سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387

نمیدونم چند بار دیگه باید این راهو برم و برگردم ...  

 

۹ ساله مامانو ندیدم ... حتی تو خواب ...

خیلی بی انصافه ...

منم دیگه خیلی بزرگم اونقدر بزرگ که نباید دلم یه شونه بخواد برای یه ساعت گریه کردن ...

ولی تو تمامه این سالها دلم یه شونه خواست ...یکی که گاهی فقط گاهی باهاش دردو دل کنم ... یکی که وقتی خسته از راه میرسم چشم انتظارم باشه ... خیلی بچگونه است ولی من فقط دلم بغلشو میخواست ...

ولی تو تمامه این روزا تو تمامه این سالها یکی بودکه گوشه شنوای خیلی حرفام شد ...

یکی که روزی که مامان رفت بغلم کردو گفت گریه هات مونده ... همه اشکتو تموم نکن ... راست گفت گریه هام مونده بود ... زندگی بازیهای بدتری داشت ... بازیهایی که تلخ تر بود بازیهایی که باید میبود و پشت و پناهم میشد .

من با همه بازیها بازی کردم ، گله ای ندارم رسمه زندگی را خوب میدانم . اصلا شیرینی زندگی همین است .

اما امشب میخواهم اشک بریزم . به خودم به مامان و به خودش قول دادم همه اشکهایم را تمام نکنم . بقیه اشکهایم را نگه میدارم برای باقی زندگیم ...

 

 

پی نوشت : خالم هم رفت

شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387

۱- بعضیها نگاهشون پر از انرژیه ...

بعضیها هر کلامشون پر از انرژیه ...

گاهی اوقات نشستن پیشه یه آدم به انرژی میده ...

کاش میشد بعضی از آدمها تا همیشه دنیا برای خوده خودم بودند ...

کاش همیشه می دیدمش ...

تمامه حسهای خوبه دنیا رو با هم داشت ...

چرا آدمای نازنین همه رهگذرن ؟

 

۲- الان چندین ساله باهاش دوستم ...

هیچ وقت نشنیده بودم بازیهای لیگ و نگاه کنه ...

بازیهای جام جهانیو نگاه نمیکنه حالا چه برسه به لیگ و پرسپولیس...

ساعت 3 بهم زنگ زد من میخوام زود برم خونه پرسپولیس بازی داره ...

میگم از کی تا حالا فوتبالی شدی ... میگه آخه میثم دوست داره ...

ساعت 7 یا بیشتر زنگ زده با ذوق میگه پرسپولیس قهرمان شد ... خب خیلی وقت بود اینجوری ذوق زده ندیده بودمش ...

میدونم فقط به خاطره میثم بازیو نگاه کرده ...

شما دلتون همچین عشقی نمیخواد ؟ فقط میتونم براش آرزوهای قشنگ داشته باشم ...

 

چهارشنبه 25 اردیبهشت ماه سال 1387

میدونید چرا بعضی مردا مورده توجه زن جماعت واقع میشن ...

نه نمیدونید دیگه ...

محضه رضای خدا نگید اصلا توجه زن جماعت برامون مهم نیست که اونوقت باید برید یه ژنتیک درمانیه اساسی خودتونو بکنید ...

برعکسشم صادقه ها ... کیه که بگه اصلا برام مهم نیست مردها منو یه آدمه زشت بی ادب و بی نزاکت بدونن ... مسلما اینطور نیست و کسی دوست نداره اینطور به نظر بیاد ...

ای بابا شما بحثها رو دارید باهم قاطی میکنید ... اصلا صحبت سر عشق نیست ، صحبت سر مورد تایید قرار گرفتن یا محترم بودنه یه شخصه ...

من خودم نمیگم زیاد مورده توجه مرد جماعت هستم دیده ها و شنیده ها حاکی از اینه که مردها بیشتر زناییو دوست دارن که یه جور دیگه هستن ...

چه جور دیگه ؟

خب آدمای راحت ، نه مثه من برجه زهر مار و ارتباطای بسته ...

اما خب خدا رو شکر تو جمع های مردونه همواره محترم بودم ....

نه به هیچ کس بی احترامی کردم ... نه کسی جرات میکنه بهم بی احترامی کنه ... میگم جرات نه اینکه دو تا شاخ بالا سر داشته باشم یا پاچه بگیرم ... خودم اینقدر همه چیو رعایت میکنم که دیگه یارو یا باید خیلی عوضی باشه یا باید خیلی بی شعور باشه که بخواد به من بی احترامی کنه  ...

خب بگذریم بریم سر بحثه اصلی که چرا بعضی از مردا اینقدر عزیزن و محترم ...

خب معلومه چون بی نهایت با شعورن ...

مثلا شعورشون میرسه یه خانمو چطوری صدا کنن !

شعورشون میرسه با یه خانم شوخی احمقانه نکنن !

شعورشون میرسه وقتی دارن از در میرن بیرون اول خانمه باید بره !

اینا خیلی ساده است ، شاید اصلا مسخره هم باشه ولی کلی شخصیت و منش و کلاسه خانوادگیه یه نفرو نشون میده ...

من عاشق یه حرکته رئیسم بودم اینکه امکان نداشت تا وقتی یه خانم پشته سرشه جلوتر راه بره یا اول اون از در بره بیرون ! خب این شخصیته طرفو میرسونه ... وگرنه من که میدونستم اون مدیر عامله و 65 سالشه و من باید بهش احترام بذارم ولی این کارش احترامشو پیشه من صد برابر میکرد ...

من گاهی با همکارام یا تنهایی باید  ماموریتهای خارج از شرکتو برم ... چون بعضی اوقات سیستم به قدری مشکل داره که حلش تلفنی محاله .

با یکیشون به هیچ وجه دوست ندارم همراه باشم ... چون بینهایت بیشعور و بی نزاکته ...

داریم از شرکت میایم بیرون ! آژانس جلوی در منتظره ... رفته اسما رو بده به نگهبانای شرکت میگه من و این میریم ... بهش نگاه میکنم

منشی میگه خانمه ...

میگه آره دیگه همون که خانمه منشی ( اسمه منشیو ) میگه .

من دوست نداشتم با اون جایی برم ... خودش به سرپرست گفت با خانم ... برم ؟

سرپرستم گفت آره خیلیم خوبه ...

درحالیکه من به هیچ وجه از همراهی باهاش احساسه راحتی نمیکنم ...

جایی که باید میرفتیم دولتی بود یه کلمه بهم نمیگه کجا داریم میریم و برنامه چیه ...

بعدم جلو جلو میره ازنگهبانی تو ... اونو میشناسن اما منو نه ...

نگهبانی جلومو میگیره میگه خانم کجا ؟

میگم از شرکت ...

تازه برمیگرده میگه با همیم ...

نگهبانی دو ساعت معذرت خواهی میکنه بعدم میگه لطفا حجابتو درست کن ...

مردک ابله ! اگه بهم گفته بود کجا قراره بریم  بعدم مثه آدم میرفت تو این اتفاق نمی افتاد ...

کلی عصبی شدم ... همینم مونده مرتیکه دربان راجع به  من نظر بده ...

همکاره محترم برمیگرده یه لبخنده فاتحانه تحویلم میده ...

تا حالا به هدفش رسید ...

بعدشم برمیگردیم شرکت مردک بیشعور بازم اول خودش میاد از در تو ... بعدشم میاد با خنده برای اون یکی همکارام تعریف میکنه که اونجا بنده خدا خانمه ... جا گذاشتم البته الان که فکر میکنم میبینم واقعا صحنه خنده داری بود ... ولی واقعا دیگه شوخیش بد بود اصلا یکی نیست بهش بگه مردک مگه من با تو شوخی دارم !

بعدم به سرپرست میگه دخترک هنوز مسلط نیست ...

 

پی نوشت : شوخی شهرستانی یه اصطلاحه که من از یه دوست یاد گرفتم که اتفاقا خودش اهله تهران نبود ...

قابله ذکره که کسیکه تو تهران زندگی میکنه تهرانی محسوب نمیشه منم تمامه ایلو تبارم ! اهله یکی از شهرهای دیگه است ...

من برای تمامه آدما احترامه خاصی قائلم هیچ وقتم به هیچ کس توهینی نمیکنم فقط واقعا کلمه جایگزینی براش پیدا نکردم ...

شما مو میبینید من پیچش مو... بابا جان من غلط بکنم به کسی توهین کنم من چی گفتم شما چی خوندید ... اصلا حذفش کردم

آهان تا یادم نرفته بگم این آقا تهرانی بودا

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387

میگه خواهرم میونه بهتو ناباوری همه خونواده جوابه بله رو داد .

میگم به سلامتی ...

ولی نمیدونم چرا برای این دختر اینقدر خوشحالم ... قبل از جوابه بله دادنش هم کلی باهاش همذات پنداری داشتم ! هر وقت میگفت دلم میخواد زودتر مرده زندگیمو پیدا کنم دلم نمیخواد مثه خواهرم بشم کلی دلم به حاله خواهرش میسوخت ...

نه که سنو سالی داشته باشه ولی خب این تفکر خانواده خیلی به آدم فشار میاره ...واسه همینم خیلی خوشحال شدم ...

میگم منم اگه بودم جوابه بله میدادم . کاره خوبی کرد . حسه خوبی دارم به کارش ...

میگه یعنی حاضر بودی با کسی که ۱۸ سال از تو بزرگتره ازدواج کنی ...

دلم میخواست بگم اون روزا که مسخرش میکردین تحته فشار گذاشته بودینش این فکرم میکردین اما چیزی نمیگم .

میگم تا ۱۲ سال از نظره من نرماله تازه بهترم هست . حاله اون ۶ سالم چشم پوشی میکنیم ! تازشم این تفاوته سن تو سنه کم مشهوده وقتی سن میره بالا این تفاوتا چندان اهمیتی نداره ...حالا که خودش با قضیه کنار اومده زندگیشو بهش تلخ نکنید ...

شما که غریبه نیستید ... راستش خیلی خسته ام شاید به خاطره همینم باشه که اینقدر این دخترو درک میکنم و باهاش همذات پنداری میکنم ...

گاهی وقتها من هم میترسم ... از تنهایی ... از آینده

گاهی وقتها تمامه ایدوئولوژیهایی که نسبت به زندگی داشتم کاملا بهم میریزه و نابود میشه ... حس میکنم اگه افکارم اینها نبود شاید خیلی بیشتر احساسه خوشبختی میکردم ...

حسه کودکانه ای هست برخلافه تمامه حسهایی که باهاش بزرگ شدم ... یک وقتهایی دلم میخواد کودن باشم دلم میخواد به صورته کاملا ابلهانه به یک نفر تکیه کنم و اون برای آیندم نقشه بکشه اون تصمیم بگیره و من فقط اطاعت کنم ... دلم میخواد تمامه آرزوهامو بندازم تو سطله اشغال و یکی باشه تو زندگیم که اون بگه چی کار کنم ... اون برام برنامه بریزه ! و من فقط باشم چون اون هست ... 

گاهی حس میکنم یه دوست داره راست میگه ... من دارم میدوم که به چی برسم به یه موقعیت بهتر ! برای اینکه یه روزی کسیکه دوستش داشتم خیلی از من برتر بود اونقدر برتر بود که ذره ذره خودمو پنهان کردم پشته هزار تا آرزو ... طوریکه اونو از دست دادم بدونه اینکه بدونیم چی شد ... و حالا من موندم و هزار تا آرزو ! و آدمایی که برام ارزش ندارن ... آدمایی که دلم نمیخواد ببینمشون دلم نمیخواد پر رنگ بشن چون میدونم مثله اون نیستن ...

شاید نتونم حسمو درست بیان کنم یا باعث بشم هزار تا برداشت اشتباه از این نوشته ها بشه ولی نوشتم چون خیلی دلم میخواست بگم ...

شاید با تلاش به خیلی چیزا بشه رسید ... اما من بلد نیستم راهشو ... من فکر میکردم راهش همینه که من میرم ولی میبینم خیلی دورم خیلی بیشتر از اون چیزی که تصورشو بکنید ...

اصلا فکر نکنید حالم خوب نیست ... یا شاکیم و یا افسرده ... غرض گفتنه این حسو حال بود و بس ...

 

 

دوشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1387

گاهی وقتها احساس میکنم بدم نمیاد یک جوری این زندگی تمام شود ...

نه اشتباه نکنید ... خواهش میکنم نصیحت هم نکنید ...

راستش خسته ام ... خیلی خسته ام

یک جورهایی طاقتم تمام شده ...

دلم نمیخواد تو جنگل زندگی کنم ... دلم نمیخواد برای رسیدن به هدفام مسخره ترین اخلاقیات هم زیر پاهام له کنم ...

وقتی میبینم بقیه یه جوره دیگه فکر میکنند دلم میگیره ... خسته میشم ...

وضعیت ما تو شرکت معلوم نیست ...هنوز نه قراردادی بسته شده نه هیچی ... یه تیمه بی سروته !

یکی از بچه های تیم بدش نمیاد یه جوراهایی خودمونی بشه ! امروز سرپرست بهش تذکر داد که زیاد حرف میزنه !

من که تو قیده هیچ رابطه ای اعم از دوستانه برادرانه یا همکارانه نیستم ... اما امروز به قوله خودش بدجوری نصیحتم کرد و در واقع اعصابم را با گند مالامال کرد ...

من که متوجه حرفاش نشدم ! و تنها موقعیت خودمو تو شرکت متزلزل تصور کردم ...

اولش گفت بچسب به کار که قراره دو نفرو حذف کنن از تیم !

خب نمیتونم برم یقه مدیر عاملو بگیرم که میتونم ؟ بدیهی بود سکوت کردم و شاید یه لبخنده ابلهانه هم زدم ...

گفت یعنی نمیخوای برای موقعیتت بجنگی ؟

وای من اینقدر تو زندگی با خودم جنگیدم که توانی برام نمونده ... فقط دلم میخواد کار کنم ... یعنی جای کسیو تنگ کردم ؟ یا تو دنیای به این بزرگی با این همه عظمت با خدای به این بزرگی من باید امیدمو به بشر خاکی ببندم و باهاشون در بیافتم برای رسیدن به اهدافم ؟

یک کمی ناراحت شدم ! شاید چهرم نشون داد یا شاید حرفم ...

میگم از کجا میدونی دو نفر قراره حذف بشن ؟

میگه خبرا رسیده ...

سکوت میکنم ...

میگه شما که هستی ... میدونم من

میگم از کجا میدونی ؟

میگه خب دیگه .

بعدم میگه فلانیو و فلانی قراره حذف بشن ...

دو نفرو میگه که عملا بچه های قدیمی شرکت به هیچ وجه تحویلشون نمیگیرن ...

دلم سوخت براشون گفتم طفلکا گناه دارن ...

میگه فکر کن قضیه برعکس بود اونوقت اونا هم میگفتن طفلکا ! بعدشم شروع میکنه به مسخره کردن یکیشون ...

نمیدونم ! اما خسته ام خیلی خسته ...

حالم از این حرفای بیمعنی بهم میخوره ... از این همه استرس اضطراب ...

 

شنبه 21 اردیبهشت ماه سال 1387

خب من بترکم اگه این دفعه به خاطره دله کسی باهاش برم بیرون ...

زنگ زده میگه بریم مانتو بخریم ...

من که دوروز پیش همه خریدامو کرده بودم ... دیدم اصرار میکنه گفتم باشه میام هم فاله هم تماشا ...

رفتم هفت تیر ...

این همه منو چرخونده بعد زنگ میزنه به دوست پسرش بیا دنبالم ...

بعدم  میگه خب دخترک جان دستت درد نکنه خداحافظ ...

حسه حماقت بود ... توصیفه حسه اون لحظه منه ...

نصیحتاش منو کشته !

صداشو صاف میکنه میگه دخترک از زندگیت استفاده کن ... تو همش به فکره کاری ! از زندگیت لذت ببر ... منو ببین ... چه کیفی میکنم ...

منم صدامو صاف کردم همچین یه سرفه هم پشته سرش کردم ...

یاده جمله وبلاگه عقایده یک دلقک افتادم و گفتم اونی که برای تو آرزوست برای من خاطره است ...

یه لحظه تعجبو تو نگاهش دیدم ...

طول کشید تا سی پی یوش شروع به پردازشه جمله کنه ولی از نگاهش فهمیدم که فهمیده منظورمو ...

پی نوشت : رئیسینا تا ما رو دق نده بله رو نمیگه ... کماکان آموزشمان میدهند !

چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387

ترو سر جدتون تو رو به جونه همه عزیزاتون بوسو ماچو بغلو این حرکاتو یا تو خونتون انجام بدین یا اینکه تو ماشینتون به خدا زشته ...

من که گشته ارشاد نیستم به خدا منم یکی هستم مثه شما ... به خدا خیلی زننده است خیلی چندش آوره ...

.............................................................

سر کار به اینترنت دسترسی ندارم !

یعنی احتمالا باید داشته باشم ولی هنوز نمیدونم چی به چی هست ... هنوز اصلا کامپیوترم ندارم ! اینجوریه دیگه ... هر کدوم از بچه های تیم که میره ماموریت میشینم جاش ! حالا خوبه صندلی بهم دادند ...

به نظره شما تو یه گروه ۷-۸ نفری که متشکل از ۷ تا مرده نره خر و یه خانمه محترمه ممکنه اون خانمه محترمو انتخاب کنن که خیلی کم حرفه ! کمی هم ارتباط با مردای هم تیمی براش مشکله ! سه سانت قد داره ! هیچ ادعایی نداره ولی از همه بیشتر بلده ! و کلی هم اینکارو دوست داره و فقطم به فکره اینکاره و نه حقوق براش مهمه و نه مقدار ساعته کاری ...

اگه بدونید چقدر دوست دارم خودم بچپونم تو شرکت ....

خیلی دلم میخواد بیشتر از شرکت بنویسم ولی اگه با جزئیات بنویسم خیلی تابلو میشم هنوز مونده تا سوتیهای پیاپیه منو بخونید ... علی الحساب باید منتظره بله گفتن رئیس و روسا باشم !

 

 

سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387

سحر میگه چقدر چهرت خوشحالتره ! انگار خوشحالی رو چهرتم تاثیر گذاشته ...

خب من خیلی خوشحالم یکی ندونه فکر میکنه الان من تو ماکروسافت دارم کار میکنم ... ولی من واقعا دارم از اینکار لذت میبرم ...

هنوز معلوم نیست منو بپذیرن یا نه ! کارش اصلا آسون نیست ... خصوصا اینکه تو تیمه تولید نیستم و فعلا با مشتری سر کار دارم و کوچکترین ضعفی به ضرر شرکت تموم میشه ...

خیلی دلم میخواد منو بپذیرن و همینجا مشغول به کار بشم... ولی اینکه تیمه ما همه مردن و من تنها خانم هستم نگرانم میکنه ... خصوصا اینکه اصلا قرار نبود نیروی زن بگیرن و منو یهو پذیرفتن ...

خانمها رو که میشناسید چطوریند ؟

خب البته شاید نشناسید ... اما اصولا محیطه کار فکر میکنم اینطوری باشه زن و مرد هم نداره  ... اینکه همه همدیگرو رقیبه خودشون میدونن و اصلا نمیخوان کارو بهم یاد بدن ... به راحتی زیرآبه همو میزنن و از هیچ تلاشی برای تخریبه طرفه مقابل فرو گذاری نمیکنند ...

تا دیروز که آموزش بودیم خانمهای واحدهای دیگه کلی تحویل گرفتن و دوست شدن ... خصوصا یکی از خانم ها که واقعا دختله مهلبونی ( دختره مهربونی ) بود در نوعه خودش و کلی شرمنده ام کرد ... فوق العاده هم چهره جذابی داره و من کلا به سختی و بسیار به سختی مجذوبه شخصیته این خانم شدم ...

اما امروز که آموزش تموم شد و اومدیم تو واحده اصلی همون یک خانمی که اونجا بود کلی پشته چشم نازک کرد ! تو بدوه ورودم که دیدم این خانم با تموم آقایون کلا گل میگه و میشنوه  فکر کردم ایشون کلا آدمه صمیمی ای هستن... برخلافه من که سه تابستون طول میکشه که با یکی سلام علیک کنم حالا گل گفتن و شنفتن طلبم نزدیک بود که مجذوب شخصیته این خانم هم بشم که به این نتیجه رسیدم ایشون فقط با آقایون گرم میگیره ! و اصلا به بنده نه سلام میدن و نه خداحافظی میکنن و فقط راه میرن و پشته چشم نازک میکنن ...

 

 

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387

چطوری شروع کنم که هیجانه قصه بره بالا ؟

شما میتونید آهنگه پلنگه صورتیو تصور کنید ... فکر میکنم هیجان انگیزترین کارتونی باشه که دیدم ! بسیار دوست میداشتیم این پلنگه صورتی را ...

پس از آخرش میگم ...

من فردا قراره برم یه جای جدید کار کنم ...

هنوز هیچی معلوم نیست ... اون شرکت دنباله نیروی مرد میگشت ولی از اونجایی که من بسیار اونجارو دوست میداشتم !!! رزومه فرستادم و بعد از مصاحبه پذیرفتنم ...

البته پرسنل و روسای اونشرکتو با یه من عسلم نمیشه خورد هنوز هیچ اطلاعاته خاصی از شرکت ندارم ...

بسی الان خوشحالم ! بسیار !!!! و نمیدونم چطوری این بسی خوشحالیمو ابراز کنم ...

استرسم دارم چون تا بحال با چنین گروهه کاری ای کار نکردم ...

 

چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387

من که دلبستگی ای به اینجا ندارم...

همیشه هم دوست داشتم یه فرصت پیش بیادو از اینجا برم ... از این شهر از این خونه ... از اینجاهایی که مربوط به روزهای گذشته است ...

برام فرقی نمیکنه تو یه شهر کوچیک زندگی کنم یا یه شهر بزرگ یا اصلا تو ایران زندگی بکنم یا نکنم ... فقط دلم میخواد برم از اینجا به یه جایی که خیلی دوره خیلی ...

مسیحا رو به خاطره  همین دوست داشتم چون میشد رفت به دورترین جاها ...

اما وقتی فرصتش شد جازدم ... همش دلم پیشه بابا بود پیشه خواهرم پیشه تنهایی بابا ...

حالا من با اینجا موندنم چه باری از روی دوشه بابا برداشتم ؟

چی کار تونستم براش بکنم ؟

کدوم یکی از آرزو هاشو بر آورده کردم ؟

دلم میسوزه میترسم فرصت نشه آرزوهایی بابا رو هم بر آورده کنم ...

این روزا هیچ کدوم از استرسامو دم نمیزنم ...

سارا برام اس ام اس میزنه خیلی خری خیلی خری خیلی خری ...

و من بیشتر از همیشه احساسه حماقت میکنم ...

قرآن و باز میکنم ... نمیخونم ... همونطوری دوباره میبندمش ... میخوام خودمو بسپرم بهش ولی ترس تمامه وجودمو گرفته

راستش دیگه حوصله خدارو هم ندارم ...

کاری نتونستم بکنم هنوز ...

روزها داره میگذره ...

به چی دلم خوش باشه ... حمایته بابا ؟

یا برادرم که بچه هاش منو رقیبه خودشون میدونن تو درسو کارو زندگی ....

یا سحره طفلکی که از خیلی چیزها گذشته ...

دلم امنیت میخواد ...

به ۵ جا رزوممو فاکس کردم ...

فقط یه جا باهام تماس گرفت شرحه ماوقعو که قبلا دادم ...

کاش حقوقمو پایینتر نوشته بودم ...

سارا میگه کمی دسته پایین تر دنباله کار باش ...

چرا باید اینکارو بکنم ؟ مگه من از ۱۹ سالگی کار نکردم ؟ مگه از همه چیزم به خاطره کار نزدم ...

مگه تلاش کم کردم ؟

مگه درسو که دوست داشتم کنار نذاشتم ؟

مگه تو درس و دانشگاه از علاقه هام نگذشتم ؟

مگه مفت مفت به اینجا رسیدم ...

از چی بگذرم ؟ از خودم هم بگذرم ...

از این سالهای رفته هم بگذرم ...

شاید برای بقیه ساده باشه این چیزا ولی به خدا برای من آسون نبوده ...

نمیدونید چه حالی دارم ...

نمیفهمم چرا اینا رو باید بنویسم ؟

چرا دارم اینا رو مینویسم ؟

 

 

 

 

 

   1      2    >>