جمعه 10 خرداد ماه سال 1387

چند روزی میشد که نه دستی به سر و روی خودم کشیده بودم نه خانه ...

با اینحال وضعیت خودم بهتر از خانه بود ! ولی خب تو این دو روز یعنی ۵ شنبه و جمعه هم از خجالت خودم در آمدم هم خانه ...

انبوهه ظرفهای نشسته و آشپزخانه ای که خودم دلم نمیگرفت توش هیچ غذایی بخورم ... تقریبا لیوان و استکان تمیز پیدا نمیکردم !

این روزها همش بابا غذا درست میکرد ! انصافا غذا پختنش حرف ندارد ! اما بعدش مصیبت عظمی است تمیز کردن آشپزخانه ! گاهی وقتها فکر میکنم بابا برای درست کردن غذاهای سرخ کردنی از ماهیتابه استفاده نمیکنه و روی همون گاز کارشو انجام میده !

موقع ظرف شستن هم ظرفها رو یکی در میون میشوره و بعدش کلا ظرفهایی که شسته رو باید دوباره شست !!!

بنده خدا حق دارد !‌تو این سن و سال وظیفه اینکارها با او نیست اما اون هر کاری از دستش برمیاد میکنه خیلی وقتها از خودم خجالت میکشم برای این همه تن پروری و دو سه روزی تصمیم میگیرم دختره خوبی باشم اما معمولا زود فراموش میکنم و منتظر میمانم تا بابا ابداعاته جدیدش را در غذا پختن به کار بگیرد !

آخرین ابداعش هم کوفته بود !!!!! واقعا دیگه انتظاره درست کردن همچین غذای مشکلیو از بابا نداشتم !

به هر حال خیلی به بابا احساس دین میکنم ! بیش از هر کسه دیگری در زندگیم نسبت به بابا احساسه دین میکنم ! همیشه حضورش در مواقع سختی برایم خیلی پر رنگ بوده !

بعضی وقتها هوس میکنم از کارم برایش بگویم اما اصلا دلم نمیاد ناراحتش کنم ! فکر میکنم تو سن و سالی هست که دیگه فقط نیاز به آرامش داره و من تنها فرزندش هستم که دارم آرامششو ازش میگیرم ! چون از جانبه بچه های دیگه هیچ دغدغه ای نداره و من هنوز تنها دغدغه اش هستم ...

به هر حال نوشتم که بگویم زنده ام و هستم ...نمیدونم چقدر مهمه اما احتمالا یک جورایی خودمو تحویل گرفتم  و دچار خود شیفتگی شخصیتی شدم که فکر کردم اگر ننویسم دلتان تنگ میشود !!!! :)