دوشنبه 27 خرداد ماه سال 1387

خب بذارید اسمه اون همکارم که قبلا شرح ماوقع رو تعریف کردم بذارم آقای نارنجی !

امروز همکاره مشترک من و آقای نارنجی در حالیکه سخت مشغول خواب بودم و باید یک سری گزارش را چک میکردم و مرتب غر میزدم که خوابم میاد ! نه گذاشت نه برداشت و گفت : خانم دخترک تو کی میتونی خونه بخری ؟

جل الخالق !

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم به شما چه ...

خندید گفت نه جدا ... گفتم هیچ وقت

میگه بالاخره میخوای چی کار کنی !

میگم یعنی چی ؟

میگه خب اونم بخشی از زندگیه ...

خب شما که شاهد هستید تمامه فکر و ذکره من این روزها روی مسائل مالی است!ولی خب دلم نمیخواد با آدمای حی و حاضر راجع به این موضوع حرف بزنم ...

خندیدم گفتم هیچی اون که وظیفه من نیست !

دلم میخواست بحث تموم بشه و بره پی کارش ...

میگه فرض کنیم یه نفر بیاد برات که پول نداشته باشه و همکارت باشه و حقوقش مثله تو باشه قبول میکنی ؟

میگم نه ! چون مسائل مالی هم مهمه ... ( شما که میدونید من اگه خودم شرایطه درست و حسابی داشتم اصلا مرض نداشتم مجرد بمونم واسه همینم دلم نمیخواد درگیره هیچ نوع رابطه عاطفی بشم )

میگه ولی فکر کن یه نفر پسره خوبی باشه ! خیلی هم خوب ولی حقوقش مثه تو باشه قبول میکنی ... خب حقوقه ما ها که کارمون یکی مردو زن نداره همه با هم یکسانه ...

خندیدم ، دلم میخواست بحث تموم بشه !

مرتب سوالشو به طریقای مختلف تکرار میکنه ...

میگم نه به هیچ وجه !

میگه مثلا آقای نارنجی پسره خوبیه فقط پول نداره !!

میگه آقای نارنجی میگه منم اگه بابام مثه بابای فلانی برام خونه خریده بود تا حالا 20 بار زن گرفته بودم ...

خب خودم چند بار دیده بودم اقای نارنجی خیلی نگران دنباله قیمت مسکنه ! چند باری هم دیده بودم از بچه هایی که همین روزها مراسمشون بود پیگیر قیمت است ! یک جورایی دلم براش میسوخت و این تلاششو تحسین میکردم ...

همکارم میگه فکر کن زندگی ای که با عشق شروع بشه چقدر شیرینه ...

راست میگه ...

دلم میخواست بهش میگفتم این چیزارو به من نگو من خیلی بهتر از تو میدونم ...

ولی گذاشتم تمامه حرفاشو بزنه و هیچ حرفی نزدم !

آخرش هم گفت تو خیلی سطحی به زندگی نگاه میکنی دیدتو کمی عمیقتر کن ...

من عادت ندارم عقایده واقعی ام را به زبان بیارم ! میترسم ! بیشتر ترجیح میدم تو سکوت به حرفا گوش کنم و گاهی مخالفتهای یبیجا کنم ... خب هر چه فکر میکنم نمیفهمم همکارم چرا اینقدر از آقای نارنجی تعریف میکند !

آقای نارنجی را هم امروز دیدم به همه بچه ها سلام کردم به جز او !

خیلی احمقانه است خودم میدونم ... اما دلم نمیخواد هیچ احساسی تو من زنده بشه ... دارم از خودم فرار میکنم ... یا شاید هم از فرصتها ...

خب اگر بخوام یه جوره دیگه فکر کنم الان تقریبا به نیمه های عمر رسیدم و باید تکلیفه زندگیم را معلوم میکردم ... اما من پرم از سوالهای بیجواب !

پرم از آرزوهای مسخره و از دست دادنه فرصتها ...

میدونم من چند روز پیش وقتی دیدم اقای نارنجی داره با یکی از خانمها میخنده خیلی ناراحت شدم ! یعنی حسودی کردم ! ولی تمامه حسهایم با خودم درگیر است ...

بگذریم وضعیته کارم همچنان معلوم نیست ... امروز یکی از همکارها بهم گفت اگر اینجا نپذیرفتنت جایی سراغ دارم که بروی !!!

نمیدونم چرا به همه حرفها و آدمها شک دارم ! فکر میکنم راست نگفته باشد !

 

 

پی نوشت : المیرا جان کجایی ؟