الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 5 دی ماه سال 1386

خیلی وقت است که وقتی میخواهم گریه کنم دوست دارم برای موجوده زنده ای گریه کنم و خیلی وقت است که دیگر هیچ کس را پیدا نکرده ام ، سارا این روزها شده است مخه مفته من و من هم شده ام مخه ارزان قیمته او !! دیروز تو کافه بغضه هر دویمان در حال شکستن بود نشکستیم این بغضه لعنتی را وسطه آن همه دخترو پسره شاد و شنگول که در حاله قهوه خوردنو سیگار کشیدن ! بودند کمی عجیب بود این بغضه بچگانه !!! همه اش هم تقصیر پدر پویا بود ( دوست سارا ) آخه یکهو بی هوا مرد ! خانه شان ترکید و مرد ! پویا گریه میکرد تو تلفن ، ما هم انگار منتظره تلنگری بودیم که طعمه تلخه رفتن تمامه مردگان را زنده کنیم ...

فکر کنم معلوم شد که حالم خوش نیست البته خوش بود ناخوشش کردند به پویا بدبخت هم ربطی ندارد ...

جای یک چیزی خالیست اینجا در زندگیم را میگویم ، البته چیز نیست جای یک کسی است ، گاهی دوست دارمهای الکی گفتن بهتر از نگفتنش است ... گاهی شاد بودنهای مقطعی بهتر از اصلا شاد نبودن است و گاهی دروغکی عاشق شدن بهتر است از اصلا عاشق نشدن ... درده من عشق نیست اما جای خالیش را حس میکنم.

جایی خوانده بودم ادمها تا وقتی هستند که برای کسی مهم باشند ، دلیله مهم بودن هم این دلیل های ساده کودکانه ما نبود از آن دلائل خدا پیغمبری بود که من از آن سر در نمی آورم مثله اینکه مثلا یک شیخه کثیفه ژنده پوشی زنده مانده بود و مردی دیگر که نمیدانم که بود مرده بود دلیلی زنده بودن خواسته بودند این بود :

عبای مرد ژنده پوش هنگام راه رفتن روی زمین کشیده میشد و انگار زمین را تمیز  میکرد برای حیوانی یا پسرکی یتیم نمیدانم یک چیزی تو همین مایه ها ...

هر چه فکر میکنم نه عبایی دارم که به درده کسی بخورد نه هیچی کسی هم منتظرم نیست ...

خیلی خسته ام این دیگر کاملا ثابت کرد که حالم بدجوری خراب شده امروز ...

من که میخواستم شنگولیتم ! ادامه دار باشد همه اش را گند زدی مثله همیشه !

 

سه شنبه 4 دی ماه سال 1386

 

یک - همه ما تو زندگیمون ، بارها و بارها راهی رفتیم ، که تو ی انتخابه اون راه هیچ نقشی نداشتیم ، همه بارها و بارها راهیو بهمون نشون دادنو گفتن یالا راه بیافت ما راه افتادیم و تخته گاز رفتیم بعد که به آخره جاده رسیدیم تازه فهمیدیم ای بابا این راهی نبود که میخواستیم بریم اما فکر کردیم دیگه دیر شده و اونوقت زانوی غم بغل کردیم ...

شاید متاسفانه یا شاید خوشبختانه زندگی هیچ وقت به من فرصت انتخاب نداده ، من گله ای ندارم ، همیشه فکر کردم ( میکنم ) راهی که رفتم تنها راهه پیشه روم بوده حتی دلمم نخواسته یه راهه دیگه میرفتم ، ولی خیلی وقتا حسرت شرایط و تفاوته شرایطو خوردم . البته اسمش حسرت نیست ،  شاید اسمش غم بوده شاید هم جبر ...

گاهی افرادیو دیدم که خیلی از من کمتر بودن اما شرایط ، به اونا فرصت داده تا خودشونو نشون بدن ، باز هم گله نمیکنم چون آدما شرایطو خودشون برای خودشون رقم میزنند انداختن تقصیر گردنه قسمت و سرنوشت کاره آدمهای ضعیفه اما واقعا یه جاهایی بوده که دسته من کوتاه بوده و این شرایط بوده که برای من تعیین کرده چه کنم ...

بحث روانشناسی نمیکنم که بگم فکرم را عوض کنم تا زندگیم عوض شود تو قرنه 21 بعضی چیزارو فقط میشه با پول عوض کرد !!! واسه همینم نشد عوض کنم ... ولی از این به بعد داره میشه .

من الان تو سنه 24 سالگی یه چیزو خیلی خوب فهمیدم ، یعنی کاملا به من تفهیم شده که سرمایه ، تو زندگیه آدما حرفه اول و آخرو میزنه ...  زبونه عامیانش اسمش میشه پول !!

من فکر میکنم گاهی از خوشی  ( داشتن تکیه گاه )، آدما میگن کاش فلان رشته رو خونده بودم یا کاش فلان هنرو ادامه میدادم وگرنه وقتی بیافتی تو خطه زندگی ، وقتی بدونی خودتی و خودت عاشق کارت میشی ، عاشق رشتت میشی ...

این زندگیه که به آدما خط میده ، این روشه زندگیه ... منم عاشق نقاشی بودم ، نشد ، الان بهش فکر نمیکنم ... تو مسابقات شطرنج اول شدم یادم رفته بود . الان این حرفها یادم انداخت که نذاشتن ادامه بدم ، وهیچ وقت حالم گرفته نشد ( نخواهد شد )...

چون فهمیدم هر چیو یاد بگیرم عاشقش میشم ... وقتی دو خط برنامه مینویسم عاشق برنامه نویسی میشم ... وقتی یه غذای خوشمزه درست میکنم عاشقه غذا درست کردن میشم وقتی هم 2 روز پشته سر هم سر کار نمیرم و هر روز دستشویی خونمونو میشورم میفهمم دستشویی شستن هم کاره جالبیه ها !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وقتی اولش یه کارو با علاقه و شورو نشاط انجام بدی هر چی میری جلو بیشتر میفهمی عاشقه کارتی ، میفهمی چقدر داری تو این راه پیشرفت میکنی ، چقدر داری تو این راه جلو میری و تمامه لذته دنیا رو حس میکنی ...

اما همه اینا یک شرط داره ، اینکه کسی بهت نگفته باشه این کارو بکن ... خودت با خودت حال کنی ، خودت به خودت دستور داده باشی ...

من از کارم متنفرم !!! چرا ؟ چون خودم نخواستم برم تو این شرکت صد بار در اومدم که برم سر یه کاره دیگه ، و بعد مثله موش گوشمو گرفتن پرتم کردن سرجام ، یا اینجا یا دولتی !! خب در نتیجه چی شد ؟ من شدم یک دخترک گریز پا از کار ... یعنی کارمو دوست ندارم حالا اگه کله ملت هم بگن کارت عالیه منو ارضا نمیکنه ...

 این که فرصته آزمون و خطا گذشته ، منظورم اینه که وقتی جاده و اسب !!!!!!!!! مهیا است دیگه این و پا اون پا نکنیم فرصتهای زندگی تکرار نشدنیه نباید از دست بره ... زندگی مفهمومی داره غیر از عشق و حال ...

گاهی باید برای آسایش به فکره چیزهایی غیر از ارضای حسهای بچگانه بود ...

اما همه اینهایی که گفتم یک استثنا دارد  شما که فرصتشو دارید پشتیبان هم دارید میتونید تا دلتون میخواد خطا کنید تا راههو پیدا کنید و من کاملاً اعتقاد دارم  که این شرایطه و موقعیته که باعث میشه الگوریتم زندگی تعریف بشه ...

همیشه اون چیزی که قلبه آدم میگه درستترین راهه . قلبه من این حرفها را میزد پست 32 هم تکه هایی بود از هذیان گوییهای من با خودم به دل نگیرید

 

دو – دارم حس میکنم چقدر دوست داشتم این روزها تمامه مغازه های ولیعصر رو زیرو رو کنم تا برای تو ، خوده خوده تو هدیه ای بگیرم... میدانم چند روز مانده تا تولدت ... تو تمامه جشنهایی که دیده ام تنها عاشق جشن دو نفره ای هستم که خودم و خودت برای تولدت گرفتیم ... دلم برای تو تنگ شده کاش کسی میدانست .

کاش میشد تولدت را تبریک گفت .

کاش کاش کاش ...

 

سه – اینقدر مینویسم و پست نمیکنم فکر میکنم شما همه چیز را میدانید ... انگار دارم فیلتر میکنم خودم را ...

 

چهار – دلم برای خیلی چیزها تنگ شده ، همان چیزهایی که به قوله دلقک ( صاحبه یک وبلاگ) برای من خاطره شده و برای ... آرزو .

گاهی ساده ترین چیزها برایم خاطره میشود و گاهی ساده ترین چیزها ، میشود آرزو ، هنوز نفهمیده ام دلتنگ خاطراتم هستم و یا آرزومند رسیدن به خاطراته دیگران ...

 

پنج –

به چشمای خودت قسم
دیگه بهت نمی رسم
وصال تو خیالیه
وای که دلم چه حالیه
بازیای عروسکی
آخ که چه حیف شد کودکی
یه کم برس باز به خودت
می خوام بیام تولدت
اونوقتا اینجوری نبود
راهت به این دوری نبود
حالا که عاشقت شدم
نیستی دیگه مال خودم
پاییز چه فصل زردیه
عاشقیم چه دردیه
گم شده باز بادبادکم
تو نمی یای به کمکم ؟
می خوام دستاتو بگیرم
تو بمونی من بمیرم
عاشقی ام نوبتیه
آخ که چه بد عادتیه
من نگرانم واسه تو
قبله ی دیگران نشو
اشکم به این زلالیه
دل تو از من خالیه
تو مه عشق تو گمم
هلاک یه تبسم
.

.

.

چه امتحان خوبیه
دوریت عجب غروبیه
بارون شدیده نازنین
از تو بعیده نازنین
خاطره رو جا نذاری
باز من و تنها نذاری
اونوقتا مهمونت بودم
دنیا رو مدیونت بودم
اونقتا مجنونم بودی
کلی پریشونم بودی
.

.

.
اشک منم که جاریه
نگه دار یادگاریه
می سپرمت دست خدا
یه کم دوستم داشتی بیا

                                      مریم حیدرزاده ( با حذف مصرعهایی از شعر )

 

پی نوشت : پ پ ۲۴ و الف کاف خوبم . سعی کردم تو شماره یک کمی از نظراتمو بگم تا ابهامه آزمون و خطا پست ۳۳رفع بشه امیدوارم تونسته باشم منظورمو بگم

<<    1      2