اینجا قول دادم با خودم رو راست باشم ...
گاهی وقتها یک موضوعی برای آدم به قدری با اهمیت میشود که تمامه فکر و ذکره آدم را مشغول میکند ...
نمیدونم شاید یه موضوع چندان اهمیتی هم نداشته باشد اما برای من مهم است ...
این روزها تمامه فکر و ذکرم کار است ! و دغدغه های مالی !
فکر نمیکنم با اهمیت تر از این موضوع ، موضوع مهم تری هم در زندگیم باشد چون تمامه ابعاده زندگیم تحته تاثیر همین مساله است ...
دچار یه نوع حسه خاص شدم ... حسه اینکه تمامه زندگیم بیهوده بوده ... یا مثلا من عرضه هیچ کاری رو ندارم ...
خب من خیلی از مردها رو میبینم با مدرک مشابه و شرایط مشابه من که حتی دارند یک زندگی را شروع میکنند ...
زندگی ای که شروعش از نظره من واقعا مشکل است ... و فکر میکنم اگر مرد هم بودم اصلا نمیتونستم از عهده اش بربیام انگار دارم تلاشه بیهوده و پوچ میکنم ...
میگه تو خیلی زود خودت رو وارد دنیای آدم بزرگها کردی ! تو باید کمی بیشتر توی دوران نوجوانی میماندی و از فرصتها برای پیشرفت استفاده میکردی ...
راست میگه اما خب من مجبور بودم ... دلم نمیخواست به کسی نیاز داشته باشم ...
شاید همین چیزها و همین حسها باشه که گهگاه باعث بشه به قدری از زندگی متنفر بشم و به قدری نا امید بشم که آرزوی مرگ کنم ...
به هر حال این حسها هست و من هم بی دلیل و یا شاید هم با دلیل مینویسم ...
و شاید هم تا حالا هیچ قدمی برای بهبود اوضاع بر نداشته ام ...
ولی همچنان فکر میکنم مهم ترین چیزی که در زندگیم این روزها خودش را نشان میدهد مسائل کاری و مالی است !!
پی نوشت : برای پیغامها تایید گذاشتم .