یکشنبه 30 دی ماه سال 1386

گاهی وقتها مطمئن میشم من آدمه حسودیم ! به همه که نه ، اما من واقعا به مسیحا حسودیم میشه ! یعنی گاهی وقتها در نهایت بدجنسی دلم میخواد یه چیزایی نداشته باشه این مخصوص این ارتباطه اندکه یک ماهه حالا نیست ، قبلترها هم که با هم صمیمی بودیم همین حس و حال را داشتم ...

من که میدونم من و مسیحا رمانتیک ترین آدامهای دنیا هستیم ! مخصوصا مسیحا تازه ما عاقلترین انسانهای روی زمین هم هستیم !!!!!!!!!

نصفه شب بود دیگه حدوده ساعتای 12 یا 1 بود اونم شب عاشورا ، مسیحا اس ام اس زد ( من نمیدونم این بشر چرا اینقدر به ارتباط نوشتاری علاقه داره ) چند کلمه بی ربط ! میگم این چی بود ؟ میگه هیچی ! ( میخواست بفهمه بیدارم یا نه )

میگه هنوز دوسم داری ؟

مسخره بازی در آوردم ! گفتم نه !

گفت : جدی باش میخوام حرفه دلتو بزنی ...

100 بار گفته بودم قبلترها شاید هم 1000 بار ...

دیدم جدیه بازم گفتم آره

مثله همیشه جواب دادم  .

میگه دوست داری زنه من بشی !

لعنتی ساعت 12 شب تو اس ام اس ! من چه میدونم میخوام زنه تو بشم یا زنه کسه دیگه !

میگم من حرف دارم اینجوری نمیشه کدوم آدم عاقلی تو اس ام اس حرفهای جدی میزنه که من و تو بزنیم !

ولی از خدامه زنش بشم !

ما تو این 15-16 روز حتی یکبار هم راجع به مسائل جدیمون با هم حرف نزدیم ! فقط حال و احوال کردیم ...

میگه نمیخوای که فقط دوستم باشی ؟

دلم میخواد همون نصفه شب بهش زنگ بزنم ... بگم یه فکری برای آی کیوی کمش بکنه که نمیفهمه من فرصت میخوام همین . آخه کدوم آدمه عاقلی کسیو که دوستش داره میگه میخواد فقط دوستش باشه خب خنگه خدا من الان بدبختم اگه بدونم تو هستی واسه همیشه ، یه کم تلاشمو بیشتر میکنم به خاطره تو هم شده خیلی چیزا رو تغییر میدم مگه دیونه ام که تو رو به این خوبی از دست بدم !

ولی شک میکنم به حرفش نکنه واقعا نخواد ازدواج کنه نکنه دوباره بذاره بره ! مثله اون دفعه که تا گفتم فرصت میخوام بهونه گیر شد و بد اخلاق و آخرشم گذاشت رفت گفت نمیخواد منو !

میگم واقعا میخوای زن بگیری ؟

میگه خسته شدم از تنهایی نمیدونم آینده چی میشه ، تنهام ، نمیدونم باید چی کار کنم ؟

جواب نمیدم .

میگه چی کار کنیم ؟

حرفو پیچوندم تاکید کردم دوستش دارم برای 1001 امین بار ! سوالش یادش رفت !!!!

منم نمیدونم ! میترسم ! چطوری تو خونه بگم مسیحا رو ؟  اصلا نکنه خانوادش منو نخوان ... نکنه از رو هوا یه چیزی گفته باشه ... نکنه فکر نکرده حرف زده باشه ... اصلا به قول شما مگه عموش فوت نشده ، مگه نه اینکه نباید با من حرف میزد ... مگه نه اینکه من انتظاره بیهوده داشتم که اجازه بده باهاش همدردی کنم ! مگه نه اینکه به قوله شما من حتی تو دلمم حق نداشتم بهونه بگیرم ... من که بهونه گیریمو به اون نگفتم .

اصلا چرا از اون شب حرفشو تکرار نکرد دیگه ؟ چرا از اون شب باز دوباره گم و گور شد دوباره مثله اون دفعه . مگه جواب نمیخواد ؟

پس چرا زنگ نمیزنه ؟

مگه نه اینکه دفعه قبل من بهش زنگ زدم تا جوابمو بگم  و اون همه اتفاق افتاد ! یعنی حالا هم من باید بهش زنگ بزنم ؟

میترسم از دستش بدم ... زیاد خوشبین نیستم ...

اون اصلا از حرف زدن فرار میکنه ! از تلفن فراریه ! اینو کاملا دارم احساس میکنم سعی میکنه تو تلفن حرفای جدی نزنه همون دو سه تا تلفنه انگشت شمارم من اصرار میکنم ...

چرا ؟

صبح امروز بهش اس ام اس میدم  

میگم زنگ بزنم ؟ دلم تنگ شده .

خودش زنگ میزنه !

از قطعی گاز میگه ! منم هیچی نمیگم ! میپرسه هوا چطوره ؟

من میپرسم هوا چطوره ؟

میگم حالت چطوره ؟

میگه حالش چطوره !

بعدش هر دو سکوت میکنیم ...

دوباره میگیم حالت چطوره ؟

دوباره سکوت میکنیم ...

سکوت

سکوت

خب ! دیگه چه خبر ؟

میگم برو سر کارت فقط خواستم حالتو بپرسم ...

خداحافظی میکنیم .

چقدر صداشو دوست دارم !

یاده قدیما می افتم اونوقتا که هنوز برای کارش نرفته بود شهرستان ، اونوقتا که میتونستیم 2ساعت بدون توقف با هم حرف بزنیم و وقت کم بیاریم !

دوباره بهش اس ام اس میزنم همه احساسمو داد میزنم توش جواب نمیده !

میخوام ولش کنم دیگه ازش نمینویسم !

من امتحان دارم جمعه باید به زندگیم فکر کنم تنهایی !‌

دلم میخواد برم ، احساسه تنهایی میکنم ! نمیدونم کجا اما باید رفت تا رسید !  

 

 

جمعه 28 دی ماه سال 1386

هیچی بدتر از انتظار نیست ! بدتر از این نیست که منتظره یه تلفن باشی ! بعد بشینی خیره بشی به گوشی و هی خودت شماره خودتو بگیری ! فک کنی نکنه گوشیت خراب باشه !

مگه من اصرار کردم که کسی بهم زنگ بزنه ! یعنی من اینقدر خشنم که فکر میکنن اگه بهم نگن بهت زنگ میزنم ممکنه من برم بکشمشون ؟

 

چقدر شبهای عاشورا دلم میگیره ... با اینکه چندان شعور درک فلسفه عاشورا رو ندارم و تا حالا نفهمیدم قیام برای امر به معروف و نهی از منکر یعنی چی و دلم این روزها و شبها میگیره !

یاده خیلی از خاطرات میافتم ، خاطراته کسایی که همیشه تو این شبا دنبال نذری دادن و قیمه و قورمه سبزی درست کردن بودن و الان دیگه نیستن و گاهی بعید میدونم اونا هم فلسفه واقعی این روزها رو میدونستن ... ولی این خاطره ها چنان چنگ میزنه به قلبم و قلبمو فشار میده که آرزو میکنم کاش الان یکی از اون شبا بود ...

دلم غذای نذری میخواد از همونایی که مامان درست میکرد !  دلم میخواد مامان زیارت عاشورا بخونه و من غر بزنم آخه چیه این گریه داره که تو گوله گوله اشک میریزی !

چرا آدما وقتی بزرگ میشن غم و غصه هاشونم بزرگ میشه !

دلم مسیحا میخواد ! مسیحای دیوونه ! اصلا میخوام باهاش قهر کنم ! خب عموش مرده دنیا که به آخر نرسیده ! دیروز بهش اس ام اس زدم ، بهم گفت فردا بهت زنگ میزنه باشه ؟

این معنیش میشه الان مزاحمم نشو حالا برای رفع تکلیف فردا بهت زنگ میزنم ...

شب خودش اس ام اس زد که من خواب بودم صبح جواب دادم شروع کرد به حرف زدن بعد یهو میگه خب من زنگ میزنم بهت !!!! یعنی خفه شو حوصلتو ندارم !!!

ولی نزد ...

چرا همش من باید انتظار بکشم ؟ خب معلومه خرم دیگه !

من نمیدونم چرا این همه تو قلبم به مسیحا احساسه نیاز میکنم !

چرا بعضی از حسا یه طرفه است !

 

سه شنبه 25 دی ماه سال 1386

الان که در خدمت شما هستم چند ساعتی میشود که گریه بی امانم قطع شده !

چند ساعت قبلتر از چند ساعت پیش که گریه میکردیم ! پیشه یک مشاور بودیم و سرکاره مشاور امر کردند که این قبرستان را ترک کنیم و هر چه سریعتر یک خانه مستقل اجاره کنیم و از اینجا برویم تا اعتماد بنفس نداشته مان را بدست بیاوریم ... نفسش از جای گرم بلند میشود انگار ، در جریانه قیمته مسکن هم نیست انگار ، خبر ندارد از وضعیت کاری هم انگار و خلاصه خبر نداشت که تو این خراب شده مردم منتظره فرصتن که یک آدمه تنها خصوصا دختر پیدا کنند و نمیدانم چه و چه !

خلاصه الان که در خدمت شما هستم عاجزو درمانده شدم ! و اشکه بی امانم میاید و انگار از آن پشت مشتها قرنیه چشمم به شلنگی چیزی وصل است !

ناگفته نماند خانمه مشاور کلی از ما و تواناییهایمان در مقابل همسن و سالهای 24 ساله خودمان تعریف کرد !!! اما ما اگر تعریف نخواهیم کدام بنی بشری را ببینیم ؟ مرده شور تواناییهایمان را ببرد که نه به درده دنیایمان خورد و نه به درد آخرتمان خواهد خورد ، که البته اگر وجود داشته باشد و خدا هم مارا اسکل نکرده باشد !

اینقدر اینجا غر زدم نک و ناله کردم که کم کم باورم شده که هیچ قلب تپنده ای در این جهان وجود ندارد که گاهی اوقات از سر تفنن برای من بتپد !

 

اگر همه را برق بگیرد مسیحای بیچاره من را فکر میکنم لنگه جوراب ادیسون گرفته است ! نازنینه من خبر ندارد که گیر عجب آدمی افتاده . بیچاره از دیروز غصه دار است عمویش فوت شده ! میدانستم چه رابطه ای بینشان بود همسن و سال بودند و همکار ! حتی یک تسلیت هم نتوانستم بگویم ! زنگ زده بودم بگم که چرا یک روزو نصفی است از تو بیخبرم !!!!  فهمیدم چی شده ، تنها چیزی که گفتم خداحافظ بود ، البته فکر میکنم !!! بعدش اس ام اس زدم که تسلیت میگم ! من خودمو کشتم با این همه احساسه همدردی ! فکر کردم اگر تنها باشد راحت تر با قضیه کنار میاید کنار خانواده اش نه من ! که البته مطمئنا درست فکر کردم ...

 

فلش ممریم گم شده بود تمامه خانه و محله کار و کشوهای محله کار را زیرو رو کردم کلی کد توش داشتم و تعدادی هم عکسه شخصی ! آخرش هم در مانده پاکت یا نمیدونم چیه بادوم زمینی مز /مز را که از دیروز زیاد آمده بود برداشتم که بخورم از توش یک عدد فلش ممری به بیرون پرتاب شد !!!! ( من خیلی با سلیقه ام فلش ممریمم خیلی دوست دارم )

 

 

 

 

پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386

بیشتر از اینکه مسیحا برام مهم باشه زندگی خودم برام مهمه ، اما وقتی ازش بیخبر میشم نا خود آگاه بیقرارش میشم ! دیونه میشم ! مثله مرغ پرکنده بال بال میزنم ! به این چی میگن ؟

میگن عشق !!! بعید میدونم اسمش این باشه اما اگه عشقم نباشه اسمش دوست داشتن هست لا اقل ...

این روزها مثاله عینی دوره خودم چرخیدن هستم و هیچ کاری نکردن هفته دیگه یا شاید هم هفته بعدترش یه امتحانه مهم دارم ! که میدونم قبول نمیشم فقط یک نفر میخواد و از کله ایران هم شرکت کننده داره !!! فوقش من سی و پاسکالو بلد باشم ادبیات معرف و ریاضیو چی کار کنم ؟ تازه سیستم عاملو ساختمان داده هم هست !!!

باید قیدشو بزنم ، اما نمیدونم چرا نمیزنم ! خدایا خیلی گیج میزنم آرامش میخوام فقط یه ذره !

الانم زنگ زدم یه سارا که ناهار باهاش برم بیرون بدجوری حالم گرفته است گفت نمیاد !!! منم دارم غصه میخورم !

مسیحا انگار فقط از ارتباط مجددمون قربون صدقه رفتنهای الکی را خیلی خوب اجرا میکنه حتی به من فرصت نمیده که ازش سوال کنم یه سواله کوچولو ! وقتی اینجوری باهام حرف میزنه احساس میکنم منو با یه دختره توی پارک عوضی گرفته !

میگه دلش برام تنگه ، اینجوری دلش گشاد میشه یعنی ؟

بهم میگه تو هنوز شک داری !!

ای خدا شک داشتن چه ربطی به گفتن این مزخرفات داره ؟ اینجوری به آدم بودنم شک میکنم !

اما نمیتونم ازش دل بکنم ، مرده شور دله صاحاب مرده منو ببرن ! که این لعنتی هم نقطه ضعفشو کشف کرده ...

بهش زنگ زدم چند ساعت پیش گفتم میخوام باهات صحبت کنم ... مطمئن بودم وقت نداره این کارگاه لعنتیش تمامه وقتشو پر کرده ! شاید هم دروغ میگه من نمیدونم ! تو چند لحظه ای که داشتم باهاش حرف میزدم صد بار تلفنش زنگ خورد . گفت داره میاد تهران ! گفتم تو این برفو سرما که تمامه جاده ها بسته است . گفت شنبه میاد ! اگه جاده باز بود !

من نمیخوام قبل از اینکه باهاش حرف بزنم ببینمش ، ولی انگار فهمیده واسه همینم همش از حرف زدن طفره میره ! تازه من میخواستم تو یه موقعیته خوب ببینمش نه اینکه مثله بدبختا از سر کار با لباس کار ! بعد از این همه مدت ببینمش ... مرخصی هم نمیتونم بگیرم چون دیگه یه دونه میزنن تو گوشم اگه بگم مرخصی میخوام ...

الانم تنها تو شرکتم ! فکر کنم اگه تا ده دقیقه دیگه نیام از این خراب شده بیرون خودکشی کنم !

 

فردا نهمین سالیه که مامان خانمی نیست . باید میرفتم پیشش ! اما نمیتونم . میترسم برم ماشین گیر نیاد برا برگشتن تو این برفو سرما منم تنها ! میترسم ...کاش بود .

 

 

 

پی نوشت : پ پ 24 به اون موضوعم که پرسیده بودی میرسیم . به زودی مینویسم.

 

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386

 

کجا خوانده بودم که اگر بخته کسیو سیاه بافته باشند نمیدونم بقیشو یادم نیست ! به هر حال صحبته بختو سیاهی بود دیگه ...

امروز نرفتم سر کار ، آخه برف میومد اومدم از خونه بیرون تا نزدیکای 8 تو خیابون واسادم و آخرشم ماشین گیرم نیومد ،همه ماشینا مثله خر که تو گل گیر میکنه تو برف گیر کرده بودن ! حاله حوصله سر کار رفتن نداشتم ، برگشتم خونه و زنگ زدم نمیام . رئیسینا عصبانی شد به جهنم ! ...

وضعیته شرکت بهم ریخته است . روم نمیشه به خانواده بگم تازه خواهرم بعد از مدتها خوشحاله بازم بهش استرس بدم که چی بشه ... میریزم تو خودم انگار تو این مدت خفه شدن رو یاد گرفتم تنها چیزی که خوب یاد گرفتم همینه ... نه شکایت میکنم نه هیچی ... چی میخواد بشه فوقش اینه که میگن برید بیرون دیگه مگه من همینو نمیخواستم !

مسیحا زنگ زد !!!! هنوز تو شوکه زنگه مسیحا هستم ، انگار از وضعیت شرکت خبر داشت ! چون دامادشون هم تو یکی از شرکتهای زیر مجموعه وزارته ... هست و میدونه چه گندی زده شده تو وزارت ... میگفت دامادمون چند ماه حقوق نگرفته !!! گفتم پیمانکارای ... همشون وضعشون همینه در واقع تمام شرکتا داره میره به گند کشیده شدن همون شرکته که سه ماه توش کار کردم حقوق 3 ماهمو یه جا 4 ماه بعد بهم دادند ! ! خلاصه این وسط اونایی که باید دارن روز به روز پولدارتر میشن این وسط ماها باید همش تو استرسه هزار تا کوفتو زهرمارم باشیم اخرشم یه حقوق میگیریم که به ته ماه نکشیده باید تموم بشه ...

چرا اینارو باز گفتم فکر کنم باید اینارو نمیگفتم . خلاصه مسیحا زنگ زد !!! از اون روز که تولدشو تبریک گفتم چند تا ایمیل زد واقعا نمیدونستم باید چی جواب بدم که یه وقت فکرایی پیشه خودش نکنه تو این هاگیر واگیر که من تو فکر بودم یه ایمیل زد که نامردی !!! من نامردم ؟

خلاصه امروز زنگ زدو اینا ... وضعش خیلی بهتر از قبل شده ... دیگه کاره من بدتر سخت شد !  حالا اگه چیزی بشه فکر میکنه واسه پولو اینا دوستش دارم اما اون موقعی که ما با هم بودیم خدا وکیلی هیچی نداشت فقط وضعه خانوادشون بهتر از ما بود ولی حالا کارگاهش خیلی روبراه شده و اینا ...

همش اصرار میکرد که ببینه منو ... تو این مدت اون تلفنه مشکوکه تلفنه خودش بود نمیدونستم دو تا خط موبایل داره !!!! یعنی همیشه بهم زنگ زده علاوه بر زنگایی که میزدو جواب نداده بودم !!! اخه من مزاحم تلفنی ندارم یعنی هیچ موجوده زنده ای شماره موبایلمو نداره یه شماره مشکوک میشه حفظ میشم پس اون این بود البته بازم خودم زدم به خری که نمیدونم شمارت آشناست !

نمیدونم چرا فکر میکنم دوستم نداره دیگه ... فکر میکنم همه این کاراش تو رودربایستی تبریکه تولدشه !!

من خیلی دوستش دارم اما خب که چی ؟ من چطوری میتونم خیلی از چیزای خصوصیه زندگیمو براش رو کنم ! دلم میخواد همینجور مغرور باقی بمونم ... نمیخوام غرورم بشکنه ...

بهم گفت میدونی چند وقته ازت خبر ندارم یکسال و نیم ... گفتم چه زود گذشت اصلا فکر نمیکردم اینقدر گذشته باشه !!!!... در حالیکه حسابه تک تک روزا و ماهها شو داشتم ...

 

 

پی نوشت : از ما که گذشت شما اگه وقت کردین دختر به دنیا نیایید .

پنجشنبه 13 دی ماه سال 1386

دلم میخواست الان میرفتم برف بازی ! خیلی وقته دلم میخواد برف بازی کنم ! شاید باید بگم سالهاست !

همبازی ندارم آخه ... شاید باید بگم خیلی وقته دنباله یه همبازی میگردم !

ساعت 3 خواب بودم که سارا زنگ زد ( سارا یکسال از من کوچکتره ) گفت من با تو هفته تیرم حواست باشه ، منم تو خوابو بیداری بهش میگم گرفتم سارا برو خوش باش ! میدونستم میخواد با دوستش بره طرفای دربند !

خوابم پرید یه جورایی منم دلم خواست ... البته نه از این کارای یواشکی خب سر پیری این کارای یواشکی حداقل در شان من نیست یه جورایی فکر میکنم باید این کارای یواشکیو تو سن 17 یا 18 سالگی انجام داد البته هیچ الزامی به انجام دادنشون نیست اما خب دیگه ، نمیشه کاریکه خودم هیچ وقت نکردم کلا تحریم کنم .

منم کلا دلم تفریح میخواد حالا تفریح چیه و فلفسفش چیه کاری ندارم ...

خواهرم هم رفت امروز برای ماشین ثبته نام کرد تا چند روزه دیگه هم تحویل میگیره ، از صبحم داره بهم زنگ میزنه که به نظرت چه رنگی بهتره ؟ پشته سرش میگه یادت نره بری ثبت نام کنی برای گواهینامه ؟ منم میگم حالا بعدا میرم ، ولی نمیرم اگه گواهینامه بگیرم وسوسه میشم ماشین ببرم  ...

حالا دیگه مونده ماشینه خواهرمم تصاحب کنم ... دیگه مثله اینکه دارم واسه خودم قلدری میشم ... خونشو که تصاحب کردم ماشینشم تصاحب کنم بعدم بیام اینجا بنویسم خواهرم دلمو شکوند !!!!! دلم برای هر دومون میسوزه هم خواهرم هم خودم بیشتر دلم برای اون میسوزه که اینقدر مزاحمشم ...

 

 

پی نوشت :

شاید اگر دائم بودی کنارم     یه روز میدیدم که دوسِت ندارم

 

 

 

دوشنبه 10 دی ماه سال 1386

داشتم دفتره خاطراتمو میخوندم ، نمیدونم این چه مرضیه که عادت دارم تمامه اتفاقات زندگیو حتی تلخ مینویسم ، اما وقتی دو یا سه سال پیشو میخوندم میدیدم دغدغه هام با اون روزا هیچ فرقی نکرده حتی آرزوهامم با اون روزا فرقی نکرده تنها اونروزا ، جسورتر بودم و حالا قانعتر و ترسوتر ! این خیلی بده هم قانع بودن هم ترسو بودن و هم اینکه دغدغه هام هیچ تفاوتی با اون روزها نکرده .

تو کله دفترم نوشتم از کارم متنفرم از رئیس متنفرم اما هنوز که هنوزه همون جا هستم با این تفاوت که حالا به کارم قانعم ، از رئیسم زیاد بدم نمیاد و حتی گاهی وقتها دوستش هم دارم !!! همون رئیسی که منو اذیت میکرد همونکه موقعه امتحانام دهنمو به قوله پ پ 24 ( یکی از خواننده های بلاگم و دوستام ) آسفالت میکرد ...

گاهی وقتها از اینکه هیچ وقت ریسک نکردم پشیمون میشم و گاهی وقتها از خودم متنفر میشم ...

یادتونه راجع به یه پسر حرف میزدم همون که رئیسم بهم گفت دنباله یه دختر براش میگرده و از من خواست کسیو از دوستام به اون پسر معرفی کنم منم تو دلم گفتم برو بابا ، مگه من مامان بزرگم بره به مامانش بگه، خلاصه اونم یه بار نامزد کرد با یکی و بهم زد و دوباره با کسه دیگه ای نامزد کرد از قضا نامزدش همرشته من بود و رئیسم کلی پزشو داد !!!! دیروز که دوباره صحبت شد رئیسم میگفت واقعا حیف شد پسره خیلی خوبی بود من بهت گفتم تو قبول نکردی !!!! من نمیدونم اینا راجع به من چی فکر کردن ، من آی کیوم در حده زیره صفره میخواستم بگم میشد اونموقع منظورتو واضح میگفتی تا من اینقدرر حرص نخورم که چرا تو اینقدر به من پز میدی !!! و اینقدر خودخوری نکنم ! من هیچ وقت جوابم مثبت نبود حتی اگه منظوره این رئیس دیونه رو میفهمیدم ! ( بگذریم از اینکه من هیچ وقت خودمو اینقدر تحویل نمیگیرم که به همچین آدمه با کلاسی حتی فکر کنم ) حتی به اون یکی همکارم ( رئیس تپله ) که منظورشو رو هم فهمیدم گفتم نه ! قرار بود یه دوسته مشترکو بهم معرفی کنه !  توجیهم این بود که من از این نوع آشنایی خوشم نمیاد چون رمانتیک نیست !!! خواستم یه جوری قضیه فیصله پیدا کنه وگرنه منم بدم نمیومد مسیره زندگیم متفاوت باشه و تو 24 سالگی هدفام تغییر کرده باشه ، فقط و فقط بابت مشکلاتی که دارم همه رو پس زدم و مثله دخترهای دیوونه رفتار کردم ... مثلا اشنایی من با مسیحا خیلی رمانتیک بود از نت ؟! از این دیگه آشنایی احمقانه تر وجود داره !

خیلی دوست داشتم کار کردنم نتیجه دار بود مثلا یه مبلغی جمع میشد مثلا میشد رو حقوقم حساب کرد و این حرفا اما تو این همه وقت هیچ اتفاقه خاصی نیافتاد . اصلا نشد رو پولم حساب کنم اصلا نشد سر جهازی کسی نباشم .

ذهنمو وقتمو و انرژیمو الان حدوده یکماهی میشه گذاشتم رو این برنامه شرکت ، که علاوه بر حقوقم بتونم رو این کارم حساب کنم تازه اگه رئیسم اینا راست گفته باشند اما کلی با مشکل مواجه شدم و در واقع نا امید شدم از خودم ... این روزا هم یه جوری شدم به فردا هم امید ندارم ...

نمیدونم چرا دلم شور میزنه ...

نمیدونم چرا فکر میکنم تمامه وقتم تلف شده !

نمیدونم چرا اینقدر به خودم مشکوکم

نمیدونم چرا اینقدر اعتماد بنفس ندارم

نمیدونم چرا فکر میکنم وقتی کامل میشم که یه مرد تو زندگیم باشه

نمیدونم چرا هیچ مردیو باور ندارم .

نمیدونم چرا فکر میکنم مسیحا بهترین بود

نمیدونم چرا اینقدر احمقانه فکر میکنم .

نمیدونم چرا اون یه خط  تولدت مبارکو بالاخره برای مسیحا فرستادم درست بعد از یکسال و خرده ای که دقیقا هیچ خبری ازش نداشتم و فقط این بین چند تا تلفن زده بود که جواب نداده بودم ...

نمیدونم چرا مسیحا چند ساعته بعد جوابمو داد

نمیدونم چرا از خودم بدم میاد

نمیدونم چرا حوصله خودمو هم ندارم ...

 

 

شنبه 8 دی ماه سال 1386

به خدا من آدمی نیستم که از روی بیکاریو خوشی بخوام وقتمو پر کنم و دائم بیام از کسی بنویسم که دیگه نیست اما یه چیزی تو دلم هی میریزه پایین من الان یکساله که از هر چیزی که منو یاده خاطراته قبل بندازه دوری کردم اما دیگه نمیتونم نهم دیماه را از تاریخ حذف کنم ...بدجوریه حالم ، بیقراره بیقرارم !!! انگار دلم دائم میریزه پایین مثله اولین دفعه ها که داری عاشق میشی ...

مثله اولین دفعه ها که بیقرار میشی ... اه چه تجربه گندیه ! کاش هیچ وقت هیچ کس این تجربه لعنتی که بخواد به این تلخی تموم بشه نداشته باشه ، مگه میشه ؟

 

من میخوام کسی بیاد تو زندگیم ، اما هیچ کسو دوست ندارم ... میترسم یه تبریکه کوچولوی بیجواب همان کاری که خودم کردم !  تمامه غرورمو تمامه این باقیمانده غرورو از بین ببره ... نگید عشق و غرور با هم همخوانی نداره که من میگم داره ، برای کسیکه هیچی نداره این غرور لعنتی تمامه دارو ندارشه اگه بی جواب بمونه داغون میشه ...

خب دروغه اگه بگم فقط میخوام تولدو تبریک بگم ، آره دروغه دلم میخواد همه چیز از اول شروع بشه ! دلم میخواد دوباره دوستم داشته باشه ، دلم میخواد دوباره نازمو بکشه ، دلم میخواد دوباره اذیت کنه دوباره اذیتش کنم ، دلم میخواد این دفعه خجالت نکشم یه بار بهش بگم دوست دارم و ادامه جملم نگم شوخی کردم پررو نشو ها !!!اصلا دلم میخواد پررو بشه اینبار دلم میخواد پرو باشه ...

لعنتی ! دیوونه شدم ... نمیدونم هنوزم نمیدونم این بیقراری برای دوست داشتنه یا برای دلتنگی یا برای عادت ... وای من که از این 24 سال 22 سالش کسی تو زندگیم نبود چرا به این 22 سال عادت نکردم و فقط به این دوسال لعنتی عادت کردم ... اصلا مگه گناهه آدم عادت کنه به کسی به تلفنی به ساعته 5 بعد از ظهری !!!

امشب که بگذره راحت میشم ...

همین یه امشب بیقرارم ...

 

 

شنبه 8 دی ماه سال 1386

این ایمیل را چند روزه نوشتم هر کاری کردم هر چه با خودم و احساسم کلنجار رفتم نشد سندش کنم دیگه دیر شد برای پست کردنش ...

اینقدر ترسیدم و ترسیدم که نشد . و چقدر دوست داشتم به جای تک تک این اراجیف تنها میگفتم تولدت مبارک ... میدونم مردها تنها چیزی که براشون مهم نیست روزه تولدشونه نمیدونم البته حدس میزنم ... تمام شد تمامه تمام .

 

 

سلام ،

خلوتت را بهم زدم ؟ میدانم این را باید مینوشتم و میگذاشتم کناره تمامه چیزهایی که بارها قصد کرده بودم برایت بنویسم و ننوشتم ... نمیدانم اینبار انگار حسی قویتر از همه حسهایی که تمامه این مدت داشتم بر من غلبه کرد ...

دوست داشتم حالت را بپرسم مثله یک دوسته قدیمی ببوسمت ، دستهایت را محکم بگیرم و بگویم تمامه این مدت چه کردی و کجا بودی ... دوست داشتم خاطراته قدیمی را زنده کنیم یا مثلا به یک چیز مشترک بخندیم ، اون سرباز را یادت هست ؟ همانکه ما را به اندازه چند روز از پارک رفتن منصرف کرد ، همانکه میخواست مارو دستگیر کنه ! چهارشنبه سوری را میگویم ! ... اما زنده کردن خاطرات برای دوستان قدیمی است . نه من و نه تو که انگار دوست نبودیم ، انگار هیچی نبودیم ، همه اش را با هم قاطی کردیم و آخرش شد همان خداحافظی که میدانستم بیفایده است ... چطور شد یادت است ؟

خیلی چیزها دوست داشتم همان چیزهایی به خودم می قبولاندم که فراموش نشدنی است ... فراموش شد ؟

باز هم غرور می اید سراغم ، نمیخواهم بگویم از تمامه مدتی که دلم میخواست صدایت را بشنوم،نمیگویم ، آخه همه اش تکراری است .

اصلا نمیگویم هنوز تاریخه میس کالهایت یادم است ... اصلا تو این چند خط را نخوان تا من خیال کنم که نمیدانی هر تلفنت قلبم را از جا کند ... چرا ؟ آمده بودی شاهکارت را تماشا کنی ؟

حرفهایم شبیه دوستهای قدیمی شد . همانهایی که به هم میرسند و از تمامه خاطره های مشترک میگویند ...

من و تو هیچی نبودیم !

اما این روزها کارهایی که همه به 9/10 موکول میشود یعنی بعد از تعطیلات ، منو یاده آی دیه تو می اندازد خنده داره مگه نه ؟ آدم یاده یه آی دی بیافته ؟ اصلا از اولش هم مجازی بودی درست مثله حالا که نامه ات را هم مجازی مینویسم ... من هم مجازی بودم درست مثله تو ...

هیچ ادمی با اون یکی متفاوت نیست همه اینها آرزو است ، پیدا کردنه یک آدم متفاوت یکی که معجزه باشد در زندگی ، گذر هر زمانی از آشنایی اینو ثابت میکنه مگه نه ؟

قصدم هیچی نیست نه اعتراض ، نه غصه ، نه دلتنگی ، خیلی وقت است با همه چیز کنار می آیم ...

حرفهایی هست برای نگفتن که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورد و ارزش آدمی به اندازه حرفهایی هست که برای نگفتن دارد.این را خوب فهمیدم  شریعتی انگار خوب تکانم داد .این مدت هم خوب سکوت کردم ، مگه نه؟ 

چرا سوال میکنم ؟ من که انتظار ه هیچ جوابی ندارم ، نازنینه من خودت را معذب نکن دلت هم برایم نسوزد . تبریک تولد هیچ جوابی نمیخواهد !

آمدم بگویم تولدت مبارک ، ساده و بدونه هیچ قصدی ، آمدم بگویم هنوز آن جمعه سرد را فراموش نکردم تولدت را میگویم  ، آمدم بگویم، فقط تولدت مبارک ...

 

می سپرمت دسته خدا

یه کم دوستم داشتی بیا ...

پنجشنبه 6 دی ماه سال 1386

امروز ظهر که از سر کار برمیگشتم مترو تعطیل شده بود همه مردم ویلانو سرگردانه خیابانها بودند و منتظره ماشین ، یک نفره تو ایستگاه دروازه دولت خودش را پرت کرده بود زیر قطار وقتی شنیدم تمامه وجودم لرزید ، میدانم گاهی وقتها زندگی سخت میگیرد زندیگی بی معرفت میشود ، اما مگر راهش مردن است ؟ خیلی غم انگیزه له شدن یک انسان زیر چرخهایی قطاری که اصلا زیرش چرخی نیست ، زیرش پر است از آهن و تجهیزاتی که میتواند آدم را له کند ، خیلی وحشتناکه خیلی خیلی ... از ظهر که این اتفاق افتاده تا حالا ذهنم مشغوله ...

همین دیشب بود که نا امید شده بودم و میخواستم همه دنیا را بهم بریزم نمیدانم شاید نشانه بود ، اینقدر ناراحت بودم که تمامه دستام میلرزید ، تو ولیعصر که از ماشین پیاده شدم سارا زنگ زد اینقدر دستم میلرزید که موبایلم از دستم افتاد و رفت زیر یه ماشین که کنار خیابون ایستاده بود ، خلاصه به زحمت درش آوردم !!!! (گوشیم نیمه داغون شد هنوز دو هفته نبود که خریده بودمش ) ...

 

یه ایمیل نوشتم برای کسیکه خیلی دوستش داشتم اما جرات ایمیل کردنش را ندارم ، نمیدانم چه کاری درست است و چه کاری غلط  ... نمیدانم ایمیلش کنم یا نه فقط دو روز دیگه برای فکر کردن فرصت دارم ...

 

 

   1      2    >>