تجربه بهم ثابت کرده بابت هر چیزی خدا رو شکر کنم ، اون چیزو از دست میدم ، همیشه باید مثله الاغ جفتک بندازم تا چیزای خوب برام باقی بمونه ...
خدایا بابت زنده بودنم شکر !
من امروز اینقدر کادو گرفتم و کادو دادم خسته شدم ! اصلا نمیدونم الان با این همه کادو چی کار کنم ! به نظر شما من این همه عروسک و شکلاتو و قلبو کجا باید بذارم؟
بابا من عقده ای شدم ! امروز حتی یه نیم نگاه هم نه به گل فروشیها کردم نه به عروسک فروشیها چشامو میبستم از جلوشون رد میشدم تا نفهمم که چقدر احساسه تنهایی میکنم ... این تلفنو صاحب مرده هم انگار گل بهش مالیدن نه زنگی نه هیچی ! یعنی علناً هیچ ! یعنی من رفتم به مدفون شدگان ذهنه مسیحا !!
من فکر میکنم این تلفن از سمت مخابرات یک طرفه شده ، فقط من میتونم با بقیه تماس بگیرم!!!! حالا این چه سیستمیه و جز کدوم یک از خدمات مخابراته، نمیدونم ! اما این خدمت ، جزء معدود خدمات مخابرات است و تنها برای من فعال شده است !
بعد از مدتها این روزها میروم باشگاه تا شاید تو محیطه اونجا کمی آلزایمر را از اعماق قلبم تجربه کنم !
شرکت ، خونه ، باشگاه ، نت ، کلاس و درس نخوندن و فکر کردن و هیچ ، کار هر روزه ام است بعضی روزها از بعضی کارها فاکتور میگیرم تا به اون یکی برسم ... اما هیچ کدام خوشحالم نمیکنند ... یک ایرادی این وسط هست و فکر میکنم از من باشد !
نمیدونم شاید مشکله من دین باشد ! یا شاید تعصبات ، شاید هم نوعه تربیتم ! هر چه هست یک چیزی این وسط اشتباه بوده ... خیلی وقت است دنباله کلمات میگردم ... همیشه ارزشه این آدمهای اطرافم برای سنجش من ، کارها و رفتارهایی بوده که ادامه آن رفتارها دارد کلافه ام میکند یک زندگیه بدونه هیجان ملاک سنجشه خوب بودنه دخترک ! ...
خونه ، مدرسه
خونه ، دانشگاه
خونه ، شرکت
الان برای تغییر مسیر یا تغییر کمی دیر شده است ، این فکرها تو اعماقه وجودم رسوخ کرده و کمی بیرون کشیدنش دشوار است ، اما بدجوری من را به یک جنگه درونی با خودم میکشاند ...
کلمات را پیدا نمیکنم برای بیانه احساسم ...
اگر تجربه های دیگری داشتم ، اگر تمامه فکرم را به یک چیز معطوف نکرده بودند ... اگر میگذاشتند تجربه کنم ... اگر میگذاشتند با دوستانم بیشتر معاشرت کنم ... اگر محله کارم را آنها مشخص نمیکردند ... اگر دوستانم انتخاب شده نبودند ... اگر این دختره آخر، ترسو نبود و ننر و لوسو بچه ننه !!! نمیگذاشت همه چیز از دستش سر بخورد و بریزد وبشکند و دقیقا مثله دخترهای چشم و گوش بسته از قبیله تارزان ، رفتار نمیکرد ...
این اگرها کلافه ام کرده و عقایده پوسیده ام که توی اعماقه مغزم رسوخ کرده عقایدی که نمیدانم درست است یا غلط ...
سارا میگوید به درده جامعه ایده آلی میخورد که هرگز ساخته نمی شود ولی من میخواهم توی همین جامعه زندگی کنم نه دنیای ایده آله خودم ...
نه عشق به سبکه لیلی و مجنون میخواهم نه میخواهم انا الحق گویان جامعه را انگشت به دهان بگذارم ...
آرزوهایم اینقدر کوچک شده که توی دستام جا گرفته ...
پی نوشت : کلمات گم شدن تو مغزم !
یک زمانی نوشتن آرومم میکرد اما حالا اصلا نمیدونم چی آرومم میکنه ، فقط قدم زدن تو خیابون و اینکه هوای سرد میخوره تو صورتم ، اینه که آرومم میکنه فقط اون موقع است که میتونم نفس بکشم ، فقط اون موقع است که حس میکنم هنوز زنده ام و دنیا هنوز به آخرش نرسیده ...
از سر کار پیاده راه افتادم تا خونه !
نزدیکهای کریمخان تو حاله خودم بودم ، چند روزی هست که هیچ کسو نمیبینم حتی خودمو ، گیجم و منگو سردرگم ! داشتم از خیابون رد میشدم که یه آقا یا نمیدونم عمله یا یه پسر بچه بهم گفت : کوچولو ... ! بقیشو نشنیدم ! خندم گرفته بود از همین یه کلمه اولش ! نگاه میکنم یه پارکه خیلی کوچک تو کریمخان هست ، تابو سرسره هم داره چند تا بچه دارن از سرسره میان پایین یاده خودم می افتم همیشه آرزو داشتم پله های سرسره رو خودم برم بالا ، بعد به بالاش که رسیدم ، بشینم روی نوکش از اون بالا همه رو نگاه کنم بعدشم سر بخورم پایین ، هیچ وقت بابا نذاشت همیشه بغلم میکرد منو میشوند رو نصفه سرسره بعدش یه چند ثانیه ولم میکرد ، پام به زمین نرسیده منو میگرفت ! همیشه میترسید سر بخورم یا بیافتم !
به تابای تو پارک نگاه میکنم ، همیشه آرزو داشتم زاویه ای که قراره هلم بدن بیشتر از بیست درجه باشه اما بابا هیچ وقت هلم نداد ! اینقدر هلم نداد که ترسو شدم ... اینقدر که وقتی بزرگتر شدم هم از تاب ترسیدم هم از سرسره اینقدر که اصلا نمیتونم به تاب خوردن یه بچه نگاه کنم همش میترسم بیافته همش فکر میکنم باید مراقبه بچه ای باشم که داره تاب میخوره ! فرقی نمیکنه کی باشه هر بچه ای باشه وقتی دارم به تاب خوردنش نگاه میکنم نا خود آگاه چشممو میبندم !
میام جلوتر ، یه انگشتر باریک سفید با نگین زرشکی تو یکی از مغازه های کریمخان نمیدونم چطور شد که نگاهم بهش خورد ! داشتم تند تند راه میرفتم نمیدونم چطور تو ذهنم موند ! یادم انداخت بزرگ شدم ! یادم انداخت تحقیر شدم ! یادم انداخت که دارم دنباله بابا میگردم حتی تو وجوده کسیکه عاشقش بودم !
کاش میتونستم به بابا بگم چی شده ! اصلا کاش از اولش میگفتم ، این بازیها چی بود در آوردم ! کاش خجالت نمیکشیدم ! اگه مامان بود شاید بهم میگفت من اشتباه کردم ، یا نه ... قسمتم نبوده ، یا نه ...طرفم مرد زندگی نبوده ! اما من واقعا الان نمیدونم چی شد چه اتفاقی افتاد ! چرا این همه تحقیر شدم !
هنوزم بچه ام ! هنوز بزرگ نشدم !
تحقیر شدم ! باختم ! حسه بدیه ، نصیبه دشمنه آدمم نشه ! نه عشق ، نه تحقیر! بد جوری باختم ! غرورمو هم از دست دادم !
نمیتونم درک کنم ! یعنی واقعا برای بازی کردن با احساسه من اومده بود ؟
چرا نمیتونم از خدا هیچی یخوام ...
پی نوشت : دوست دارم اهنگ بذارم تو بلاگم بلد نیستم ُ کسی میتونه کمکم کنه ؟
.
.
.
نرو نذار که بعده تو دنیا به عشق شک بکنه ...
تمامه دیشب حدوده دو ساعتی با یکی از دوستان قدیمی چت کردم ! اصلا حال و حوصله گفتگوی اینترنتی را ندارم اما دیشب این صحبتها به من آرامش میداد ...
نمیدونم چرا وقتی خونه ام نمیتونم درس بخونم یعنی اصلا حسش نیست ، جمعه قبل یه آزمونه استخدامی شرکت کردم ، البته چندان هم سخت نبود ، یعنی آنطورها که فکر میکردم سوالاش نبود همه اش درسهایی بود که تقریبا به خاطر داشتم ، یعنی خیلی ساده تر از کنکور بود اما خب با توجه به اینکه تنها یک نفر میخواست قضیه کمی فرق میکند ...
ما چند نفری بودیم که تیپن شبیه به هم بودیم و اتفاقاً موقع آزمون جایمان کنار هم بود همه آنها به اتفاق میگفتند که ما نمیدانستیم یکی از شروط استخدام چادر ! است !!! انگار قبول شده بودند که از همان موقع غصه چادر را میخوردند ، اما من تنها کسی بودم که اصلا برایم مهم نبود که چادر سر کنم فکر میکنم جای خوبی است و ارزشش را دارد !!!!
جالب اینجاست اکثر آنهایی که شرکت کرده بودند کسایی بودند که چادر سرشون بود تعداد آقایون شرکت کننده هم بسیار کمتر از خانمها بود !
ولی خب زیاد نمیشود به این جور جاها دل بست ! ما که شرکت میکنیم همچنان تا ببینیم خدا چه میخواهد !
دوست دارد یار این آشفتگی کوشش بیهوده به از خفتگی
البته فکر میکنم اگر قبول شدنی بودم باید تا امروز جواب داده بودند !
یه آزمونه دیگه هم در پیش دارم !
چند روز پیش که سر کار بودم ، از یکی از جاهایی که یکماه پیش برای یک کاره نیمه وقت رزومه فرستاده بودم و رفته بودم ! زنگ زدند و در واقع پذیرفته شدم ، البته به آنها نگفته بودم کار میکنم !! از طرفی نمیخواستم که رئیس اینا هم بفهمن ! آقایی که زنگ زده بود هی سوال میکرد منم نمیتونستم جواب بدم !!!
آقاهه با تعجب میگه خانم شما جایی کار میکنید درسته ؟
میگم آره میشه تا عصر با شما تماس بگیرم ... میگه باشه
عصر از تو خیابون زنگ زدم تا اومدم حرف بزنم موبایل قطع شد ... دوباره گرفتم اینبار موبایل افتاد زمین حالا هر چی میخوام روشنش کنم مگه روشن میشه ! ( فکر کنم دست و پا چلفتی ام )
منم بیخیال شدم گفتم لابد قسمت نیست برم این شرکته !
رفتم میدون ولیعصر موبایلو دادم پسره میگم این موبایل منو روشن میکنی ؟ میگه میشه آب دهن بزنم به کارت ممریت !!!!!!!!!!!!!!
میگم بزن ...
روشن کردش !!!! یعنی اگه موبایلتون روشن نشد راهش اینه که آب دهن بزنید !!!
تا روشن کردم از اون شرکته دوباره زنگ زدن میگن نمیای خانم ؟ !
گفتم نه !
خودم که نفهمیدم چی شد ! خلاصه ...
پی نوشت : الان سر کارم چقدر دلم میخواست شعر زمستانه اخوان ثالث را کامل حفظ بودم تا مینوشتم ، بدجوری میچسبد ...
دلم کتابه اخوان ثالث میخواد همین الان...
بعدا نوشت :
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،
که ره تاریک و لغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی ،
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه میاید برون ، ابری شود تاریک .
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین !
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... ای ...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وشِ مغموم .
منم من ، سنگ ِ تیپا خورده رنجور .
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بی رنگ ِ بی رنگم .
بیا بگشای در ، بگشای دلتنگم .
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد .
تگرگی نیست ، مرگی نیست .
صدائی گر شنیدی ، صحبته سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگزارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی ُ بعد از سحرگه نیست .
حریفا ! گوش ِ سرما برده است این ، یادگار سیلیِ سرد ِ زمستان ست .
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده ،
به تابوت ِ ستبرِ ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان ست .
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان ست .
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت .
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ،
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین ،
درختان اسکلتهای بلور آجین ،
زمین دل مرده ، سقف ِ آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان ست .
چه من بخواهم چه نخواهم تا وقتی خدا تصمیم میگیرد فردایم باشد فرداهایم می آیندو می روند درست مثله تمامه روزهایی که آمدندو رفتند ، خواهرم این روزها نگرانم شده است میگوید من همان دخترک سرخوش را دوست دارم .
چقدر هم من همیشه سرخوش بودم ! خنده و شوخی و فیلم بازی کردنم برای آنهاست و آه و ناله ام برای نوشته هایم !اما این روزها فیلم هم نمیتوانم بازی کنم .
خدا وکیلی خیلی سعی کرد کمکم کند تا جوابه عاقلانه ای به مسیحا بدم ، بیشتر مواقع هم گفت جوابت مثبت باشد !
اما نمیشد هر جور فکر میکردم من در قبال خانواده ام و پدرم مسئولم ، درست است که خیلی وقتها آنجور که باید نبودند، اما من مسئولم در قباله تک تکشان ... هنوز نمیتوانم محبتی که به آنها دارم پاک کنم . تنها چاره ای که به ذهنم میرسید صبر کردن بود و گفتن این جمله به مسیحا هنوز هم که فکر میکنم لایقه چنان برخوردی از جانبش نبودم !
اما خب نمیشود و نمیخواهم رویایی که از او در ذهنم ساخته بودم با خزعبلاتی که گفت نابود شود ! به ابلهانه ترین شکله ممکن هنوز هم دوستش دارم !!!!!!
مسیحا موبایلشو خاموش کرد و تلفنشو جواب نداد ، اس ام اسها را گرفت و جواب نداد ! مسیحایی که در هر شب به من حداقل 30 تا اس ام اس میداد تمامه اس ام اس ها را خواندو جواب نداد ...
آخرش ایمیل زد که اصلا از اولش هم من را نمیخواسته ، همه اش یک شوخی بچگانه بوده ! گفت که هنوز هم مطمئن نیست من زنه ایده آلش بودم یا نه ...
و گفت بروم سراغه زندگیه خودم !!!
من فکر میکنم کاری به کار زندگیه مسیحا نداشته باشم ! و فکر نمیکنم هیچ وقت به زندگی و حتی لحظه هایش تعدی کرده باشم، اگر هم نمیگفت اینقدر شعور داشتم که بفهمم !
اما نتونستم این ایمیله را بی جواب بذارم اس ام اس دادم ...
جواب داد مگه نمیگی میخوای صبر کنی ، گیریم من صبر کنم ! میتونی دوستم باشی؟
میگم آره
میگه اینجوری نمیخوام !
میخوام همه جوره باهام باشی ... (!)
نمیدونم چی دستو پای تمامه علاقه ام را میبندد .
اما احساس میکنم این وسط بعضی چیزها باهم جور در نمی آید ! بعضی از حسا انگار دروغی بوده و بعضی از چیزها انگار بازی دادن !
همین شد که گذاشتم و گذشتم ! فکر میکنم مسیحا هم همین را میخواست . فکر نمیکنم اینبار مطمئنم همین را میخواست .
هنوز حالته طبیعی ام بر نگشته هنوز بغضم میگیرد ! هنوز بعضی چیزها قلبم را میلرزاند و هنوز نمیدانم چه شد که اینطور شد !
اما به قوله مسیحا تو زندگیه خودت را بکن و من هم زندگیه خودم را !
فکر میکنم داشتیم همین کار را میکردیم ! و فکر میکنم خودم نابود کردم !
در حاله حاضر اونقدر بیقرار ، سر در گم و بلاتکلیف هستم که فکر میکنم ممکن است دست به هر کاره ابلهانه ای بزنم !
خیلی خودمو دارم کنترل میکنم ، خیلی دارم عاقلانه و صبورانه رفتار میکنم ، اما ته دلم پشته این نقابه آرامشی که به چهرم زدم شاید باور نکنید اما مرتب یک چیزی محکم خودش را میکوبد به سمته بیرون ! چند لحظه بعد هم قلبم میریزد دقیقاً ریختنش را حس میکنم ! تکه تکه شدن و ریختنش را حس میکنم ...
تمامه امیدهای زندگیم انگار به یکباره نابود شده ، خودمو تنها توی یک خلا مطلق حس میکنم و اشکهایی که می آیند بی امان ! تنها باقیمانده روزهای ناخوشیم ! تنها دلخوشیم که میریزد بیرون و نمیدانم باید با آنها چکار کنم ؟
به قوله مریم سخت است اگر سر نخواستنه دلی دعوا باشد !
من احتیاج به یه تکیه گاه دارم ، یه شونه که سرمو بذارم روش یه قلب که قلبم برایش بتپد !...
من تنها نمیتونم !
میگه حتماً خدا برات یه چیز بهتر میخواد . خدایا میشه همون بدترو بهم بدی و کاری به کارم نداشته باشی ...
خدایا دیدی امشب چقدر اشک ریختم ؟برای تمامه چیزهایی که یکی یکی نابود میکنی و دلت خنک میشود !
خدایا تحملش را ندارم زور که نیست من این زندگی را نمی خواهم ...
حالم از خودم بهم میخوره ، تجربه هایی که تو 18 سالگی باید میکردم و با شش سال تاخیر تو 24 سالگی تجربه اش میکنم ! لابد میدانستند بی جنبه ام و احساساتی که محدودم میکردند ! اگر میدانستند چرا یکباره رهایم کردند و تنهایم گذاشتند !
یاده دانشگاه می افتم ! اون پسر قد کوتاهه رشته معماری که به اندازه یک ترم قایم موشک بازی داشتیم و آخرش دسته همکلاسی و دوستم را گرفت و ... و من با نهایت آرامش گذشتم ! چون احساسی نبود ...
یاده امیر اون پسره خپلی که همسایه مان بود و هیچ گرایشی به او نداشتم !
یاده همکارم که همه به هر طریقی خواستند سرو ته این قضیه را بگیرند و ... و نشد !
یاده آدمهایی که در زندگی ام رهگذر بودند ...
یاده مسیحا که در زندگی اش رهگذر شدم ! یاده مسیحا که میخواستمش با تمامه وجودم آغوشش را میخواستم ! بوسه هایش را میخواستم ! یاده مسیحا که انگار بودنش آرامشه زندگیم بود ! یاده مسیحا ... چه نامنصفانه رهگذر لحظه هایش شدم ...
میترسم از فردا ها نمیخواهم دیگر هیچ فردایی را ببینم ...
گاهی وقتها باید گذاشت و گذشت ...
گذشتم از تو و هر چه که من را به یاده تو می اندازد
تقصیره خودم بود ...
برایت از ته دلم آرزوی خوشبختی میکنم هر چند که نمیدانی و باور نمیکنی !
مطمئنم مسیحا دوستم داره ! شک ندارم ، شاید حساشو اونجور که من میخوام نگه ، ولی میدونم خیلی دوستم داره درست مثله من ...
مسیحا امروز زنگ زد ، گفت که چقدر وقت میخوای ، گفتم یکسال !!!!
عصبانی شد گفت پارسالم میگفتی یکسال !
نمیدونم چطور میتونم تو خونه بگم ، اونوقت بابا چی میشه ؟ کی مراقبش باشه ؟
اونوقت خواهرم چکار کنه ؟
زندگی خواهرم چی میشه ؟
من اگه با مسیحا ازدواج کنم باید قیده کارکردن رو بزنم ، تو اون شهر کوچولو کاری واسه من پیدا نمیشه دیگه حتی کمک مالی هم نمیتونم به بابا بکنم ...
اصلا من چطور اینا رو به مسیحا بگم ؟
گیریم بیخیاله همه اینها بشم ، شروعه زندگی با منه دیگه ، من چطوری میتونم این اون چیزاییو که باید برایم فراهم میکردند !!! فراهم کنم !
اصلا گیریم برادر و خواهرم مثله همیشه یک جای کار را بگیرند و بعدش منتش است که برایم میماند !
طفلک بابای بیچاره اونو چه کنم ؟
شاید اگر بابا نبود راحت تر با قضیه کنار می آمدم اما بابای بیچاره چه میشود ؟
اصلا من چطور همه اینها را به مسیحای نازنینم بگویم ؟
گفت فکراتو بکن هر موقع آمادگی داشتی من با خانوادم صحبت کنم که بیان !!!!! حتی اگه همین فردا باشه !!!
میگم یه ذره صبر کن .
میگه تو کسه دیگه ای نظرته ؟ تو همه این مدت با کسه دیگه ای بودی !
کاش من را میفهمید ...
این دیگر از آن حرفها بود ! که هیچ رقمه به من نمی چسبد !
میگم آره ، تو نداشتی کسیو که بخواد باهات باشه و تو نخوای ...
میگم من فقط تو رو میخوام ، نمیخوام از دستت بدم اما مشکل دارم ...
میگه حلش میکنیم هر چه باشد ...
دیدید راست میگفتم تنها چیزی که حرفه اول را میزند پول است نه عشق نه هیچ چیزه دیگر !
امشب رسما هر چه بود و نبود بین من و مسیحا تمام شد و رفت پی کارش !
امشب دلم میخواهد از خونه برم بیرون ، گرممه دارم خفه میشم ! نفس کمه اینجا هیچی نیست برای نفس کشیدن اکسیژن نیست ...
نمیدانم من میتوانم بازهم بدونه مسیحای نازنینم زندگی کنم یا نه !
نمیدانم میتوانم مهربانیش را فراموش کنم یانه ؟
مسیحا آمده بود تهران 16 ساعت تو راه بود 7 ساعت رفتنی 7 ساعت برگشتنی ! 2 ساعت تهران بود و بس !
میگفت مشکلی برای کارگاهش پیش آمده که مجبور شده بیاید تهران شبه قبل گفت حالش خیلی بده و نگرانه نگفت برای چی !
کل امروز را نگرانش بودم که بعد از ظهر طاقتم تمام شد تماس گرفتم ! گفت تهران بوده و الان برگشته بغضم گرفت به من نگفته بود ...
میگفت به خدا مشکل پیش آمده راست و دروغش با خودش !
گفتم پس من چی هستم برای تو ؟
چرا باید دوستیمون اینطوری باشه ؟
میگفت طاقته غمت را ندارم بگو دوستم داری و قطع کن !!!
و بعد باز هم اس ام اس
گفت فقط به ازدواج فکر میکنه
گفتم صبر کنه
گفت نمیکنه
گفتم یه مدت
گفت برای سنه ما دوستی زشته
گفت باید تصمیم بگیریم و نمیخوام دلمون الکی خوش باشه ...
گفتم فرصت میخوایم
و بعد گفت اصلا مطمئن نیست برای ازدواج با من !!!
من که نمیدانم اگر مطمئن نیست پس اصرارش برایه چیست ؟ من هم مطمئن نیستم اصراری هم ندارم !
و بعد گفت تو چی میگی ؟
گفتم تو که مطمئن نیستی به منم فکر نمیکنی پس دیگه مهم نیست فکره من
گفت به هیچ کس فکر نمیکنه ... هیچ کسم دوست نداره
منظورش این بود من را هم دوست نداره و برای ازدواج با من هم شک داره
گفتم پس صبر کن
گفت نه من میخوام ازدواج کنم
گفتم پس بگرد دنباله دختر
گفت سراغ ندارم
خواستم باهاش شوخی کنم گفتم دختره من هم هنوز به دنیا نیومده بهت معرفی کنم .
موبایلش را خاموش کرد !!!!
مطمئنم این همان مسیحای قدیمیه من است ، این یعنی تمام شدنه رابطه مان
لعنت به این زندگی که هر کجایش را میگیری یک جای دیگرش می لنگد !
آخه من چطور تو این شرایطه افتضاحه کاری و تحصیلیو و فشار خانوادگی ازدواج کنم ...
کاش میفهمید
هنوز هم حسرت دختره نیامده به زندگیه مسیحا را میکشم ! دختری که روزی مسیحای من را برای خودش تمامه کمال خواهد داشت ...
دختری که روزی مسیحای من را میبوسد !
خدایا امشب صبح میشود ...
چرا از بینه این همه پسر مسیحای من باید به فکر ازدواج باشد ... کاش میخواست فقط دوست بمانیم فعلاً ...
میدانم دوباره همه چیز تمام شد ...
مسیحای نازنینه من ... اینبار واقعا از دستش دادم ...