سر کار ، از یه آقایی خوشم میاد ...
یعنی اون از من اول خوشش اومد !!!!!!!
البته این مهم نیست کی از کی خوشش اومد . مهم این بود که بگم این اتفاقم جز اتفاقای زندگی است !
از اون آدمای پر شور و هیجان است که اگر نباشد واقعا آدم جای خالیش را احساس میکند درست برعکس من که اینقدر ساکت هستم که گاهی شک میکنم حضورم تاثیری داشته باشد به حاله دیگران ...
همچین حسه خاصی نیست ! ولی خب کم حسی هم نیست برای من که مسیحا یک لحظه فکرش از ذهنم خارج نمیشد همین که این آدم با اینکه هیچ کدام از فاکتورهایی که من دوست داشتم را ندارد ، اینطور توانست بالاخره حواسه من را به خودش مشغول کند اتفاق خوشایندی است ...
تمامه اتفاقای خنده داری که از روزهای اول کارم به وجود اومد مربوط به همین آدم است !!!
راستش یک کم لجبازیای تنها خانمه تیم هم به خاطره همین موضوع بود ! البته من تمامه سعیم این بود که به این آقا بفهمونم هیچ نوع رابطه ای برایم مهم نیست اما نمیدونم چرا اینقدر ابلهانه رفتار کرد که همه متوجه توجه خاصش شدند !!!!
خوشبختانه واحده من دیروز عوض شد ! خب دیگه تقریبا امکانه اینکه من و اون همکاره واحده قبلی و تیمه قبلی همدیگرو ببینیم خیلی کم شده !
درسته که من طبقه یک عادت قدیمی به این همکاره آقا سلام هم نمیکردم ! دلیل خاصی هم نداشت چون برای من سلام کردن از حله الگوریتم هم مشکلتر است! اما بینه خودمان باشد یه جورایی دلم گرفت ! یک جورایی ازش خوشم آمده بود ...
خودش هم اصراره زیادی داشت که موقعی که کاری دارم و نمیتونم به نتیجه برسونم به همراهش زنگ بزنم ! شماره اش را هم داد که من به خاطره هوشه زیادم یادم رفت شمارشو !
امروز یکی از همکارای مشترک برایم پیغام آورد که فلانی سلام رسونده و گفته چرا دخترک به پایین سر نمیزند ! باز هم بینه خودمان بماند کلی ته دلم خوشحال شدم که فراموشم نکرده ! و نشستم و کلی فکر کردم و تخمین موقعیت کردم که که اگر چه ساعتی برای ناهار بروم ممکن است ببینمش !!!!
همان همکاره مشترک ساعت ۱.۳۰ اومد گفت دخترک بیا آشپزخونه خلوته بریم ناهار بخوریم !!! منم با کلی ادا رفتم ، آخه فکر نمیکردم تو اون ساعت ببنمش ، تخمینه من برای ساعت ۲.۱۵ بود ، ولی چون همکارم گفته بود رفتم و خلاصه دیدمش !
ولی باز هم طبق همون عادت قدیمی ! نه سلام کردم ... نه حرفی زدم ! مثله بز ناهارمو کوفت کردم و در عرضه ۵ دقیقه ماکزیمم ۱۰ دقیقه زدم بیرون ...
اون هم مثله مسیحا از شیطنتاش کله اونجا رو گذاشته بود رو سرش و طبقه معمول همه رو میخندوند !!!
خب ناگفته نماند اونم تو اون موقعیت محلم نذاشت !!!! :(
دیگه بعیده که بتونیم همدیگرو ببینیم اگر هم ببینیم اتفاقی است و گذرا ...
همین دیگه یک حس بودخواستم حالا که دیگه نمیبینمش بگم که یادم بمونه ! در آستانه ۲۵ سالگی شدم مثه دختر بچه های ۱۷- ۱۸ ساله !!!!!!!!!!!!!