شنبه 31 فروردین ماه سال 1387

نمیدونم چرا دوسته من اصرار داره دسته منو بذاره تو دسته یه بنده خدایی !

فکر کنم اگه امسال منو سرو سامون نده دچاره عذاب وجدان بشه !

کم کم داره رو اعصابه من میدوه !

از طرفی دوستش دارم دلم نمیاد برنجونمش و از طرفی خیلی بدم میاد وقتی اصرار داره کیو ببینم یا کیو ببینم ! یا دوباره کیو ببینم !

و وقتی خیلی جدی بهش میگم نه ! تقریبا احساس میکنم با من مثله احمقها برخورد میکنه ! و شروع میکنه از موقعیتهای نداشته اش حرف زدن ...

لا اقل من که دیگه همجنسهای خودمو خوب میشناسم !

ولی فکر میکنم دوسته من به علت زیاد گشتن با جنس مذکر تمامه فطرته خودشو یادش رفته باشه !

منم مثه همه آدما از داشتن یه همراهه خوب تو زندگی لذت میبرم !

اما من معیارها و ایده آلای خودمو دارم ...

شاید یه روزی به این نتیجه برسم همشون مزخرف هستن اما اگه تو شرایطه فعلی بخوام تغییرشون بدم دچار افسردگی میشم !

 

-------------------------

 

 خاله خیلی ضعیف شده دیگه کم کم دارم آخرین امیدهامو برای بهبودیش از دست میدم !

نه طاقت دیدنشو دارم !

نه طاقت درد کشیدنشو !

خودشم کم کم داره امیداشو از دست میده !

پس کجای این علم پیشرفته و این پزشکی پیشرفته به درد میخوره وقتی حتی نمیتونه از شدت درد کم کنه !

 

 

-------------------------

 

منتظره یه معجزه هستم !

معجزه ای که خالقش خوده خوده خودمم !

تا این اتفاق نیافته تا معجزه خلق نشه حالم جا نمیاد !

خدایا این دفعه راه بیا قول میدم تا آخره راه بیام !!!

دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387
موندم تو دو راهی !
نمیدونم دست از کارم بکشم و برم تو یه شرکته دیگه ! یا همچنان ادامه بدم ! البته وقتی میگم کارم و شرکت بدونید تو شرکت از 8.30 تا 3 بیکارم ! دقیقا بیکار ! تمامه مدت دارم مطالعاته خودمو میکنم ! نمیدونم این کاره مسخره رو ول کنم برم ...
یا اینکه همچنان از این فرصته مسخره استفاده کنم و درس بخونم ! و به قوله خودم امسال دیگه بخونم برای کنکور! البته از عید به طوره خیلی زیاد هم دارم میخونم !
بگذریم گاهی نا امید میشم گاهی خسته میشم گاهی از خودم بدم میاد اما واقعا نمیدونم باید چه کار کنم ...
البته جدا از بحثه مالی کارم که بهش نیاز دارم و زیادم نیاز دارم و خیلی نیاز دارم ( این همه تاکید برای اینه که بدونید مساله مالی برام خیلی مهمه ) اصلا نمیتونم خونه موندنو تحمل کنم و اگه این اتفاق بیافته خودمو با دخترای دهه 50 قاطی میکنم واقعا موندم ...
مثله یه کلاف سر درگم هر روز یه تصمیم تازه میگیرم !
خسته ام از خودم ! از مقایسه شدنای مسخره ! از حسادتای بیجا ! از اینکه خودم دارم با زحمت زندگیه خودمو میکنم یکی تمامه مدت فکر و ذکرش تو زندگیه من باشه ! دارم میمیرم اعصابم بهم ریخته است ...
تو یه مقطع زمانی فکرم معطوفه چیزایی شد که تو زندگی هدفم نبود و ناخواسته پیش اومد ! ولی تاوانه سختی بابته تک تکشون دادم ! بابته فرصتای از دست رفته و بابته روزهای تمام شده ! نوشته های این بلاگم خیلی کمک کرد تا به خودم بیام و بفهمم تو زندگی چقدر اشتباه کردم ... گاهی تمسخرای دوستان گاهی نصیحتاشون خیلی حالمو جا آورد ...
ولی الان واقعا قاطی کردم نمیدونم چه کاری درست تره ! مطمئنم از خوندن ضرر نمیکنم این چیزا هم که درس خوندن به درده عمه میخوره همش چرته چون خیلی خیلی خیلی مهمه اما واقعا نمیدونم این وسط با نیازای مالی باید چه کار کنم !
گاهی وقتا فکر کردن به آینده ترسو تو وجودم میاره !
رئیس میگه همه مشکلم ترسه !
ولی خب مسائله مالی واقعا آدمو میترسونه ! اینکه آدم خودش باشه و خودش گاهی وقتا برام ترسناک میشه ! بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنید !
تا حالا همیشه خدا به بهترین شکل کمکم کرده ! اما این روزا این سالها فراموشم کرده انگار ، من به سمتش میرم من سعی میکنم اما اون مرتب حالمو میگیره !
نمیتونم درست و حسابی برنامه بنویسم ! اگه میتونستم به پروژه نوشتن نیمه وقت امید داشته باشم کلی مشکله مالیم حل بود ! ولی نمیتونم بنویسم یعنی یه عالمه مشکل دارم ...
دوباره دارم میرم ادامه کلاسی که از طرف شرکت رفته بودم اینبار از طرفه خودم ! امیدوارم اینبار بشه که بشه ! لعنتی یکماه دیگه دوره جدیده کلاسا هست ! تا اون موقع من دق میکنم !
نمیفهمم این برنامه نویسا چرا اینهمه گدا افریده شدن ! یا بلد نیستن یا واقعا نمیخوان کاریو که بلدن کسی یاد بگیره چون هیچ کس جوابه سوالای منو نمیده !
شایدم اطرافه منو آدمایه اینطوری پر کرده !
به شدت حالم خوب نیست !
شنبه 24 فروردین ماه سال 1387

تا حالا شده حالت خوب باشه شادو شنگول باشی بعد یکی بیاد در عرض چند ثانیه کاملا تو رو با خاک یکسان کنه به عبارتی گند بزنه تو هرچی حسه خوب ؟

تا حالا شده با تمامه وجود بخوای یکیو خفه کنی ... یا بکشی یا بزنی دربو داغونش کنی ؟

این چند روزه تمامه این حسارو با تمامه وجودم درک کردم !

بدترین قسمته قضیه اینجاست که همچین میونه خوبی با خودم هم نداشتم و ندارم و به قدری با خودم قهرم و دعوا دارم و دست به یقه هستم که گاهی میترسم کارم با خودم به کلانتری بکشه !

---------------

سقفه حموم چکه میکنه ! یعنی طبقه بالا اب میده طبقه پایین ! 

یکی بیاد به بالایی ما بفهمونه وقتی از سقف آب میاد اون باید کفه حمومشو بشکافه از اول قیر گونی کنه نه اینکه ما سقفو بشکافیم ! به افتخار ای کیو همسایه !!! بالایی ما ...

-----------------

یه تابلوی بزرگ تو خیابون زده بود نوشته آرایشگاهه نمیدونم چی بعد زیرش با فونته ریزتر خدماته آرایشگاهو نوشته ! یکی از خدماتش اینه :

توالته عروس !!

نه خدایی یکی به من بگه توالت عروس یعنی چی ؟

-----------------

بازم دلم میخواد بنویسم !

از خیلی چیزا !

سه شنبه 20 فروردین ماه سال 1387
1-داره بارون میاد از اون بارونهای خیلی با حال که در عرض چند ثانیه خیسه خالی میشی ... از اون بارونایی که وقتی مردمو نگاه میکنی که زیر بارون میدون خندت میگیره ! فوقش خیس میشن دیگه چرا اینجوری میدون ؟
2- خاله تو بیمارستانه ! اتاقش دو تخته است ! حالش هم خیلی بده ! دیروز از صبح هم اتاقیش رفت ! مریضای دیگه که تو اتاقای دیگه بودن از صبح میومدن برای انتخاب اتاق که اگه خوب بود بیان تو این اتاق ! به قوله خاله از صبح هیشکی اتاقو نپسندیده ! خاله میگفت میخوام امشب 90 ببینم ! خدا کنه تا آخره شب کسی نیاد ! آخرشم اتاقو اجاره دادن ! یعنی یکی اومد تو اتاق خاله ! خاله با غصه عینکشو بر میداره خبر ورزشی میخونه !
تمامه پسر جوونای بیمارستان ! از دکترو پرستارو نظافتچی کلی با خاله رفیق شدن !
اسمه خاله هم شده مریضه بد حاله خوش اخلاقه مهربون !
خدا کنه خوب بشه زودتر ...
90 رو که جمعه داده بود کسی میدونه دیشب 90 رو داد یا نه ؟
نمیدونم این سر مربی تیم ملی چی داره که خاله اینقدر ازش دفاع میکنه !
3- با سارا رفتیم سارا مانتو بخره ! فروشنده مغازه خیلی حرف میزنه سارا که داره مانتو میپوشه منم این بیرونه اتاق پرو داره مخم خورده میشه ! میگه دانشجو هستم متو لد 4 آذر ! میگه دوستم مرد پارسال ! میگه رشتم فلانه !..........
تک زنگ میزنم به سارا ! دیگه بعد از این همه مدت رفاقت معنی تک زنگای همو میفهمیم ! این تک زنگ یعنی کمک ! این یارو مخه منو خورد سارا با یه جین مانتو میاد بیرون ! هیچ کدومو نمیخواد !!! هر چی میخوایم بیایم بیرون از مغازه یارو مثله چی حرف میزنه ! بعد میگن دخترا پر چونه هستنا !
4 – یکی از بچه های کلاسو دوست دارم ! فقط اینقدر ازش خوشم اومده !
خودم میدونم بابا زشته ! اینقدر بهم چپ چپ فحش ندین ! فقط خوشم اومد ازش نگران نباشید هفته دیگه این کلاس فینیش میشه ! و باز هم دخترک میمونه و یه حوضچه !


چهارشنبه 14 فروردین ماه سال 1387

کاش میشد همیشه اتفاقای تو فیلما می افتاد !

کاش همیشه همه همدیگرو میبخشیدن !

کاش اصلا عشق خیالم نمیشد !

نمیدونم چی شد یهو همه احساستم داره فوران میکنه امشب  ؟

نمیدونم چی شد یهو دلم گرفت ؟

ولی یه عالمه کاش تو مغزمه ...

این سریاله نشانی ! این دیالوگاش ! این کوروش تهامی ! این قصه خیالی ! این چیزایی که آرزوی شاید سازنده سریال باشه ! عشق ! همه چیزه این سریالو خیلی دوست داشتم ! شاید چون افسانه بود  ! خیال بود ! واقعیت نداشت !

مگه آدما چند بار عاشق میشن ؟

مگه چند بار قلبشون میلرزه ! ؟

مگه چند بار نفسای آدم به شماره می افته !

کاش کاش کاش ...

خوبیه عشق اینه که اگه غم داره شادیم داره ! امید به زندگیم داره ! انگیزه هم داره !

دلم میخواد عشقو با تمامه وجود !

حالم خوبه ! کلی انگیزه دارم برای زندگی ! کلی آرزو ! فقط دلم عشق میخواد ! دلم میخواد همیشه هر احساسی دو طرفه باشه ! دلم میخواد اگه چشامو به روی همه حقایقه زندگی بستم ! اگه هیچ ترانه ای گوش نمیکنم ! اگه مدله زندگیمو تغییر دادم یه چیزی یه جای دیگه گاهی وقتا مثه من یه جوری بشه !

غمه ... دلتنگیه ... خریته هر چی که هست ‌

تو تمامه این لحظه ها گاهی وقتا یه تلنگر منو میبره به روزای خوش ! دلم میخواد اون روزا رو یکی دیگه هم مرور کنه ! همین برام کافیه ! سهمه من همینه !

دارم هذیون میگم !

زدم تو خاکی !

تقصیره این کوروش تهامیه دیگه !! شبیه کیه ؟ منو یاده کی میندازه ؟

 

امشب حوصله ندارما ! بی زحمت نصیحت نبکنید !

سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387

تعطیلات تموم شد !

الان نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت !

اما دلم گرفته !

مراسمه امیرم تموم شد !

به اون شادی که فکر میکردم نبود ! همیشه وقتی تعداده مهمونا زیاد میشه خیلیها که پر از انرژیهای منفی هم هستند به مراسم راه پیدا میکنند در نتیجه از شادی مجلس کم میشه و جای خودشو به چشم و هم چشمیهای مسخره میده ! اما خیلی خوب بود روی هم رفته ...

نمیدونم چرا اینقدر سپیده رو دوست دارم و به نظرم زیبا میاد ! اما همه میگن سپیده اصلا خوشگل نیست ! فکر کنم حسودیشون میشه ! چون امیر خیلی دوستش داره !

اون اقا پسر خدا بیامرز پسته قبل هم زنده است خدا رو شکر !! عیبی نداره سر کار موندمو غصه خوردم همین که سالمه کافیه !!! هر چند ابلهانه ترین کارو کرده ! البته دوستش با پسوردش این کارو کرده ! مهم نیست !

سیزده بدرتونم مبارک ! هر چی فکر کردم یه دروغ سیزده بگم نشد !

پس میرم که سبزه گره بزنم ! ( البته این شوخیه میدونم که میدونید )

شنبه 10 فروردین ماه سال 1387

وای خدا من اومده یه بودم چیزه دیگه بنویسم ... من تازه کامنتای پسته قبلو جواب داده بودم که بنویسم از یه چیزای دیگه ....

اومده بودم از عروسی فردا شب بنویسم !

کاش ایمیلمو چک نکرده بودم ...

من مینویسم اگه همش یه بازیه یا کسی داره منو بازی میده بهم بگید !

وقتی قضیه منو مسیحا به بحثو جدل کشید حدود ۲ سال پیشو میگم ... من از نت با یه آقایی صحبت میکردم بچه بدی نبود و کله قضیه من و مسیحا رو میدونست گاهی به قوله خودش راهنمایی میکرد گاهی هم از خودش میگفت ...

ولی مثله هزار تا جوونه دیگه اینا همش بهانه بود ... هر دو به یه همصحبت نیاز داشتیم !

کلا دوست شده بودیم ! تلفنشم داشتم چند باری هم باهاش حرف زده بودم یه بارش یادمه که فقط گریه کردم ! اما بعد از یه مدت که موضوع مسیحا برام عادیتر شد دیگه به جز گاهی وقتا که از هم آف لاین میگرفتیم هیچ ارتباطی باهم نداشتیم !

سرباز بود  اونوقتا و مهندس برق ...یه بار بعده اینکه جوابای کنکور اومد باهام تماس گرفت برای نتیجش !  از مسیحا هم پرسید بعدشم گفت هنوزم نمیخوای منو ببینی؟ ... گفتم : نه

معمولا یه اشتباهو دو بار تکرار نمیکنم ... اصولا دنیای نت برای دوستی احمقانه است ... ضمنه اینکه فکر مسیحا همیشه تو لحظه هام بود میدونستم اگر ارتباطی با کسی داشته باشم برای پر کردن خلا ناشی از نبودنه مسیحاست ...

دیگه باهم ارتباط نداشتیم جر گاهی که همزمان آن لاین بودیم ... تازه بهمن ماه سربازیش تموم شده بود و رفته بود سر کار  !

تو نت بهش گفتم خونمونو عوض کردیم  و دروغکی گفتم خطم هم عوض کردم نه برای گرفتن شمارم پافشاری کرد نه هیچی ...

ساله نو هم یه تبریک سال نو براش فرستادم و اون هم جواب داد مرسی دخترک عزیز !

هیچ وقتم همدیگرو ندیده بودیم ...

امروز یه ایمیل به دستم رسید از مراسمه ختمش تو مسجد ! یه دوستی با پسوردش ایمیلی برام زده و از مراسمش عکس گرفته ! و بهم ایمیل زده و توضیح هم داده البته !

نمیخوام واقعیت داشته باشه ... کاش یه شوخی احمقانه باشه ...

اون اصلا آدمی نبود که اهله جلبه توجه باشه ... یعنی اصلا من براش مهم نبودم همونطور که اون برام مهم نبود ...فقط دوسته نتی بودیم که از قضا یه روزی باهم تماسه تلفنی هم داشتیم یعنی داره اذیتم میکنه ؟

دارم دیوونه میشم فقط اشکم میاد...

جوون بود تازه رفت بود سرکار ...

یادمه قبل از عید یه روز چند ساعت باهم حرف زدیم تو نت !

حتی تو یه پستم نوشتم دیشب ساعتها با یه دوسته قدیمی چت کردم ...

باورم نمیشه ....

کاش دروغ باشه ...

اصلا چرا باید من میفهمیدم !

پنجشنبه 8 فروردین ماه سال 1387

ارمغان ماچ و بوسه های ساله ۱۳۸۷ چیزی جز یه آنفلانزای خرکی برای من نداشت !

آه یعنی تو سال ۱۳۸۷ هم هنوز نمیفهمن وقتی مریضن دارن میمیرن نباید بیماریه مسریشونو به دیگران انتقال بدن !!!

یعنی اول کامل ماچ و بوسه هاشونو میکنن و در نهایت اقتدار اعلام میکنن ما سرما خورده بودیما  !!! و بعد تو ادامش یه لبخند موذیانه میزنن که کم کم تبدیل به قهقهه میشه !!!

روزای خوبیه اگه اضطراب کار و درسو ازش حذف کنم ! میتونه بهترم باشه !

چند روزه دیگه هم که عقده امیره ...

منم هیچی نخریدم !

هیچ اقدامیم برای خرید نکردم !

تصمیم به هیچ اقدامی هم ندارم !

تصمیم گرفتم لباسه عروسیه قبلیو بپوشم که چند ماهه پیش بود  !!!

نه خدا وکیلی فکر کنید توی مراسمه به این مهمی من تصمیمه کبری گرفتم که بینه خودم و افراده احمق فامیل متمایز بکشم !!!! متمایز بذارم ! تمایز بذارم ای بابا حالا هر چی .... فرق بذارم !!!