چهارشنبه 22 خرداد ماه سال 1387

من که کسی ندارم باهاش مشورت کنم یا حداقل درده دل ...

اینجا مینویسم ... بیفایده و بی هدف ... حداقلش این است باعث سرگرمی دیگران میشوم ...

تا همین الان سر کار بودم  یعنی ساعت ۱۰ شب آمدم خونه !!! سر کاره قبلیم بودم ... یک کارهایی بود که مانده بود و من باید انجامش میدادم ... مطالباتم هم که همچنان به قوته خودش بود ... مبلغی است که روش حساب کرده بودم برای این روزهای بی حقوقی دو سال سنوات و مرخصی ... اصلا به همین امید هم قبول کردم بروم و کارهای باقیمانده را انجام بدم ...

زهی خیاله باطل اصلا به روی مبارکشون نیاوردند که باید پولم را بدهند ! هر چه هم با خودم کلنجار رفتم روم نشد خودم بگم ...

یعنی دلم میخواد به خودم بگم برو بمیر دخترک ...  یعنی اصلا دلم میخواد واقعا برم بمیرم !

اژانس گرفتند که بیام خونه بعد هم زنگ میزنند که رسیدی فلانی ؟ الاغها من شما آژانس نمیگرفتین خودم میگرفتم ... پولمو بدین !

کاره فعلیم هم که هیچ ! اصلا معلوم نیست چی به چی هست ... تازه امروز فهمیدم یا من از گروهه برنامه نویس میمانم یا یک خانمه دیگه ! گفته بودم که واحدم عوض شده !!

همه هم که به من تو شرکت میگن خودمو میگیرم ! در حالیکه اصلا اینطور نیست ... ولی در هر حال یعنی نتوانستم خودم را بینه گروه ثابت کنم و با دیگران وفق پیدا کنم ...

همکارهای شرکت قبلی امروز میگفتند به نظر خوشحال میام !!!ولی میگفتند چرا رنگه پوستت تغییر کرده اصلا سبزه شدی !

 پس این چیزهایی که میگویند راجع به این که اعصابت خرد باشد فلان میشوی  پوستت تیره تر میشود راست گفته اند یک هفته ای است که اصلا نمیتونم بخوابم ...امروز به قدری چشام درد میکرد که اصلا نمیتونستم به مانیتور نگاه کنم  و وحشتناک قرمز بود ! غذا هم نمیتونم بخورم یه چیزی راهه گلومو بسته ...

یکی از همکارهای مرد بهم میگه تو که نیازی نداری کار کنی ... اینجا نشد جای دیگه کاری میکنی خرج بچتو نمیخوای بدی که !!! اصلا تو با پولت چی کار میکنی ؟ خونه باباتی دیگه ...  آبدارچی شرکت هم که یک پیرمرد است امروز جلوی همه بچه ها تو آشپزخانه وقتی رفتم یه لیوان بشورم بهم میگه... مگه تو شستنه چیزی هم بلدی ! مگه تو کار هم بلدی ؟

اون یکی همکارم میگه تو چقدر لوسی !!!!!! من ؟ اینجا خیلی از این حرفهای مشابه شنیدم ... نمیدونم این وسط چی اشکال داره که همه چیز اینطور غلط انداز جلوه میکنه ...

نمیخوام اصلا نمیخوام کسی بهم بگه قیافم بده یا خوب... نمیخوام کسی بهم بگه ماکزیمم بهم میخوره چند ساله باشم ... نمیخوام خسته ام ...هیچ چیزه ظاهرم برام مهم نیست اگر مهم بود که بیشتر به خودم میرسیدم ... با مقنعه میرم سر کار یه مانتو ساده میپوشم با یه کفشه کتونی !!! در حالیکه اصلا از دیده سازمانی هر لباسی میتونیم بپوشیم ... همکارها چه آرایشهایی میکنند و چه لباسهایی و الحق هم که زیبا هستند ! نمیدونم چرا بینه اون همه آدم زوم شدن روی من!!! فقط فکر میکنند من هیچ دغدغه ای تو زندگیم ندارم ! من اگه بی دغدغه بودم که بیشتر به خودم میرسیدم ! من اگر حوصله این قرتی بازیها رو داشتم که فرت فرت میرفتم دستشویی که مبادا آرایشم پاک شده باشد و زشت به نظر بیام ...

شاید هم همه اش تقصیره این مردک بیشعور باشد که از همان روزه اول از دره رفاقت وارد شد ... خب من هم ازش بدم نیومد اما هر چه با خودم کلنجار رفتم دیدم نه فرصتش دارم که فردی وارده زندگیم شود و نه اینکه موقعیتش را دارم ... بیخیالش شدم انگار که نیست ! میدمش خودم را میزدم به ندیدن ... اون هم برای همه پیغام فرستاده که فلانی انگار با خودش هم دعوا دارد ... یه سلام که میتونه بکنه ...

دلم نمیخواد سلام کنم اصلا خجالت میکشم زور که نیست ... من کارم برام مهمه اینکه یه جا کار کنم و هزار نفر تحقیرم نکنند که سرباره زندگیشان شدم ...

منو چه به این قرتی بازیهای دخترانه ... ولی انگار همه چیز برعکس است درست لحظاتی که میخواهی زوم کنی روی چیزه دیگری مثله کار یا شاید درس میشوی موضوعه مهم کسی !!!

من خیلی خسته ام از زندگی بدم میاد به شدت !