جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 دی ماه سال 1386

گاهی وقتها مطمئن میشم من آدمه حسودیم ! به همه که نه ، اما من واقعا به مسیحا حسودیم میشه ! یعنی گاهی وقتها در نهایت بدجنسی دلم میخواد یه چیزایی نداشته باشه این مخصوص این ارتباطه اندکه یک ماهه حالا نیست ، قبلترها هم که با هم صمیمی بودیم همین حس و حال را داشتم ...

من که میدونم من و مسیحا رمانتیک ترین آدامهای دنیا هستیم ! مخصوصا مسیحا تازه ما عاقلترین انسانهای روی زمین هم هستیم !!!!!!!!!

نصفه شب بود دیگه حدوده ساعتای 12 یا 1 بود اونم شب عاشورا ، مسیحا اس ام اس زد ( من نمیدونم این بشر چرا اینقدر به ارتباط نوشتاری علاقه داره ) چند کلمه بی ربط ! میگم این چی بود ؟ میگه هیچی ! ( میخواست بفهمه بیدارم یا نه )

میگه هنوز دوسم داری ؟

مسخره بازی در آوردم ! گفتم نه !

گفت : جدی باش میخوام حرفه دلتو بزنی ...

100 بار گفته بودم قبلترها شاید هم 1000 بار ...

دیدم جدیه بازم گفتم آره

مثله همیشه جواب دادم  .

میگه دوست داری زنه من بشی !

لعنتی ساعت 12 شب تو اس ام اس ! من چه میدونم میخوام زنه تو بشم یا زنه کسه دیگه !

میگم من حرف دارم اینجوری نمیشه کدوم آدم عاقلی تو اس ام اس حرفهای جدی میزنه که من و تو بزنیم !

ولی از خدامه زنش بشم !

ما تو این 15-16 روز حتی یکبار هم راجع به مسائل جدیمون با هم حرف نزدیم ! فقط حال و احوال کردیم ...

میگه نمیخوای که فقط دوستم باشی ؟

دلم میخواد همون نصفه شب بهش زنگ بزنم ... بگم یه فکری برای آی کیوی کمش بکنه که نمیفهمه من فرصت میخوام همین . آخه کدوم آدمه عاقلی کسیو که دوستش داره میگه میخواد فقط دوستش باشه خب خنگه خدا من الان بدبختم اگه بدونم تو هستی واسه همیشه ، یه کم تلاشمو بیشتر میکنم به خاطره تو هم شده خیلی چیزا رو تغییر میدم مگه دیونه ام که تو رو به این خوبی از دست بدم !

ولی شک میکنم به حرفش نکنه واقعا نخواد ازدواج کنه نکنه دوباره بذاره بره ! مثله اون دفعه که تا گفتم فرصت میخوام بهونه گیر شد و بد اخلاق و آخرشم گذاشت رفت گفت نمیخواد منو !

میگم واقعا میخوای زن بگیری ؟

میگه خسته شدم از تنهایی نمیدونم آینده چی میشه ، تنهام ، نمیدونم باید چی کار کنم ؟

جواب نمیدم .

میگه چی کار کنیم ؟

حرفو پیچوندم تاکید کردم دوستش دارم برای 1001 امین بار ! سوالش یادش رفت !!!!

منم نمیدونم ! میترسم ! چطوری تو خونه بگم مسیحا رو ؟  اصلا نکنه خانوادش منو نخوان ... نکنه از رو هوا یه چیزی گفته باشه ... نکنه فکر نکرده حرف زده باشه ... اصلا به قول شما مگه عموش فوت نشده ، مگه نه اینکه نباید با من حرف میزد ... مگه نه اینکه من انتظاره بیهوده داشتم که اجازه بده باهاش همدردی کنم ! مگه نه اینکه به قوله شما من حتی تو دلمم حق نداشتم بهونه بگیرم ... من که بهونه گیریمو به اون نگفتم .

اصلا چرا از اون شب حرفشو تکرار نکرد دیگه ؟ چرا از اون شب باز دوباره گم و گور شد دوباره مثله اون دفعه . مگه جواب نمیخواد ؟

پس چرا زنگ نمیزنه ؟

مگه نه اینکه دفعه قبل من بهش زنگ زدم تا جوابمو بگم  و اون همه اتفاق افتاد ! یعنی حالا هم من باید بهش زنگ بزنم ؟

میترسم از دستش بدم ... زیاد خوشبین نیستم ...

اون اصلا از حرف زدن فرار میکنه ! از تلفن فراریه ! اینو کاملا دارم احساس میکنم سعی میکنه تو تلفن حرفای جدی نزنه همون دو سه تا تلفنه انگشت شمارم من اصرار میکنم ...

چرا ؟

صبح امروز بهش اس ام اس میدم  

میگم زنگ بزنم ؟ دلم تنگ شده .

خودش زنگ میزنه !

از قطعی گاز میگه ! منم هیچی نمیگم ! میپرسه هوا چطوره ؟

من میپرسم هوا چطوره ؟

میگم حالت چطوره ؟

میگه حالش چطوره !

بعدش هر دو سکوت میکنیم ...

دوباره میگیم حالت چطوره ؟

دوباره سکوت میکنیم ...

سکوت

سکوت

خب ! دیگه چه خبر ؟

میگم برو سر کارت فقط خواستم حالتو بپرسم ...

خداحافظی میکنیم .

چقدر صداشو دوست دارم !

یاده قدیما می افتم اونوقتا که هنوز برای کارش نرفته بود شهرستان ، اونوقتا که میتونستیم 2ساعت بدون توقف با هم حرف بزنیم و وقت کم بیاریم !

دوباره بهش اس ام اس میزنم همه احساسمو داد میزنم توش جواب نمیده !

میخوام ولش کنم دیگه ازش نمینویسم !

من امتحان دارم جمعه باید به زندگیم فکر کنم تنهایی !‌

دلم میخواد برم ، احساسه تنهایی میکنم ! نمیدونم کجا اما باید رفت تا رسید !