گاهی وقتها مطمئن میشم من آدمه حسودیم ! به همه که نه ، اما من واقعا به مسیحا حسودیم میشه ! یعنی گاهی وقتها در نهایت بدجنسی دلم میخواد یه چیزایی نداشته باشه این مخصوص این ارتباطه اندکه یک ماهه حالا نیست ، قبلترها هم که با هم صمیمی بودیم همین حس و حال را داشتم ...
من که میدونم من و مسیحا رمانتیک ترین آدامهای دنیا هستیم ! مخصوصا مسیحا تازه ما عاقلترین انسانهای روی زمین هم هستیم !!!!!!!!!
نصفه شب بود دیگه حدوده ساعتای 12 یا 1 بود اونم شب عاشورا ، مسیحا اس ام اس زد ( من نمیدونم این بشر چرا اینقدر به ارتباط نوشتاری علاقه داره ) چند کلمه بی ربط ! میگم این چی بود ؟ میگه هیچی ! ( میخواست بفهمه بیدارم یا نه )
میگه هنوز دوسم داری ؟
مسخره بازی در آوردم ! گفتم نه !
گفت : جدی باش میخوام حرفه دلتو بزنی ...
100 بار گفته بودم قبلترها شاید هم 1000 بار ...
دیدم جدیه بازم گفتم آره
مثله همیشه جواب دادم .
میگه دوست داری زنه من بشی !
لعنتی ساعت 12 شب تو اس ام اس ! من چه میدونم میخوام زنه تو بشم یا زنه کسه دیگه !
میگم من حرف دارم اینجوری نمیشه کدوم آدم عاقلی تو اس ام اس حرفهای جدی میزنه که من و تو بزنیم !
ولی از خدامه زنش بشم !
ما تو این 15-16 روز حتی یکبار هم راجع به مسائل جدیمون با هم حرف نزدیم ! فقط حال و احوال کردیم ...
میگه نمیخوای که فقط دوستم باشی ؟
دلم میخواد همون نصفه شب بهش زنگ بزنم ... بگم یه فکری برای آی کیوی کمش بکنه که نمیفهمه من فرصت میخوام همین . آخه کدوم آدمه عاقلی کسیو که دوستش داره میگه میخواد فقط دوستش باشه خب خنگه خدا من الان بدبختم اگه بدونم تو هستی واسه همیشه ، یه کم تلاشمو بیشتر میکنم به خاطره تو هم شده خیلی چیزا رو تغییر میدم مگه دیونه ام که تو رو به این خوبی از دست بدم !
ولی شک میکنم به حرفش نکنه واقعا نخواد ازدواج کنه نکنه دوباره بذاره بره ! مثله اون دفعه که تا گفتم فرصت میخوام بهونه گیر شد و بد اخلاق و آخرشم گذاشت رفت گفت نمیخواد منو !
میگم واقعا میخوای زن بگیری ؟
میگه خسته شدم از تنهایی نمیدونم آینده چی میشه ، تنهام ، نمیدونم باید چی کار کنم ؟
جواب نمیدم .
میگه چی کار کنیم ؟
حرفو پیچوندم تاکید کردم دوستش دارم برای 1001 امین بار ! سوالش یادش رفت !!!!
منم نمیدونم ! میترسم ! چطوری تو خونه بگم مسیحا رو ؟ اصلا نکنه خانوادش منو نخوان ... نکنه از رو هوا یه چیزی گفته باشه ... نکنه فکر نکرده حرف زده باشه ... اصلا به قول شما مگه عموش فوت نشده ، مگه نه اینکه نباید با من حرف میزد ... مگه نه اینکه من انتظاره بیهوده داشتم که اجازه بده باهاش همدردی کنم ! مگه نه اینکه به قوله شما من حتی تو دلمم حق نداشتم بهونه بگیرم ... من که بهونه گیریمو به اون نگفتم .
اصلا چرا از اون شب حرفشو تکرار نکرد دیگه ؟ چرا از اون شب باز دوباره گم و گور شد دوباره مثله اون دفعه . مگه جواب نمیخواد ؟
پس چرا زنگ نمیزنه ؟
مگه نه اینکه دفعه قبل من بهش زنگ زدم تا جوابمو بگم و اون همه اتفاق افتاد ! یعنی حالا هم من باید بهش زنگ بزنم ؟
میترسم از دستش بدم ... زیاد خوشبین نیستم ...
اون اصلا از حرف زدن فرار میکنه ! از تلفن فراریه ! اینو کاملا دارم احساس میکنم سعی میکنه تو تلفن حرفای جدی نزنه همون دو سه تا تلفنه انگشت شمارم من اصرار میکنم ...
چرا ؟
صبح امروز بهش اس ام اس میدم
میگم زنگ بزنم ؟ دلم تنگ شده .
خودش زنگ میزنه !
از قطعی گاز میگه ! منم هیچی نمیگم ! میپرسه هوا چطوره ؟
من میپرسم هوا چطوره ؟
میگم حالت چطوره ؟
میگه حالش چطوره !
بعدش هر دو سکوت میکنیم ...
دوباره میگیم حالت چطوره ؟
دوباره سکوت میکنیم ...
سکوت
سکوت
خب ! دیگه چه خبر ؟
میگم برو سر کارت فقط خواستم حالتو بپرسم ...
خداحافظی میکنیم .
چقدر صداشو دوست دارم !
یاده قدیما می افتم اونوقتا که هنوز برای کارش نرفته بود شهرستان ، اونوقتا که میتونستیم 2ساعت بدون توقف با هم حرف بزنیم و وقت کم بیاریم !
دوباره بهش اس ام اس میزنم همه احساسمو داد میزنم توش جواب نمیده !
میخوام ولش کنم دیگه ازش نمینویسم !
من امتحان دارم جمعه باید به زندگیم فکر کنم تنهایی !
دلم میخواد برم ، احساسه تنهایی میکنم ! نمیدونم کجا اما باید رفت تا رسید !