چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387

یه کمیسیون پزشکی متشکل از دکترای روانپزشک روانشناس مغزو اعصاب و اعصاب و روان باید تشکیل بشه یه جلسه اضطراری بذاره تا شاید منو بتونه تبدیل کنه به یه آدمه نرمال ! واله من که حاضر بودم هزینشو متقبل بشم مشکل اینه که تیم به این خبرگی گیر نمیاد اگرم گیر بیاد وجهه خودشونو با وقت گذاشتن واسه من خراب نمیکنن !

به قوله معروف خره ما از کرگی دم نداشت ...

 از شوخی گذشته فکر میکنم رفتارام زیاد نرمال نیست ...

امروز سارا واسم متاسف شد !

چهار تا دری وری هم نثارم کرد ! خب حقم بود ...

بگذریم ...

تا حالا شده مثلا یه نفرو سنگه صبورت حس کنب بری باهاش دردو دل کنی ! بعد مثلا تو یه چیزی تعریف میکنی اون هی از خودش مثال میزنه !

وای حوصله آدم سر میره اینجور مواقع  !

آدم حس میکنه خودش فقط نیست که نیاز به کمیسیون پزشکی داره این بنده خدایی هم که آدم حساب کرده و باهاش حرف زده هم به دو تا کمیسیون پزشکی نیاز داره ...

انگار میخواست تمامه مدتی که من داشتم یه چیزایی براش تعریف میکردم یه جوری خودشو به من ثابت کنه ! یا بگه من خیلی با کلاسم و تو هنوز اندر خم یک کوچه ای ... ببین من حسای تو رو ندارم  دلت بسوزه ...

بذارین مثال بزنم که ملموس تر بشه ... این فقط مثاله ها  ...

فرض کنید شما با دوستتون دارید حرف میزنید یهو باهاش حسه نزدیکی میکنید میگید میدونی فلانی  این لباسو میبینی غضنفر میگه بهت میاد ولی رنگش قشنگ نیست ...

میگی کاش اینجوری نگفته بود بهم برخورد ...

بعد فلانی یه نگاهه متفکرانه میکنه میگه ولی قل مراده من اینقده من باهاش بلدم چطوری رفتار کنم هر چی من بپوشم دوست داره و بعدم تمامه خاطراته لباس پوشیدن و عاشقانه هاشو از خودشو قل مراد تعریف میکنه ...

دقت کنید شما فقط یه جمله محضه دردو دل گفتین ... و اون داستانه کامله عشقی برای شما تعریف کرد ...

اینجور مواقع آدم حس میکنه طرفش بیشتر نیاز داره که کسی به حرفاش گوش کنه ... حتی بیشتر از تو که یه لحظه تو یه حالته خاص نیاز به حرف زدن داشتی ...

حتی تو بلاگ نویسی هم این رفتارها رو خیلی دیدم ...  یکی میاد مینویسه از نظره من آدمه خوشتیپ این شکلیه ! حالا درستو غلط با خودش ! به منو شما چه مربوطه میبینیم چرت نوشته  زحمتش یه کلیکه تا صفحه بسته بشه ... میشینیم تا ته میخونیم بعد میریم براش کامنت میذاریم میدونی نویسنده بلاگه عزیز و گرامی من با اینکه قدم فلانه  و زیباییم خیره کننده و چشام فلان مثه تو فکر نمیکنم از نظره من ارزشه آدما به تقواست ... 

بنده خدا تو دو ساعت داری خودتو توصیف میکنی که بگی زیبایی بعد میگی ارزش به تقواست !

خب از این هم بگذریم ....  الان قضیه سیاسی میشه و بودار  ...

خدا ان شااله همه رو به راه راست هدایت کنه ...  :)

دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387

خب بذارید اسمه اون همکارم که قبلا شرح ماوقع رو تعریف کردم بذارم آقای نارنجی !

امروز همکاره مشترک من و آقای نارنجی در حالیکه سخت مشغول خواب بودم و باید یک سری گزارش را چک میکردم و مرتب غر میزدم که خوابم میاد ! نه گذاشت نه برداشت و گفت : خانم دخترک تو کی میتونی خونه بخری ؟

جل الخالق !

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم به شما چه ...

خندید گفت نه جدا ... گفتم هیچ وقت

میگه بالاخره میخوای چی کار کنی !

میگم یعنی چی ؟

میگه خب اونم بخشی از زندگیه ...

خب شما که شاهد هستید تمامه فکر و ذکره من این روزها روی مسائل مالی است!ولی خب دلم نمیخواد با آدمای حی و حاضر راجع به این موضوع حرف بزنم ...

خندیدم گفتم هیچی اون که وظیفه من نیست !

دلم میخواست بحث تموم بشه و بره پی کارش ...

میگه فرض کنیم یه نفر بیاد برات که پول نداشته باشه و همکارت باشه و حقوقش مثله تو باشه قبول میکنی ؟

میگم نه ! چون مسائل مالی هم مهمه ... ( شما که میدونید من اگه خودم شرایطه درست و حسابی داشتم اصلا مرض نداشتم مجرد بمونم واسه همینم دلم نمیخواد درگیره هیچ نوع رابطه عاطفی بشم )

میگه ولی فکر کن یه نفر پسره خوبی باشه ! خیلی هم خوب ولی حقوقش مثه تو باشه قبول میکنی ... خب حقوقه ما ها که کارمون یکی مردو زن نداره همه با هم یکسانه ...

خندیدم ، دلم میخواست بحث تموم بشه !

مرتب سوالشو به طریقای مختلف تکرار میکنه ...

میگم نه به هیچ وجه !

میگه مثلا آقای نارنجی پسره خوبیه فقط پول نداره !!

میگه آقای نارنجی میگه منم اگه بابام مثه بابای فلانی برام خونه خریده بود تا حالا 20 بار زن گرفته بودم ...

خب خودم چند بار دیده بودم اقای نارنجی خیلی نگران دنباله قیمت مسکنه ! چند باری هم دیده بودم از بچه هایی که همین روزها مراسمشون بود پیگیر قیمت است ! یک جورایی دلم براش میسوخت و این تلاششو تحسین میکردم ...

همکارم میگه فکر کن زندگی ای که با عشق شروع بشه چقدر شیرینه ...

راست میگه ...

دلم میخواست بهش میگفتم این چیزارو به من نگو من خیلی بهتر از تو میدونم ...

ولی گذاشتم تمامه حرفاشو بزنه و هیچ حرفی نزدم !

آخرش هم گفت تو خیلی سطحی به زندگی نگاه میکنی دیدتو کمی عمیقتر کن ...

من عادت ندارم عقایده واقعی ام را به زبان بیارم ! میترسم ! بیشتر ترجیح میدم تو سکوت به حرفا گوش کنم و گاهی مخالفتهای یبیجا کنم ... خب هر چه فکر میکنم نمیفهمم همکارم چرا اینقدر از آقای نارنجی تعریف میکند !

آقای نارنجی را هم امروز دیدم به همه بچه ها سلام کردم به جز او !

خیلی احمقانه است خودم میدونم ... اما دلم نمیخواد هیچ احساسی تو من زنده بشه ... دارم از خودم فرار میکنم ... یا شاید هم از فرصتها ...

خب اگر بخوام یه جوره دیگه فکر کنم الان تقریبا به نیمه های عمر رسیدم و باید تکلیفه زندگیم را معلوم میکردم ... اما من پرم از سوالهای بیجواب !

پرم از آرزوهای مسخره و از دست دادنه فرصتها ...

میدونم من چند روز پیش وقتی دیدم اقای نارنجی داره با یکی از خانمها میخنده خیلی ناراحت شدم ! یعنی حسودی کردم ! ولی تمامه حسهایم با خودم درگیر است ...

بگذریم وضعیته کارم همچنان معلوم نیست ... امروز یکی از همکارها بهم گفت اگر اینجا نپذیرفتنت جایی سراغ دارم که بروی !!!

نمیدونم چرا به همه حرفها و آدمها شک دارم ! فکر میکنم راست نگفته باشد !

 

 

پی نوشت : المیرا جان کجایی ؟

 

 

 

 

 

شنبه 25 خرداد ماه سال 1387

اینجا قول دادم با خودم رو راست باشم ...

گاهی وقتها یک موضوعی برای آدم به قدری با اهمیت میشود که تمامه فکر و ذکره آدم را مشغول میکند ...

نمیدونم شاید یه موضوع چندان اهمیتی هم نداشته باشد اما برای من مهم است ...

این روزها تمامه فکر و ذکرم کار است ! و دغدغه های مالی !

فکر نمیکنم با اهمیت تر از این موضوع ، موضوع مهم تری هم در زندگیم باشد چون تمامه ابعاده زندگیم تحته تاثیر همین مساله است ...

دچار یه نوع حسه خاص شدم ... حسه اینکه تمامه زندگیم بیهوده بوده ... یا مثلا من عرضه هیچ کاری رو ندارم ...

خب من خیلی از مردها رو میبینم با مدرک مشابه و شرایط مشابه من که حتی دارند یک زندگی را شروع میکنند ...

زندگی ای که شروعش از نظره من واقعا مشکل است ... و فکر میکنم اگر مرد هم بودم اصلا نمیتونستم از عهده اش بربیام  انگار دارم تلاشه بیهوده و پوچ میکنم ...

میگه تو خیلی زود خودت رو وارد دنیای آدم بزرگها کردی ! تو باید کمی بیشتر توی دوران نوجوانی میماندی و از فرصتها برای پیشرفت استفاده میکردی ...

راست میگه اما خب من مجبور بودم ... دلم نمیخواست به کسی نیاز داشته باشم ...

شاید همین چیزها و همین حسها باشه که گهگاه باعث بشه به قدری از زندگی متنفر بشم و به قدری نا امید بشم که آرزوی مرگ کنم ...

به هر حال این حسها هست و من هم بی دلیل و یا شاید هم با دلیل مینویسم ...

و شاید هم تا حالا هیچ قدمی برای بهبود اوضاع بر نداشته ام ...

ولی همچنان فکر میکنم مهم ترین چیزی که در زندگیم این روزها خودش را نشان میدهد مسائل کاری و مالی است !!

 

پی نوشت : برای پیغامها تایید گذاشتم .

چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387

من که کسی ندارم باهاش مشورت کنم یا حداقل درده دل ...

اینجا مینویسم ... بیفایده و بی هدف ... حداقلش این است باعث سرگرمی دیگران میشوم ...

تا همین الان سر کار بودم  یعنی ساعت ۱۰ شب آمدم خونه !!! سر کاره قبلیم بودم ... یک کارهایی بود که مانده بود و من باید انجامش میدادم ... مطالباتم هم که همچنان به قوته خودش بود ... مبلغی است که روش حساب کرده بودم برای این روزهای بی حقوقی دو سال سنوات و مرخصی ... اصلا به همین امید هم قبول کردم بروم و کارهای باقیمانده را انجام بدم ...

زهی خیاله باطل اصلا به روی مبارکشون نیاوردند که باید پولم را بدهند ! هر چه هم با خودم کلنجار رفتم روم نشد خودم بگم ...

یعنی دلم میخواد به خودم بگم برو بمیر دخترک ...  یعنی اصلا دلم میخواد واقعا برم بمیرم !

اژانس گرفتند که بیام خونه بعد هم زنگ میزنند که رسیدی فلانی ؟ الاغها من شما آژانس نمیگرفتین خودم میگرفتم ... پولمو بدین !

کاره فعلیم هم که هیچ ! اصلا معلوم نیست چی به چی هست ... تازه امروز فهمیدم یا من از گروهه برنامه نویس میمانم یا یک خانمه دیگه ! گفته بودم که واحدم عوض شده !!

همه هم که به من تو شرکت میگن خودمو میگیرم ! در حالیکه اصلا اینطور نیست ... ولی در هر حال یعنی نتوانستم خودم را بینه گروه ثابت کنم و با دیگران وفق پیدا کنم ...

همکارهای شرکت قبلی امروز میگفتند به نظر خوشحال میام !!!ولی میگفتند چرا رنگه پوستت تغییر کرده اصلا سبزه شدی !

 پس این چیزهایی که میگویند راجع به این که اعصابت خرد باشد فلان میشوی  پوستت تیره تر میشود راست گفته اند یک هفته ای است که اصلا نمیتونم بخوابم ...امروز به قدری چشام درد میکرد که اصلا نمیتونستم به مانیتور نگاه کنم  و وحشتناک قرمز بود ! غذا هم نمیتونم بخورم یه چیزی راهه گلومو بسته ...

یکی از همکارهای مرد بهم میگه تو که نیازی نداری کار کنی ... اینجا نشد جای دیگه کاری میکنی خرج بچتو نمیخوای بدی که !!! اصلا تو با پولت چی کار میکنی ؟ خونه باباتی دیگه ...  آبدارچی شرکت هم که یک پیرمرد است امروز جلوی همه بچه ها تو آشپزخانه وقتی رفتم یه لیوان بشورم بهم میگه... مگه تو شستنه چیزی هم بلدی ! مگه تو کار هم بلدی ؟

اون یکی همکارم میگه تو چقدر لوسی !!!!!! من ؟ اینجا خیلی از این حرفهای مشابه شنیدم ... نمیدونم این وسط چی اشکال داره که همه چیز اینطور غلط انداز جلوه میکنه ...

نمیخوام اصلا نمیخوام کسی بهم بگه قیافم بده یا خوب... نمیخوام کسی بهم بگه ماکزیمم بهم میخوره چند ساله باشم ... نمیخوام خسته ام ...هیچ چیزه ظاهرم برام مهم نیست اگر مهم بود که بیشتر به خودم میرسیدم ... با مقنعه میرم سر کار یه مانتو ساده میپوشم با یه کفشه کتونی !!! در حالیکه اصلا از دیده سازمانی هر لباسی میتونیم بپوشیم ... همکارها چه آرایشهایی میکنند و چه لباسهایی و الحق هم که زیبا هستند ! نمیدونم چرا بینه اون همه آدم زوم شدن روی من!!! فقط فکر میکنند من هیچ دغدغه ای تو زندگیم ندارم ! من اگه بی دغدغه بودم که بیشتر به خودم میرسیدم ! من اگر حوصله این قرتی بازیها رو داشتم که فرت فرت میرفتم دستشویی که مبادا آرایشم پاک شده باشد و زشت به نظر بیام ...

شاید هم همه اش تقصیره این مردک بیشعور باشد که از همان روزه اول از دره رفاقت وارد شد ... خب من هم ازش بدم نیومد اما هر چه با خودم کلنجار رفتم دیدم نه فرصتش دارم که فردی وارده زندگیم شود و نه اینکه موقعیتش را دارم ... بیخیالش شدم انگار که نیست ! میدمش خودم را میزدم به ندیدن ... اون هم برای همه پیغام فرستاده که فلانی انگار با خودش هم دعوا دارد ... یه سلام که میتونه بکنه ...

دلم نمیخواد سلام کنم اصلا خجالت میکشم زور که نیست ... من کارم برام مهمه اینکه یه جا کار کنم و هزار نفر تحقیرم نکنند که سرباره زندگیشان شدم ...

منو چه به این قرتی بازیهای دخترانه ... ولی انگار همه چیز برعکس است درست لحظاتی که میخواهی زوم کنی روی چیزه دیگری مثله کار یا شاید درس میشوی موضوعه مهم کسی !!!

من خیلی خسته ام از زندگی بدم میاد به شدت !

 

جمعه 17 خرداد ماه سال 1387

خانمه از دره خونشون میاد بیرون ۷-۸ تا پودر دستشه ... سحر میگه الانه که به جونه این خانمه سوءقصد بشه این با چه جراتی این همه پودر دستش گرفته از خونه اومده بیرون !!!!...

واله من دارم فکر میکنم اگه یه کم دیگه قضیه خشکسالی امسال جدی بشه مردم همین مردمه با کلاس و انسان دوست و نوعدوست مهربونه ما سر همدیگرو هم ببرن بذارن کنار ...

هنوز هیچی نشده اینجوی شده ! ماکارونی پیدا نمیشه قیمت چای شده سه چهار برابر ! برنج که دیگه هیچی ... فرت فرتم تو تلویزیون داره میگه فلان انباره احتکاره چایو کشف کردیم فلان انبار احتکاره برنجو کشف کردیم !

خلاصه دیدم کار پسته قبل داره به جاهای باریک می کشه ... گفتم حالا که این چند روز با مامان باباهای فامیل نشست و برخاست داشتم ! بگم که منم سرم تو کاره میدونم قیمته خونه چنده !پسرعمه دختر خاله بابای پسر عموی نوه پدربزرگ ! نمیتونه خونه بخره دسته زنشو بگیره ببره خونش ! خلاصه فیلمه اره شبیه زندگیه ماست ...

دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387

سر کار ، از یه آقایی خوشم میاد ...

یعنی اون از من اول خوشش اومد !!!!!!!

البته این مهم نیست کی از کی خوشش اومد . مهم این بود که بگم این اتفاقم جز اتفاقای زندگی است !

از اون آدمای پر شور و هیجان است که اگر نباشد واقعا آدم جای خالیش را  احساس میکند درست برعکس من که اینقدر ساکت هستم که گاهی شک میکنم حضورم تاثیری داشته باشد به حاله دیگران ...

همچین حسه خاصی نیست ! ولی خب کم حسی هم نیست برای من که مسیحا یک لحظه فکرش از ذهنم خارج نمیشد همین که این آدم با اینکه هیچ کدام از فاکتورهایی که من دوست داشتم را ندارد ، اینطور توانست بالاخره حواسه من را به خودش مشغول کند اتفاق خوشایندی است ...

تمامه اتفاقای خنده داری که از روزهای اول کارم به وجود اومد مربوط به همین آدم است !!!

راستش یک کم لجبازیای تنها خانمه تیم هم به خاطره همین موضوع بود ! البته من تمامه سعیم این بود که به این آقا بفهمونم هیچ نوع رابطه ای برایم مهم نیست اما نمیدونم چرا اینقدر ابلهانه رفتار کرد که همه متوجه توجه خاصش شدند !!!!

خوشبختانه واحده من دیروز عوض شد ! خب دیگه تقریبا امکانه اینکه من و اون همکاره واحده قبلی و تیمه قبلی همدیگرو ببینیم خیلی کم شده !

درسته که من طبقه یک عادت قدیمی به این همکاره آقا سلام هم نمیکردم ! دلیل خاصی هم نداشت چون برای من سلام کردن از حله الگوریتم هم مشکلتر است! اما بینه خودمان باشد یه جورایی دلم گرفت ! یک جورایی ازش خوشم آمده بود ...

خودش هم اصراره زیادی داشت که موقعی که کاری دارم و نمیتونم به نتیجه برسونم به همراهش زنگ بزنم ! شماره اش را هم داد که من به خاطره هوشه زیادم یادم رفت شمارشو !

امروز یکی از همکارای مشترک برایم پیغام آورد که فلانی سلام رسونده و گفته چرا دخترک به پایین سر نمیزند ! باز هم بینه خودمان بماند کلی ته دلم خوشحال شدم که فراموشم نکرده ! و نشستم و کلی فکر کردم و تخمین موقعیت کردم که که اگر چه ساعتی برای ناهار بروم ممکن است ببینمش !!!!

همان همکاره مشترک ساعت ۱.۳۰ اومد گفت دخترک بیا آشپزخونه خلوته بریم ناهار بخوریم !!! منم با کلی ادا رفتم  ، آخه فکر نمیکردم تو اون ساعت ببنمش  ، تخمینه من برای ساعت ۲.۱۵ بود  ، ولی چون همکارم گفته بود رفتم و خلاصه دیدمش !

ولی باز هم طبق همون عادت قدیمی ! نه سلام کردم ... نه حرفی زدم ! مثله بز ناهارمو کوفت کردم و در عرضه ۵ دقیقه ماکزیمم ۱۰ دقیقه زدم بیرون ...

 اون هم مثله مسیحا از شیطنتاش کله اونجا رو گذاشته بود رو سرش و طبقه معمول همه رو میخندوند !!!

خب ناگفته نماند اونم تو اون موقعیت محلم نذاشت !!!! :(

دیگه بعیده که بتونیم همدیگرو ببینیم اگر هم ببینیم اتفاقی است و گذرا ...

همین دیگه یک حس بودخواستم حالا که دیگه نمیبینمش بگم که یادم بمونه ! در آستانه ۲۵ سالگی شدم مثه دختر بچه های ۱۷- ۱۸ ساله !!!!!!!!!!!!!

 

جمعه 10 خرداد ماه سال 1387

چند روزی میشد که نه دستی به سر و روی خودم کشیده بودم نه خانه ...

با اینحال وضعیت خودم بهتر از خانه بود ! ولی خب تو این دو روز یعنی ۵ شنبه و جمعه هم از خجالت خودم در آمدم هم خانه ...

انبوهه ظرفهای نشسته و آشپزخانه ای که خودم دلم نمیگرفت توش هیچ غذایی بخورم ... تقریبا لیوان و استکان تمیز پیدا نمیکردم !

این روزها همش بابا غذا درست میکرد ! انصافا غذا پختنش حرف ندارد ! اما بعدش مصیبت عظمی است تمیز کردن آشپزخانه ! گاهی وقتها فکر میکنم بابا برای درست کردن غذاهای سرخ کردنی از ماهیتابه استفاده نمیکنه و روی همون گاز کارشو انجام میده !

موقع ظرف شستن هم ظرفها رو یکی در میون میشوره و بعدش کلا ظرفهایی که شسته رو باید دوباره شست !!!

بنده خدا حق دارد !‌تو این سن و سال وظیفه اینکارها با او نیست اما اون هر کاری از دستش برمیاد میکنه خیلی وقتها از خودم خجالت میکشم برای این همه تن پروری و دو سه روزی تصمیم میگیرم دختره خوبی باشم اما معمولا زود فراموش میکنم و منتظر میمانم تا بابا ابداعاته جدیدش را در غذا پختن به کار بگیرد !

آخرین ابداعش هم کوفته بود !!!!! واقعا دیگه انتظاره درست کردن همچین غذای مشکلیو از بابا نداشتم !

به هر حال خیلی به بابا احساس دین میکنم ! بیش از هر کسه دیگری در زندگیم نسبت به بابا احساسه دین میکنم ! همیشه حضورش در مواقع سختی برایم خیلی پر رنگ بوده !

بعضی وقتها هوس میکنم از کارم برایش بگویم اما اصلا دلم نمیاد ناراحتش کنم ! فکر میکنم تو سن و سالی هست که دیگه فقط نیاز به آرامش داره و من تنها فرزندش هستم که دارم آرامششو ازش میگیرم ! چون از جانبه بچه های دیگه هیچ دغدغه ای نداره و من هنوز تنها دغدغه اش هستم ...

به هر حال نوشتم که بگویم زنده ام و هستم ...نمیدونم چقدر مهمه اما احتمالا یک جورایی خودمو تحویل گرفتم  و دچار خود شیفتگی شخصیتی شدم که فکر کردم اگر ننویسم دلتان تنگ میشود !!!! :)

 

سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387

خواهشا یا نخونید یا اگه خوندید غر نزنید !!!!

 

 

 

دلم برای خاله تنگه ! برای مامانم همینطور ... رفتنه خاله دلتنگیه مامانو یادم انداخته ...

کارم افتضاحه ! قرارداد نبستن هنوز ! حقوقم ندادن !یعنی من در راهه رضای خداوند متعال دارم کار میکنم !

امروز رئیس جلوی بچه ها منو با چیز عملاً یکی کرد ! فقط یه فحشه خواهر مادر !!! بهم نداد !

میگه سه هفته است اومدی به سیستم مسلط نیستی !

اتفاقا مسلطم ، خیلیم از بقیه بیشتر ! منتها جناب بیتربیت خان دو روز که نبودم زیر آبمو زد ! بقیه هم بدشون نمیاد که زیر آبه یه نفر خورده بشه ...

از هیچ طریقیم برای زیر آب زنی کوتاهی نمیکنن !

یعنی فک کنید بینه 7 تا مرده نره خر ! فقط به من گیر داد ! در حالیکه سوالاشو هیچ کس بلد نبود و مسئوله آموزشه من هم با اینکه ازش پرسیده بودم بهم نگفته بود ...

بهم گفت فردا من با تو کار دارم !!!! البته این جمله رو خشمگین بخونید ...

من که عادت ندارم کسی با اخم باهام حرف بزنه آخه تو هر جمعی همیشه بهترین بودم ... محضه رضای خدا نگید چه از خود متشکره ... اصلا ربطی به از خود متشکری نداره دلم نمیخواد کسی بهم بی احترامی کنه همیشه کارمو به بهترین شکل انجام میدم که حرف توش نباشه ...همیشه هم ازم راضی بودن !

اینکارو که دوست دارم ببینید دیگه چقدر برای کار انرژی میذارم ...

ولی امروز رئیس اینجوری باهام حرف زد ...اونم جلوی اون همه آدم !

البته منم همچین آدمه نرمالی نیستما ... ارتباط برقرار کردن واسم سخته خیلی هم دیر با کسی صمیمی میشم ... اینا هم لابد پیشه خودشون فکرای دیگه میکنن ...

اینم شد زندگیه ما اومدیم چشو درست کنیم زدیم ابروشم کور کردیم !!!!

این روزا هر چی دو تا دو تا چهار تا میکنم دخل و خرج با هم نمیخونه ! اگه اینا نخوان چند ماه حقوق بدن اون دوزار پس اندازم که اینجوری تموم میشه!!!

همینم بیشتر داره رو اعصابم میره !

حالا اگه با این وضع بهم بگن دیگه نیا من دیگه حالم واقعا چیز میشه !!!