1- چقدر حرف برای گفتن داشتم اما الان احساس میکنم وسطه یه قهوه خانه نشستم و اصلا نمیتونم تمرکز کنم راستش فکر میکنم محیطه قهوه خانه از اینجا آرومتره ، صدای مسجده محلمون میاد که نمیدونم برای چی داره گریانو نالان دعا میخونه !!!! و رو اعصابه من راه میره ... چنان یا حسین یا حسین میکنه انگار الان تازه ظهره عاشوراست و اینا حق دارند تمامه بدیهای یزید را تو سره این ملتی که یک پنج شنبه از از روزهای خدا زود میان خونه بزنند و این انسانهای مستکبر را از عذاب جهنم بترسونن که چرا خونه نشستن و بر سر زنان نمیان مسجد ... خاک برسرشون انگار نه انگار فردا عیده اینا لیاقته شادی ندارند باید همیشه تو سره کلشون بکوبند ...
اوله پاییز همکارام رفتن واکسنه آنفولانزا زدند و بعد اینقدر رو مخه من رژه رفتن که تو که واکسن نزدی احتمالاً ال میشی و بل میشی !!! هر چی خودمو کشتم حالیشون کنم کسیکه واکسن میزنه ممکنه سرما بخوره فقط آنفولانزا نمیگیره به خرجشون نرفت و من دلم خنک شد هفته پیش یکهفته تمام داشتن از مریضی میمردن . حالا حکایت اینا شده که با آه و نالشون از ساعته 2 بعد از ظهر، دارن رو مخه من پاتیناژ بازی میکنن که یه وقت نرن جهنم ، دلم خنک میشه همشون برن جهنم !!!!!!!!!!!!!
از طرفی همسایه کناری که یک پیرزنه بالای 90 سال است !!! صدای حمیرا را تا ته بلند کرده و داره به مزخرفاته حمیرا گوش میده ... قبل از اینکه این همسایه بیاد یک همسایه مجرد داشتیم البته فقط دو ماه اینجا بود و بدبخت را به مفتضحانه ترین شکل ممکن فراری دادند به دلیله اینکه مرد مجرد است و در این آپارتمان همه خانواده هستند و ممکن است ایشان به ناموسه کسی !! چپکی نگاه کند ولی تا وقتی که اون اینجا بود ما نه بساطه موزیک داشتیم نه شلوغی و سر صدا ، بنده خدا دوستش که مهمان میامد خانه اش زنگ میزدند 110 ... ما که هیچ وقت چشممون به جمال ایشان روشن نشد اما این پیرزن 90 ساله بدجوری اسبابه دردسر شده است اما چون به ناموس کسی نگاه نمیکند کسی به کارش کاری ندارد ... و ما صدای حمیرایش را به اجبار گوش میدهیم و از وسط قهوه خانه برای شما دست تکان میدهیم ...
2- دوست ندارم از یلدا بنویسم انگار با شنیدش تمامه غم و غصه های عالم روی دلم سنگینی میکند ، نمیدانم شاید میتوانستم بهترین یلداها را داشته باشم که از دست دادم و الان همه چیز دارد تمام میشود ... من امروز منتظرم ، منتظره یک سورپرایز ، یک عاشقانه ... دارد میرود عمرم تمامه روزهایی که جوانم و شاید زیبا و شاید خواستنی ... اصلا کسی نیست تا بخواهمش یا بخواهدم ... یا به خاطرش بجنگم حداقلش با خودم ... دلم میخواهد پارسال بود دلم میخواهد او و او و او بود ...
بعدا نوشت : میدونم دعای روزه عرفه بود ولی واقعا حسش نبود دیگه !!!
منو به بی اعتقادی متهم نکنید یه وقت...
؟






