر ماه سال 1386

یکبار یکی از دوستان با کمی چاشنی لج ، ازم پرسید مگه اون پسر چی داشت که اینطوری شیفتش بودی ( هستم) و من اونموقع حوصله گفتن خصوصیاته خاصش را نداشتم درست مثله حالا که حوصله تایپ کردنه خصوصیات یک خاطره را ندارم ، اما آن روز به آن پسر گفتم :

" خب به حرفام گوش میده گاهی وقتها فقط من حرف میزنم !!! اونم تو سکوت گوش میکنه ..."

اونم گفت : خب یه ضبطه صوت بگیر و حرفاتو ضبط کن دائم حرف بزن اونم هیچی نمیگه فقط روبروته و صداتو گوش میکنه دیگه !!! تو ضبط صوت لازم داری نه دوست ... !!!

و من الان با تمامه وجودم ضبطه صوت میخوام البته MP3 و MP4 هم کارمو راه میندازه(1) با کلاس ترم هست...

 

 (1) برداشت شما از این پاراگراف آزاده ، اما من واقعا الان فقط به کسی نیاز داشتم که به حرفام گوش بده منظورم اصلا ً چیزه دیگه ای نیست ...

مطمئناً خواننده های خوب متوجه شدن ...

 

 

 

پی نوشت : فریده جان شما هم  از قصد قسمت نظراته بلاگتو بستی ؟

 

 

جمعه 16 آذر ماه سال 1386

هیچ کس نمیتونه تضمین کنه دو سال دیگه که به تمامه آرزوهای کوچک و بزرگم رسیدم مثله آدم رفتار میکنم ! فکر نمیکنم از دماغ فیل افتادمو برای دیگران که موقعیته فعلیه منو دارن تره خرد میکنم !

نه هیچ کس نمیتونه تضمین کنه حتی خودم که از غرور بیزارم مغرورتر از همیشه نشوم ...

چند بار با غرور به کسی نگاه کردم ؟خیلی بارها ...

اعتراف میکنم گاهی بیرحم بودم اعتراف میکنم گاهی خیلی بیرحم بودم ...

شاید هم برایه همینه که خدا داره میزنه پسه کلم که کم کم به عرعر(؟) بیافتم یا شاید غلط کردن و ... خوردن ، نمیدانم هر چه که باشد نمیشود تضمین کرد من چه میشوم اگر به خواسته هایم برسم .

گل بود به سبزه هم آراستمش ! صفتهای خوبه اخلاقیم را میگویم دو ساعت پیش که حسادت کردیم و حالا حتی خودم نمیتوانم به خودم تضمین بدهم که چه ... میشوم دو سال دیگر .

تازگیها نمیدانم از شره خودم به کجا پناه ببرم !!!

بدجوری دلم یک دوست میخواهد ، دوستی که هر روز ببنمش ، هر روز صدایش را بشنوم و لحظه به لحظه با من باشد ، نه این محیطه مردانه کاری که هیچ زنی در آن پیدا نمیشود نه این صداهای چندش آوره مردانه که هر روز تکرار میشود دلم دوستیهای دخترانه میخواهد ...

از آنهایی که یواشکی سوژه کنیم کسی را و سوژه شویم !!! دلم نیمکتهای مدرسه را میخواهد و صندلیهای پر  از نقش و نگارهای دانشگاه ...

دلم میخواهد باز هم روی میز استاد بنویسیم " جا استادی " ...

دلم جمعهای دخترانه میخواهد ، نمیدانم دوستانم را چه کار کردم ، کجا جا گذاشتمشان آن جمعهای شیرین ، آن من بمیر تو بمیرها را ...

دلم دوستانم را میخواهد ، همان پونه ای که موقع جدا شدن از هم گریه میکردیم و حالا هیچ یادی از هم نمیکنیم ، نمیدانید چه دختره نازنینی بود در هر جمعی میدرخشید تنها کسی که تا آخره دردو دلهایت سکوت میکرد و سر تکان میداد و با چشمانه مهربانش به تو خیره میشد من به این دختره نازنین حسادت کردم همین دو ساعت پیش ، فکر کردم او چه چیزی بیشتر از من داشت که قسمتش اینقدر شیرین بود منیکه از خوشحالی پونه خوشحال میشدم و محکم بغلش میکردم منیکه پونه برای هر غمه من ساعتها اشک ریخت منیکه عاشقه اخلاقش بودم .

دلم دوستانم را میخواهد دلم دوستانم را میخواهد ... همانهایی که ساعتها پای تلفن برای هم تعریف میکردیم چه شد و چه نشد ! همانهایی که ساعتها با هم به دنیا میخندیدیم ...

خدای من بزرگ شدم خیلی بزرگ حالا قبضهای پرداخت نکرده ام جلوی رویم است ، آرزوهای به آنها نرسیده ام کنارم است و روزهایی که میخواهم سبزشان کنم .

سبز نمیشوند بی معرفتها ...

دلم دوستانم را میخواهد ... دلم کمی فقط کمی بیخیالی میخواهد ، دلم یک روز عاشق شدن میخواهد ، دلم یکساعت نامت را زمزمه کردن میخواهد .

هر کسی نانه قلبش را میخورد پس باید دیگر نانی نباشد برای من ...

خیلی بد شدم خدایا تنهایم نگذار

 

جمعه 16 آذر ماه سال 1386

امروز بعد از مدتها یاهو 360 غبار گرفتمو باز کردم !!

چقدر همه چیز تغییر کرده بود ... بچه ها زندگیاشون متفاوت شده بود تمامه دوستامو دیدم ...

پونه ازدواج کرده با همکلاسیمون همون پسره که بچه ها بهش میگفتن پاندا !!!

فرناز هم کلی تغییرات کرده بود  ...

360 ما خانوادگی بود همه بچه ها هر چی داشتنو نداشتن اون تو مینوشتن و من چه ناشیانه این سالها خودم پنهان کردم پشته شعرهای مریم حیدر زاده !!!

من نخودی بودم هم تو اورکات هم تو گازاک هم تو 360 بچه ها ...

دلم تنگ شد برای دبیرستانمون برای بچه هایی که با هم بزرگ شدم ، برای پونه مظلوم خودم برای فرناز حسود که سر 1 نمره کله مدرسو خراب میکرد وهمیشه از ما عقبتر بود آخرشم صاف رفت وسط شهید بهشتی ، یعنی از همه ما بهتر ! نه یعنی از همه ما عالیتر، برای همه روزاهای دور ...

حسودیم شد !!! من هم دلم خواست تمامه سالهایی که خودم از خودم گرفتم ، کارم ازم گرفت ...

چه عصر جمعه غمگینیه !!! حتی بیخیال بازی دیروز و فکر کردن به اون ، حالمو جا نمیاره ، تمامه دیروزو بعد از مدتها خوش گذروندیم با سارا !!!

خوش گذرونی ما ( الواتی ) یعنی خرید کردنو !!! و خوردن !!!!

چرا من هیچی نمیشم ؟

 

پی نوشت : هیچ جایی ندیدم که کامنت دونیش باز باشه المیرای عزیز ولی آهنگه بلاگت فوق العاده است.

سه شنبه 13 آذر ماه سال 1386

امروز همینجور الکی دلم گرفته بود ، خب در اینکه من مازوخیسم(؟) ( خود آزاری) دارم شکی نیست چون همه چیز اوکیه اصلا هیچ اتفاقی هم قرار نیست بیافته تا آب تو دله من تکون بخوره ، اصلا از اولش هم نیافتاده اگر هم افتاده باشه مربوط میشود به گذشته ها اما من مرض دارم دیگه ، مرتب فکرم را پرواز میدهم به همان گذشته ها ، اصلا هم این کارم دسته خودم نیست ...

یاده اونوقتا ! یاده مامان !

امروزم همینطور الکی هی یاده مسیحای خودم می افتادم ،‌فقط تو ذهنم این بود که ازدواج کرده آخه تو نت گشتم دیدم زدن کارگاهش موقتاً تعطیله ، منم گفتم حتما ازدواج کرده دیگه ، پیشه خودم گفتم آخرین دفعه که بهم زنگ زد مرداد بود ، تولده حضرت علی روزه پدر بود ، حتما خواسته بود بهم بگه داره ازدواج میکنه !!! منم که تلفنو جواب ندادم خرم دیگه !  ...

 

 

بعد هی فکر میکردم کاش این کارو کرده بودم کاش اون کارو کرده بودم یه عالمه  کاش کاش کردم ، بعدشم رفتم اس ام اسایی که ازش داشتم خوندم !!!!!!!!!! بعدشم بغضم گرفت دیگه نتونستم کارکنم ... بعدشم یه کاره غیر انسانیه دیگه !کردم ! رفتم ایمیلاشو چک کردم !!!! خب چی کارکنم خیلی وقت پیشا  پسوردشو کشف کردم به خودشم گفتم ، نمیدونستم چرا هیچ وقت عوض نکرد پسودشو هنوزم عوض نکرده !!!

یعنی تا حالا کسی مثه من کسیو دوست داشته و خودش لگد به بختش زده ؟

بابا من اصلا از وقتی این بلاگو زدم و اون پستا رو نوشتم و حذف کردم مسیحای خودم از ذهنم رفته بود بیرون امروز طی یه عملیات انتحاری یهو یادش پرید وسطه ذهنم تازه نزدیک بود مثه بچه دبیرستانیا سر پیری برم از شماره نامعلوم بهش زنگ بزنم !!!!!! یهو فکر کردم برم ایرانسل بخرم با ایرانسل بهش زنگ بزنم !!!

کلی سرخوشم به خدا تو این هاگیر واگیر چه فکرای ابلهانه ای میاد تو ذهنم ...

 

پی نوشت ۱: خودم میدونم خیلی چرت بود اما حاله امروزم بود دیگه چرته چرت !!

پی نوشت 2: برنامم خوب پیش میره دعا کنید برام ، هم اکنون نیازمنده یاری سبزتان هستم !

 

یکشنبه 11 آذر ماه سال 1386

"ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد" نوشته پائولو کوئیلو ترجمه آرش حجازی

تاثیر گذارترین کتابی که تو زندگیم خوندم همین بود. این کتابو برای خیلیها هم هدیه گرفتم. آخرشم کتابه خودمو به یکی قرض دادم که امروز بعد از سالها دوباره پس داد !! و من امروز دوباره شروع کردم به خوندنه این کتاب فکر میکنم 5 سال یا شاید هم بیشتر از اولین باری که کتابو خوندم میگذره  ...

خواندنه کتاب حسو حاله خودش را دارد ولی این چند سطر را نمیتوانم ازش بگذرم و ننویسم .

 

ورونیکا صحبتش را قطع کرد و پرسید : قلبم کی از تپش باز می ایستد ؟

تا پنج روز دیگر حداکثر تا یکهفته

ورونیکا متوجه شد که آن جوان در پس ظاهر و رفتار حرفه ای اش ، در پشته رفتاره محتاطش ، به شدت از آنچه میگوید لذت میبرد گویی ورونیکا سزاوار این تنبیه است و برای دیگران عبرت خوبی خواهد شد .

ورونیکا در طول زندگی اش متوجه شده بود بسیاری از مردمی که میشناخت ، درباره فجایع زندگی دیگران چنان صحبت میکنند که گویی مایلند به آنها کمک کنند ، اما حقیقت اینست که از رنجه دیگران لذت میبرند ، چون باعث میشود باور کنند که خوشبخت هستند و زندگی نسبت به آنها سخاوتمند بوده است . از این نوع آدمها متنفر بود و نمیخواست بگذارد این مرد جوان برای سرپوش گذاشتن بر محدودیتهای خودش ، از وضعیت او سود ببرد .

چشمهایش را به چشمهای مرده جوان دوخت ، لبخند زد و گفت :

پس موفق شدم .

پاسخی آمد : "بله " اما تمامه لذت آن مرد جوان از دادنه این خبر غم انگیز به او از بین رفته بود .

 

 

پی نوشت : ورونیکا نامه شخصیته اصلی داستان بود که یه خودکشی ناموفق داشت ولی هیچ آسیبی بهش نرسید و تنها در یک بیمارستانه روانی بستری شد  اما پزشکان برای انجامه آزمایشاته خودشون به دروغ بهش گفته بودن که تا یکهفته دیگر میمیری .

 

 

پی نوشت 2: خیلی وقته که دنباله یه کتاب به همین زیبایی و تاثیر گذاری هستم .

 

پنجشنبه 8 آذر ماه سال 1386

زنده ام  و خوبم یعنی بهترم ...اصلا دوست ندارم این حال و هوا و این حسه نابو با هیچی عوض کنم ...

این روزهایی که بیخیالم ، بیخیاله بیخیال ... فقط به خودم فکر میکنم ...

هیچ معجزه ای اتفاق نیافتاده در عرض چند روز هم محاله که زندگی دگرگون بشه منم دگرگون نشدم و زندگیم هم دگرگون نشده اما دلم میخواست این چند روزه فقط به کارم فکر کنم و این کارو هم کردم ...

خیلی خوشحال میشم وقتی میبینم رئیسم به کارم اعتماد داره کلی اعتماد بنفس گرفتم بعد از مدتها اون اعتماد بنفسی که تو تمامه این مدت همه ازم گرفته بودن و خودم هم هر کاری میکردم بدستش نمیاوردم  ( رئیس تپلیمو میگم  فوق العاده دوست داشتنیه نه اون رئیسی که تا حالا ازش میگفتم  ) ...

دارم تمامه تلاشمو میکنم البته تمامه تلاشو که نه ! نیمی از تلاشمو میکنم تا بتونم این برنامه ای که رئیس میگه درست بشه ! البته بگذریم که هیچی از این کار بلد نبودم و قدم به قدم با کلاسایی که شرکت 4 یا 5 ماه پیش مارو میفرستاد تازه حالیم شده بود دنیا دسته کیه و تازه الان دارم mp3  های اون موقعو گوش میدم و خب دارم سعیمو میکنم هر لحظه هم یه جای جدیدی از کار میلنگه اما میخوام بشه امیدوارم که بشه ...

این هوای زمستونی این ابری که تو آسمونه این خورشیدی که از لابلای ابرا یواشکی گاهی خودشو نشون میده یادم میندازه که زنده ام یادم میندازه که باید بجنبم ، میدونم بارها سعی کردم و نشده اما این دفعه که هیچ کس نمیدونه میخوام چی کار کنم شاید بشه ...

شاید این بار تلاشم نتیجه داد ...

هنوز به ساعتهای 5 عصر شرطی هستم مثله حیوانای دست آموزه خانگی ساعت 5 عصر یه بغضی گلومو فشار میده ... اما انگار باید باور کنم که هیچ آدمه عاقلی منتظره یه وعده پوچ نمی مونه .... باید باور کنم که ...

بگذریم ...

 گاهی به خودم افتخار میکنم که تنها تو زندگیم یک نفرو دوست داشتم و هیچ کس تا بحال نتونسته حتی قسمته کوچکی از ذهنمو نه قلبمو برای خودش بکنه به جز مسیحای خودم اما فایده ای نداره اون عاقلتر از این حرفاست که من بخوام منتظرش بمونم ...

چقدر دلم براش تنگ شده ...

 

پی نوشت 1 : کاش گاهی مردا باور میکردن که نه گفتن دخترا با نه گفتن خودشون خیلی فرق داره کاش میفهمیدن نه ای که از ته دل نیست با نه ای که از ته دله چه فرقی میکنه کاش میدونستن ...

پی نوشت 2 : پی نوشت 1 تنها یک شوخی بود ، شوخی تلخ شما همه نه ها رو همون نه معنی کنید ...

پی نوشت3 : دوست عزیزه وبلاگی من ممنون که دلواپس شدی ... اگه باور کنی ،  منم اگه دیر بیای برام بنویسی نگرانت میشم ...

 

 

شنبه 3 آذر ماه سال 1386

این روزها پرم از آرزو ، آرزوهایی که دور است که خیلی دور است ...

این روزها بد اخلاق شده ام ، سگ شده ام به معنای واقعی .. گاهی فکر میکنم اینقدر که من از بعضیها آزار میبینمو برایم غیر قابل تحمل شده اند من هم برای آنها غیر قابل تحمل شده ام حتی گاهی فکر میکنم میشه کاری بکنم که آنها مهربانتر رفتار کنند ولی کلاً بد شده ام خیلی بد ...

تمام پنج شنبه و جمعه خونه خاله بودم بازهم حالش افتضاح شده بود چند سال پیش هر موقع مریض بود و میرفتم کنارش احساس خوبی بهم دست میداد ، حس میکردم باید کمکش کنم اون روزها کارو مشغله ام شاید خیلی بیشتر از حالا بود اما تمامه دیروز و پنج شنبه عصبانی بودم و تو دلم میگفتم به من چه ! با اینکه مدتها خاله تو اوجه مریضیو دردش از من نخواسته بود کمکش کنم و دیروز اولین بار بود بعد از مدتها ، اما من تمامه دیروز از ته دلم نمیتونستم براش کاری بکنم یه رودربایستی باعث شده بود که وقتی زنگ زد سر کارم که برم پیشش قبول کنم ... باید میموندم تا اون یکی خاله برسه!!! و من تمامه مدت با خودم تکرار میکردم به من چه !!!

قبلترها نبودن بچه اش و تنهاییش دلم را میسوازند دیروز میگفتم به من هیچ ربطی نداره بچه اش تمامه مدت تو امریکا معلوم نیست چه غلطی میکنه و خاله بهش حتی نمیگه چه حاله افتضاحی داره که اگر هم بگه اون بخاطره گرین کارتش نمیاد و من باید تمامه مدت مراقبه احواله اون باشم ! اینکار حتی برای یک روز هم برایم سخت بود ! فقط یک روز باید مراقبه احوالش میبودم تا خاله برسه اما نمیتونستم خودمو راضی کنم !!!...

صبح جمعه امتحان داشتم نمیخواستم امتحان را بدهم اما فقط برای اینکه نباشم زدم بیرون و امتحانو دادم ... بعدش هم تا خاله رسید اومدم خونه ...

خیلی بد جنس شدم قبلترها اینطور نبودم ...

دیگه محبت کردن برام سخت شده سنگ دل نشدم اما محبت کردن برام سخت شده وقتی محبتی میکنم انتظاره جواب دادن دارم مثله قبلترها نیستم ...

این روزها فکرهایی زیادی میکنم که قبلترها اینطور فکر نمیکردم گاهی خودمو سرزنش میکنم و گاهی فکر میکنم طبیعیه ...

 

پی نوشت : بوی خاکو دوست دارم بوی بارونی که نم نم میباره تو باغچه همسایه و درختاشو خیس میکنه بارونی که یه دفعه اوج میگیرو مثله سیل جاری میشه و تمامه خاکها رو تبدیل میکنه به گل هم دوست دارم اما منو میترسونه فکر میکنم هر لحظه منم با خودش میشوره و میبره و تمومم میکنه ...