چهارشنبه 29 اسفند ماه سال 1386

مناسبتی نوشتن سخته ...

مثله موضوعه انشاهای دبستان میمونه ...

تابستان خود را چگونه گذراندید ...

خاطرات عید ...

و حالا سال 86 تمام شده ...

همش چند ساعت مونده ... زیاد فرقی نمیکنه مثله هر روزه فقط یک صدای بامب و اونوقت اسمش میشود 87 ... و کلی برنامه ، ایده و آرزو...

دلم میخواد بنویسم آرزوهامو ...

ولی بازم کلمات تو مغزم رژه میرن اما نمیان بیرون فقط تو مغزم ر|ه میرن و بهم دهن کجی میکنن !

اینجور وقتا اعصابم خرد میشه ...

به قوله بابا شگون نداره ساله جدید با اعصابه خرد ! چرا عصبانی میشم خب نمینویسم !!!

ولی خیلی دلم میخواد کلماتو پیدا کنم ...

و خودمو لابلای کلماتی که آرزوهام است ...

میگردم پیداشون میکنم ! اینو همینجا به خودم قول میدم...

وبلاگه شب نوشتهای یک ذهنه بیمار بازه ... آهنگش دلمو فشار میده !!!

چند وقت پیش صدای کامپیوترم زیاد بود در اتاقم باز بود خواهرم میگه این آهنگو بریز برام برای اداره میخوام !!! به خاطره مشتری ها از این ژیگول بازیها در میارن تو اداره بهش میگن مشتری مداری !!! میگم مگه کافی شاپه ؟ !!! میگه نه دیسکو هست !!!

یادش به خیر تو اون یکی اداره واحده ما همیشه صدای آهنگش بلند بود !

وقتی میخواستن کارمند جدید بگیرن همکارا میگفتن میخوان تو روزنامه آگهی بدن به یک نفر کارشناس  آشنا به رقاصی ترجیحا عربی ، بندری نیازمندیم !!!

دلم براشون تنگ شده عجیبه !

دلم برای خیلی چیزا تنگه ...

مامانم ، بچگیم و او ...

ساله خوبی داشته باشید و سالهای خوبی ...

تا87 و یه عالمه آرزو های قشنگ ...

سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386
بیماران روانی تو وبلاگها هم سرگردانند !
و از انسانهایی که در شرف خودکشی هستند و هر کثافت کاریه دیگه ایو به اسم عاشقی میکنند دفاع میکنند ...
برای من تحمله بیمارانه روانی خیلی دشواره ...
نه رشته ام ایجاب میکنه نه اینکه وقتشو دارم نه اینکه کاره ای تو این مملکت هستم که بشینم برای افراد احمقی که خودکشی میکنند اونم یه جای عمومی و ملتو ساعتها معطل میکنند و سر ساله نو تصویر وحشتناکه یه جنازه فویل پیچیده شده رو تو ذهنه کسایی که تو اون ایستگاه بودن به یادگار میذارن و قصدشون نمیدونم چیه دل بسوزونم ...
دلم هم برای هیچ زن و دختره بدکاره ای هم نمی سوزه ...
هر علت و سببی هم کارشون داشته باشه برای من غیر قابل درک هست...
به هیچ وجه نظرم عوض نمیشه ، سعی نکنید نظرمو عوض کنید ...
همیشه از خدا میخوام خودش همه رو هدایت کنه و من هم هدایت کنه ! و میدونم اگه ایمان به خدا نباشه و تعهد به اخلاقیات آدما میتونن از هر حیوونی پست تر باشن ...
لطفا سعی نکنید عقده های حقارتتونو اینجا خالی کنید ...
سالها پیش وقتی فیلم فقرو فحشا ده نمکیو دیدم اصلا دلم برای هیچ کدوم از اون زنا نسوخت حتی به اندازه یک سر سوزن ...چون مطمئنم آدمی که عزت نفس داره هیچ وقت تن فروشی نمیکنه ...
من مطمئنم همکلاسی دبیرستانم عاشق بوده و از عشق هر کاری کرده اما عذر میخوام کمک به کسی که 4 سال ندیدمش و 4 سال حالمو نپرسیده و فقط دنباله هوا و هوسش بوده به من هیچ ربطی نداره تازه اونم کمکی که به من میگه برو خونه فلان کس برام فلان دعا رو بگیر من چه میدونم تو اون خونه قراره چه کثافت کاریه دیگه ای بشه کسیکه 4 سال خونه این و اون رفته 2 ساعت دیگه هم میتونه به قوله خودش خانوادشو دودر کنه و بره اونجا به من یاد ندادند از ورودی هر خونه ای برم داخل !! ... من خواستم از طریقه پدرم کمکش کنم خودش نخواست ...
بازم تاکید میکنم عقده های روانی ناشی از دوری از تمدنو جاهای دیگه ای به جز این بلاگ هم میتونید خالی کنید ...
من نمیدونستم خدا و اخلاقیات و وجدانیات تو زندگی شما جایی نداره ...

پی نوشت : مخاطبه خاص دارد دوستانه عزیزم همچنان به شما ارادت دارم ...

دوشنبه 27 اسفند ماه سال 1386

بازم یه نفر خودکشی کرد تو مترو !!! بابا خودکشی انواعه مختلفی داره چرا از مترو استفاده میکنن به خدا شبه عیدی از این سره شهر تا اون سره شهر اگه مترو نباشه بیچاره میشیم تا برسیم ... کاش روشهای دیگه ای برای خودکشی کشف بشه به جز مترو !

یکشنبه 26 اسفند ماه سال 1386

گند زدن به هر چی عشق و عاشقی ...

نمیدونم اسمشو چی بذارم ...

دبیرستان با هم دوست بودیم ... الان 4 یا 5 ساله ندیدمش به جز یه بار ... اما بهم تلفن میزدیم ...

یعنی سالی 5-6 بار بهم زنگ میزنیم ...

اونم به موبایله همدیگه ...

من سالی یه بار تولدشو تبریک میگم اون سالی 4 بار به اسمه من با سیاوش همکارش میره بیرون یعنی ببخشید میره خونه  ...

یه بار بهش گفتم یعنی یه دختر 23-4 ساله اینقدر حق نداره که که یه روز بگه دارم بی هدف میرم بیرون اسمه هیچ کسم نیاره !!!

سکوت کرد ...

پا پی نشدم ... برام مهم نبود ... به من چه ! هر کاری دوست داره بکنه !

4 ساله با سیاوش دوسته ...

میگفت قراره ازدواج کنیم ...

میگفت اومدن خواستگاری ...

در همین حد ازش میدونستم ... تو این 4 سال یه بار دیدمش ... سر کارش نرم افزار لیسته بیمه رو بلد نبود نصب کنه و استفاده کنه یه بار رفتم شرکتشون ...

اونجا سیاوشم دیدم ..

یه پسره دیلاق با چشمای عسلی ...

نمیدونم چی کاره شرکت بود چون اون برامون چایی آورد !

اما خودش خیلی نازه ... چهرشم معصومه اما تو سالهای دبیرستان میشناختمش که یه روده راست تو شکمش نیست ...

ولی درسش خوب بود ...

تو تمامه این مدت اسمه دوستاشو میدونستم ...

1 سال با علی دوست بود سالهای دبیرستان 2 سال با جاوید نامی  و یک سال هم با میثم ... این 4 ساله آخرم با سیاوش ... حالا خودتون حساب کنید از چند سالگی این خانم از به بلوغ رسیده ...

قرارشونم ازدواج بود ...خودش اینطور میگفت ...

چند روز پیش سراسیمه زنگ زد میگه اگه مامانم بهت زنگ زد بگو فلان روز فلان ساعت با هم رفته بودیم فاله قهوه بگیریم !!!

جل الخالق !!!

میگم باشه ...

زنگ میزنم به خواهرم میگم دارم موبایلمو رو موبایلت دایورت میکنم ...

میگه چرا ؟

براش تعریف میکنم ...

میگه خوب کاری میکنی تو چه میدونی اون ساعت این چه غلطی کرده ... شاید با ماشین زده باشه یکی !!!! ( این خواهره منم اوجه کارگاه بازیو در میاره ها هیچ ربطی نداشت )

 ولی خودمم یه فکرایی کردم که ترسیدم  ... میترسم اون ساعت واقعا یه کاری کرده باشه !

جلو جلو به بابا میگم !!!  بابا یه ساعت اله اکبر میکنه و میگه موبایلتو اصلا خاموش کن !!!‌

هر جوری فکر میکنم کاراش برام عجیبه ...

دوباره امروز زنگ زده ...

میگم خب بگو چی شده ؟ ( فضولیم داره میمیره )

میگه داره آبرومو میبره سیاوش . از شرکت رفته ... من بهش گفتم تو شرایطه ازدواج نیستم اونم دنبالم میکنه هر روز ،  منو با یه همکاره دیگه دیده از اون روز داره شر به پا میکنه ...

زنگ زده خونمون به مامانم گفته این تمامه مدتی که میگفت با دخترک ( یعنی من ) هست با من بوده ... تهدیدم میکنه عکساتو تو محله پخش میکنم ...

میگم مگه تو دیگه نمیخوایش ؟

میگه نه !

میگم 4 سال چی !

میگه نمیدونم الان وقته این حرفا نیست

میگم خب بگه پخش میکنم ازش شکایت کنید ...

میگه آخه رفته بودم خونشون !

واقعا از نظره من اشکالی نداره اگه خونه سیاوشم رفته باشه ...

میگه عکس داره ازم !!!

بازم واقعا به نظره من خب داشته باشه ...

من فقط فکر میکنم یعنی آدم اینقدر میتونه ابله و نادون باشه که کاری بکنه که دسته کسی آتو داشته باشه !!!

وگرنه صرفه بیرون رفتن و خونه کسی رفتن که گناه نیست !

میگم آخه تو یک درصدم احتمال ندادی که ممکنه که باهم ازدواج نکنین ... بابا خره اینجا ایرانه ها ...

میگه دیگه دیر شده ... میری برام دعا بگیری !!!!!

جل الخالق !!! همین یه فقره کار مونده ازمن ...

 میگم فردا کلاس دارم تا 6 سر کارم ... مهمون داریم عروسیه ... کلی خزعبلات میبافم ...

میگم آخه دختر خوب مگه گناه کردی بهش عکس دادی یه زمانی باهاش دوست بودی عکستو دادی بهش ... گناهه کبیره که نکردی ... هیچ غلطی نمیتونه بکنه !!!

میگه میتونه !!!

میگم میخوای به بابام بگم باهاش صحبت کنه ...  یا با مامانش حرف بزنه

میگه نه !

تلفنو قطع میکنه ...

اس ام اس میده مامانم اومد زنگ میزنم دوباره !!!

اس ام اس میدم دوست داره  به خیاله خودش اینجوری میخواد دوباره عاشقش بشی

زنگ میزنه میگه آبروم داره میره ...

واقعا کاری از من بر نمیاد ...

نه اعتقاد دارم نه جرات اینکه برم فلان خیابون براش دعا بگیرم ... به من چه پس فردا تو زندگیه منم مثله زندگیه خودش گند میزنه !!! من چه میدونم اون خونه ای که این میگه خونه کدوم آدمه عوضیه ای دیگه ای هست !!!

میگه با آژانس برو با آژانس بیا ...

برو بابا ... اون موقع که هر بندیو به آب میدین یادتون نیست اینجا ایرانه و این مردا ایرانی !!!

اگه فرضا این چیزایی که میگه راست باشه به نظره من اصلا و ابدا اشکالی نداره که از یارو شکایت کنن تازه باید خوشحالم باشه قبل ازدواجشون همه چیز معلوم شده ...

فکر نمیکنم تو قرنه 21 دوستی و همکاری اشکالی داشته باشه مگر اینکه بازهم پشته پرده قضیه ای باشه  !!! مگه امیر دوست نبود ! مگه من دوست نبودم ...

جل الخالق مگه مامانش اینا طالبانن که سه یه دختره 24 ساله رو با گیوتین بزنن به خاطره دوستی ...

موبایلمو خاموش کردم الانم با خیاله راحت دارم براتون قصه میگم ...

به منو شما چه مربوط ...

فکر نکنم تو این مورد ، بنی آدم اعضای یکیدیگر باشن !!!

به قوله بابام مردا که معلوم الحالن دختر باید زرنگ باشه و باهوش و حالا به قوله خودم حداقل تو ایران مردا که معلوم الحالن دختر باید زرنگ باشه و باهوش ...

شنبه 25 اسفند ماه سال 1386

به جرات میتونم بگم پنج شنبه یکی از بهترین شبهای زندگیم بود ...

کاش من قبلترها دیده بودم به همین سادگی همه چیز تموم میشه ...

من اصلا فکر نمیکردم به همین سادگی و گرمی باشه ...

چقدر من سخت میگرفتم همه چیزو تو ذهنه خودم ...

من که این چیزارو ندیده بودم ...

اما خواهربزرگ اینا اینقدر نازو ادا داشتن که من همیشه میترسیدم ...

اما سپیده اینا خانواده خاصی نبودن ...

جالب اینجاست خواهربزرگ اینا با اون همه نازو ادا سکوت کردند و اصلاً هیچ ایرادی هم نگرفتند ...

من که خیلی خوشم اومد ... خیلی هم برای امیر خوشحالم ... از پنج شنبه چنان شادی ای تو دلمه که کاملا غیر قابله وصفه ... مدتها بود اینطور شادی تو دلم نیومده بود ...

امیر دیشب تو اون هاگیر واگیر اس ام میداد بهم خانم شدیا تو امشب !!!

آخه دلم نمیومد سر به سرش بذارم ... شبه معرفی این همه ایلو تبار به هم ادم خودش به اندازه کافی استرس داره حالا منم این امیرو اذیت میکردم که چی ... اما منم که ساکتم  امیر انگار تنش میخاره که اذیتش کنم ...

میدونم از این به بعد امیرو کم میبینیم ...

اما مهم شادی اوناست ...

این وسط دله یه نفرم شکست ... یکی که میدونستم امیرو دوست داره ...

هیچ قولی هم بینشون نبود یعنی اصلا هیچی بینشون نبود ... از اون بازیهای ابلهانه دخترانه که فکر میکنند اگر طرف یکبار بهشون نگاه کرد یعنی شیفته وشیدای اونها شده !!!

از بدی یا ابله بودنه اون دخترک نبود ... از پاکیش بودو شاید چشم و گوش بستگی اش ... اما این نگاهها و این بازیها برای قرنه ششم هجری است ! این دخترک باید میفهمید در قرن 21 هستیم ...

من که رابطه امیر با سپیده را مدتهاست میدانم یعنی اصلا پنهان نبود ... همه ماها میدانستیم ... چند بار سعی کردم به این دخترک بفهمانم خیلی چشم و گوش بسته تر از این حرفها بود که بفهمد ...

دو هفته بعد همه اش را فراموش میکند ...

امیدوارم عاشق نبوده باشد ... و مثله خیلی از دخترکها تنها میخواست یک " حضور ! " در زندگیش باشد ! نه عشق ...

گاهی وقتها نیازمند یک حضور هستیم ...

برای خودم هم پیش آمده ! برای اینکه بگویم من هم هستم ...

کسی هم من را میخواهد ... بدونه اینکه عاشق باشیم از یک ادم برای خودمان شاهزاده درست میکنیم و یا بالعکس ... فکر میکنم مردها کمتر اینطور باشند مگر اینکه سن و سالشان کم باشد ...

 

 

 

 

پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386
حالم زیاد خوب نیست ، بی حوصله و سر در گم هستم ...
یه هیجان میخوام ...
نمیدونم چه کنم ...
یه انتظار تو وجودمه که مانع میشه برم جلو ...
از خودم بدم میاد ... چند ساله همینطور ثابت موندم !!!
همش میگم اینبار میشه اما نمیشه !
افکار لعنتی ... میترسم ... خیلی میترسم ... نمیدونم از چی ؟ یه اضطراب تو وجودمه ....
عصبی شدم ... بد اخلاقم... سگ شدم ...

کاره اون موسسه رو قبول نکردم ! حقوقمو تائید نکرد آقای مدیر ، گفت در همین حدود ولی منظورش کمتر بود ...
کاره جالبی هم نبود ...
باید تا بعد از عید صبر کنم ...
بعد از آزمون شاید ...
فکر کنم بعد از آزمون بهتر باشه دنباله کاره جدید بگردم ...

امشب بهترین شبه زندگیه امیره ... میتونم تمامه شادیشو درک کنم ...
4 سال انتظار ...
خیلی ثابت قدم بودن میخواد ...
معمولا مردا جا میزنن موقع عمل ...
این هم از خوبیه امیر بود ...
هم خوبی سپیده ...
منم دلم میخواد ... یه تکیه گاه ... یه دوست ... یه کسی که دوستش داشته باشم یه کسی که برای رسیدن هم لحظه شماری کنیم مثله ...
یه چالش ...
پنج شنبه آخره سال لعنتی وقت نمیشه برم پیشه مامان احتمالا باید فردا برم ... شاید مسیر خلوت تر هم باشه ...









سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386

کاره ساده ایه بخوای ادای کسه دیگه ایو در بیاری ... ادای یه شخصیته مجازیه خود ساخته رو در بیاری !!!

نمیدونم لذتی داره یا نه ... اما ساده است ... لا اقل وقتی میخوای تازه این شخصیتو بسازی خیلی ساده است ... ابداعش آسونه ...

مثلا یه شخصیته مجازی برای خودت درست کنی ... بعد هی اونو پرورش بدی و پرورش بدی ... نمیدونم چه حسی داره ...  تهش ممکنه خودت باورت بشه ...اما خیلی ابلهانه است که فکر کنی دیگران هم شخصیته خود ساخته و ابلهانه تو رو باور کردن ... اگر هم باور کنند باید به شعور مخاطب شک کرد ... فکر نمیکنم مخاطب کم شعور و خواننده کم شعور برای هیچ آدمی جذاب باشه ...

تو نت به تعداده خیلی زیاد این آدما پیدا میشن ...

آدمایی که نمیدونم اسمه بیماریشون چیه ... یا اصلا برای چی دوست دارند یه شخصیته دیگه داشته باشن ...

اصلا هم کنجکاو نیستم تا بدونم ... چون به من ربطی نداره ...

اما میدونم اون نوشته ای به قلبو روحه آدم نفوذ میکنه ... اون نوشته ای آدمو با نویسنده همراه میکنه که از روی صداقت باشه ...

هیچ وقت تو بلاگهای روزنوشت دنباله یه متن ادبی نگشتم ... میدونم اگه متنه ادبی میخوام کجا باید دنبالش باشم ... میدونم اگه متنه علمی بخوام کجا باید برم ... تو بلاگای روزنوشت صداقته نویسنده است که منو جذب میکنه ... تا بحالم تو تشخیصم اشتباه نکردم ...

هر چیم یارو نویسنده باشه شاید تو یه کتاب بتونه ادای یه شخصه دیگرو در بیاره اما محاله تو بلاگی که روزنوشته بتونه این کارو بکنه ... لا اقل من که تا بحال بهم ثابت شده نمیشه ...

در مورد کامنتها هم همینطوره ... محاله بشه ادای کسه دیگه ای رو در آورد ...

راحت میتونی تشخیص بدی کامنت گذارنده ! تو چه رنجه سنی هست ! تقریبا هوشه طرفه مقابل و انگیزه طرف رو هم به راحتی میتونی تشخیص بدی ...

گاهی وقتا به حسم شک میکنم ... و میگم اینبار اشتباه کردم ... ولی شما به حستون شک نکنید چون احساسه آدما همیشه درست میگه !من بهم ثابت شده ...

حرفو سخن زیاده ... فکر میکنم هر وبلاگ نویسی بدونه من چی میگم و تقریبا این تیپ آدما کم و بیش به پستش خورده باشن ...

گفتم که گفته باشم !

سه شنبه 21 اسفند ماه سال 1386
میدونم اگه قرار باشه یه نصفه روز سر کار نرم دیوانه میشم ....
این همه غر و لند میکنم واسه کار کردن ولی از خونه موندن هم متنفرم !
از اون موسسه بهم زنگ زدن ...
همین الان اون پیرمرده باهام تماس گرفت ...
دلم شور میزنه ...
نمیدونم چه کنم ...
لعنتی این ترس از اتفاقات نیامده برای من دردسر بزرگی شده است ...
میترسم اینجا بمونم و وضعیته نابسامانه شرکت باعثه دردسرم بشه ...
از طرفی میترسم اون لحظه که اینا بهم بگن برای یکساله دیگه دنباله کار باش دیگه کار پیدا نکنم !!! چون بهم قول دادند اگه بخوان بهم بگن دیگه نیا خیلی جلوتر بهم بگن تا من دنباله کار باشم ! به آدمم یه بار حرف میزنن دیگه ، خودم روم نمیشه برم دوباره از رئیس سوال کنم ...
ولی میترسم دروغ بگن ... مثله مرخصیهای موقعه امتحانام ... مثله تعطیلیه 5 شنبه ها ... مثله حقوقم ...
میترسم ...
کاش میشد ادم یه جای دولتی کار کنه !!!
تا بحال هیچ وقت لنگه کار نموندم ... سارا میگه تو از چی نگرانی همیشه تو در عرضه 3 یا 4 ساعت کار پیدا کردی ...
ولی خب من نگرانم دیگه چه کنم ؟
تاز نگرانیم به هیچ دردی هم نمیخوره چون نمیدونم باید چه کنم ...
همچین کاره تاپی هم نیستا ... ولی خب حقوقشو از اینجا بیشتر نوشتم البته به میزانه خیلی کم !!
دلم شوره آینده نیامده را میزند !!!!
خوبیه اون کار اینه که برعکسه این کارم که از صبح تا عصر تنها هستم و تنهایی باید کار کنم ... همش در ارتباط با دیگران هستم برعکسه اینجا نصفه همکارام خانمن و من راحتترم با خانما ... اینجا همه همکارا مردن !!
کاش یکی بود میگفت من چه کنم ...
باز من موندم تو دو راهی !!!!
آدم دیدی یه تصمیم ساده نتونه بگیره ...
این که دیگه به قوله سارا شوهر نیست !!!!!!!!!!!
میدونید ترسم از چیه الان سنم کمه به نسبت با سابقه کاره دائم خب معلومه کار راحت پیدا میشه ولی میترسم چند سال دیگه که پیر شدم !! دیگه نتونم به این راحتی کار پیدا کنم واسه همینم همش میترسم ...



دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386

خیلی خسته ام ...

همیشه جذابیته همه چیز برام تا وقتی هست که آرزوشو دارم وقتی به دست می آرمش جذابیتشو برام از دست میده ... آرزوی هزار تا چیز دارم بعد که تو موقعیته انتخاب قرار میگیرم نمیتونم تصمیم بگیرم ... یهو ترجیح میدم همون رویه قدیمو ادامه بدم ...شروع میکنم به دو دو تا چهار تا ... هی فکر میکنم  ... آخرشم بی نتیجه !!! نمیدونم اسمه این بیماری چیه ؟ ولی مسلماً نشونه سلامته فکر نیست ...

واقعا نمیدونم کارمو چی کار کنم ول کنم برم ... یا ادامه بدم ... رئیس اینا که فعلا خیلی باهام خوبن !!! اما من میترسم از آینده خیلی ...

میترسم ...

خسته ام خیلی ... آنتراک میخوام یه خوابه طولانی

پنچ شنبه بله برونه امیره !!! بالاخره رسیدن به هم ... امیره عزیز و سپیده ...

دوستیشون همزمانه با دوستیه من و مسیحا شروع شد !!!

ولی امیر خیلی ثابت قدم بود و سپیده خیلی مهربون ...

چقدر امیر غمگین شد ، خوشحال شد ، سوال کرد از من چی کار کنه ، درده دل کرد ...

یادش به خیر چه شبه عزیزی هم بود اون شبی که برای اولین بار سپیده رو دیدم ...

چقدر اون شب تحسینش کردم و چقدر حالا بهشون غبطه میخورم ...

حالا شدم خاله کوچولوی داماد !!! امیر چند سال از من بزرگتره !

منم دلم خواست ...

اما من هیچ کسو ندارم تا بهش فکر کنم ...

کسی هم به من فکر نمیکنه ...

از چند ساعت پیش تا بحال مدام یاده مسیحا می افتم که میگفت تکلیفمونو تا قبل از عید مشخص کنیم ...

مثله امیر که لج کرده بود که تا قبل از عید باید تکلیف روشن باشه ...

سپیده خیلی نازنینه خیلی خیلی ... خوشبختی حقشه ...

چرا احساسه تنهایی میکنم ... چرا ته دلم دارم غبطه میخورم این حسه لعنتی چیه اومده سراغم نکنه به زندگیشون چشم بزنم !!!

نه من فقط دلم عشقه اونا رو خواست ...

یکشنبه 19 اسفند ماه سال 1386

صبح بعد از اون همه اعصاب خردی و پچ و پچ روسا واقعا حالم گرفته شد ...

زنگ زدم به موسسه فلان و فلان شعبش !!! عصر ساعته ۴ بهم وقت مصاحبه داد ....

بعد از اینکه فرمو پر کردم ... دختره فرممو برد برای آقای مدیر !!!

خیلی بد اخلاق بود ...

یه خرده هول شدم وقتی دیدمش !!! یه پیرمردی بود بالای ۱۰۰ سال !!!

فرممو خوند شروع به سوال پرسش کرد ...  تقریبا میدونم حالیش نشد ... سیستمه شرکت احتمالا با نفت کار میکنه !!!! وقتی مسئول مصاحبه فردی با این سن و سال باشه خیالم راحته که نمیتونه منو بپیچونه و یه سوال بکنو یهو ضایعم کنه !!!! بیشتر دنباله معدلو این حرفا بود !!! یه آفرینه بلند بالا هم نثارم کرد !!! البته نه به خاطره دانشگام ، بیشتر به خاطره دبیرستانی که میرفتم و معدلم تو اون دبیرستان !!!!!!!!

ازم پرسید به خاطره جبر زمونه فلان دانشگاه رفتی؟؟ !!!

یه کمی ضایع شدم ، توضیح دادم که شهرستان قبول شدم و خانواده (طبقه معمول) بهم اجازه ندادند برم شهرستان و اینکه یکبار برای ادامش فلانجا قبول شدم و نرفتم یه نگاه از تو عینکش بهم کرد حدس میزنم باور نکرد یه نفر تا این حد اسکول باشه ! خودمم باورم نمیشه !

گفت ان شااله به زودی ادامه میدی ...!

خلاصه بهم کارتشو داد اسمشم نوشت روش و گفت سه شنبه باهاش تماس بگیرم ... حالا موندم بگیرم یا نه ؟ یعنی ته دلم دوست دارم منو قبول کنند و از طرفی هم طبقه معمول اسکول بازیم داره بهم غلبه میکنه ... این روزا هم خیلی درس دارم و میترسم این فشارا باعث بشه دوباره وقفه بیافته بینه درس خوندنم و باز دوباره روز از نو روزی از نو !!!

کاش منو قبول کنند ...

   1      2    >>