پنجشنبه 27 تیر ماه سال 1387

نشسته ام که مثلا درسهای عصر را مرور کنم ... نمیدانم چطور میشود که یهو سر از نت در آوردم و خواندن بلاگها ... نمیدانم چطور شد که یک هو یه غمی تو دلم آمد ...

شاید برای این باشد که هایده میخواند ...

بیا که دیگه وقتشه

وقته برگشتنت

بوی پیرهنت که بیاد لحظه دیدنه ...

ربطش به حال و اوضاع من چیست ؟ خودم نمیدونم ...

بعضی وقتها آدم دوست دارد برای خودش غمی درست کند و الکی با آن خوش و بش کند ... خودم رو با راننده های کامیون اشتباه میگیرم ! با این آهنگها ! فقط باید با فتو شاپ یک سبیل برای خودم بگذارم و یه خالکوبی ! از همانهایی که مینویسند رفیق بی کلک مادر ! یا عشقه من فلانی ! بعدشم هم یه قلبو تیر!

نمیفهمم مثلا چرا نمیتونم این آهنگهای ساسی مانکن (!) و چه میدونم شادو امروزی رو دوست داشته باشم ! مثه راننده های کامیون و کمی با کلاس تر اگه بخوام بگم سمند های زرد امروزی ترجیح میدهم هنوز مهستی و هایده گوش کنم !

خاله زنگ میزنه ... قول داده بودم فراموشش نکنم ... بعد از چهلم خاله قول داده بودم فراموشش نکنم و دائم بهش زنگ بزنم ... فراموشش نکرده ام اما حرفی هم ندارم باهاش ! برای همین هم زنگ نزدم ...

رویهم رفته  احتمالا یک دقیقه با هم حرف زدیم ... اونهم نصفش سکوت بود و بقیه اش سلام ... خانه ماندن غمگینم میکند و افسرده ! حتی اگر به اندازه یک صبح تا ظهر پنج شنبه باشد ...

حالا این آقا شروع کرد :

اگه بی تو شکستم

به پای تو نشستم

با این آتیش دستم با این گرمی دستم

....

تند میخونه وقت نمیکنم بنویسم ...

تو ای اومده از عشق

تو دستات یه کمنده

منه سر به گریبون دلم پیشه تو بنده ...!!!

دله عاشقم از تو بهونه نمیگیره

میخواد با تو بمونه میخواد بی تو نمیره !...

من از هر چی گذشتم به عشقه تو رسیدم !

...

بی ربط با حسای من میخواند و من بی ربط با او همذات پنداری میکنم ...

و بیربطتر از آن اینست که دلتنگ میشوم ...

 

پی نوشت : :)

 

 

چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387

من موجود حسودی نیستم ... ولی گاهی وقتها از شدت حسادت در حده انفجار میرسم !

خودم میدونم صفت خیلی زشتیه و خودم میدونم در حده یه حیوون میشم اینطور وقتها ولی اصلا و ابدا این حس دسته خودم نیست ...

دیروز آقای نارنجی به شدت خیلی زیادی خوشتیپ شده بود ! و به شدت و خیلی زیاد لباسش بهش اومده بود ... من از آقایونی که لباسهاشون تو رنگهایی تو خانواده نارنجی صورتی و اینا است است خیلی خوشم میاد ! آقای نارنجی هم معمولا یه شلوار مشکی میپوشید با پیرهنای بسیار خوشرنگ تو مایه های رنگهای شاد ... دیروز نارنجی یه تیپ متفاوت زده بود یه لباس کاملا اسپرت پوشیده بود که بینهایت جذابش کرده بود با اینکه اصلا فکر نمیکردم این تیپ به نارنجی بیاد ! ولی خیلی بهش اومده بود و از صبح هم کنار خانم همکار نشسته بود و نمیدونم داشتن کار میکردن یا نه ! 

خب من از شدت حسادت داشتم میمردم ... مطمئنم اگه نارنجی پیشنهاد یا پسنهادی میداد من قبول نمیکردم و مطمئنم اگه هم میومد حرف بزنه مثه همیشه رفتار میکردم...  اما واقعا و واقعا حسودیم شده بود به همکاره خانمم ...از اینکه میدونه باید چطور با اقایون رفتار کنه ... از اینکه اینقدر راحته تو برخورد با مردها ! و از اینکه من هیچی بلد نیستم ...

البته به نارنجی هم به شدت بیشتری حسودیم شد که چرا باید اینقدر خوشتیپ باشه ؟!!!!!

جل الخالق واقعا نمیدونم چرا اینقدر لجم در اومده بود از خوشتیپی نارنجی و اینکه لباسش بهش اومده بود یکی نیست بگه آخه دختر تیپ و قیافه آقای نارنجی به تو چه ؟

حالا از دیروز که اومدم خونه میخوام به این نفسه لعنتی غلبه کنم و نرم دنبال یه لباسه جدید که شنبه بپوشم نمیتونم این نفسه لعنتی داره از شدت حسادت میمیره ! حتی حالا هم که شبه به حالته معصومانه ای از تمامه مانتوها و شلوارها و کفشها و کیفاش بدش اومده و اصلا نمیتونه تصور کنه که شنبه با یکی از همونا سر کار حاضر بشه ... واقعا هم هیچ توجیهی برای این رفتاره زننده بچگانه کودکانه احمقانه بیشعورانه خودش نداره ...

وقتی هم این طور حسها به سراغش میاد به شدت از خودش بدش میاد ...

دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387

این روزها خیلی روزهای خوبی است ...

نمیتونم وسعته خوبی این روزها را با توضیح بدهم ... اینکه چقدر خوشحالم ...

هیچ فکر نمیکردم که بشود ولی شد ...

یک چیزی این روزها کم است یک چیزی مثه دوست داشتن ...

بازهم این جمعهای دخترونه دلمو غمگین کرد ...

همکارم از دوستش میگه و اینکه چقدر دوستش داره ! و اینکه چرا نمیتونن با هم ازدواج کنن ...

همون قصه قدیمی ! دختر عجله داره برای ازدواج و پسر هیچ عجله ای نداره !

من به این حس غبطه میخورم بینه خودمان بماند با همه تجربه ناخوشایندی که از مسیحا داشتم اما هنوز هم حسه انتظار به سراغم نیامده  ... خوش به حالش من اصلا نمیتونم و نتونستم مثه اون فکر کنم ...

من هیچ وقت برای ازدواج با مسیحا عجله ای نداشتم ...هربار که حرف پیش می آمد تمامه غصه های عالم روی دلم سنگینی میکرد ... چقدر دعوام میکرد ...

مسیحا هیچ وقت باور نکرد دوستش دارم چون من هیچ وقت عجله نداشتم برای ازدواج ...

با همه اینکه از لحاظ شناسنامه ای الان تقریبا موقعش رسیده و من باید سر خونه زندگی خودم باشم اما هنوز هم ساعته بیولژیکیم به من الارم نداده است و خیلی وقتها حس میکنم دوست دارم فقط کسی را دوست داشته باشم همین ...

نمیدونم مشاورم کاملا این حسو درک میکرد اما آدمهای واقعی به راحتی میتونن چپ چپ نگاهم کنند و حتی دعوام هم بکنند که لابد مشکلی داری !

خیلی به نظرم مسخره میاد وقتی از کسی خوشم میاد بلافاصله فکر میکنه باید راه بیافته با یه دسته گل و شیرینی بیاد دمه دره خونه ... از شانسه بدم هم هر کسی سر راهم قرار میگیره به تنها چیزی که فکر میکنه ازدواجه اون هم بلافاصله ... نمیگم اصلا برام مهم نیست ازدواج ! نه ، خیلی هم مهمه ولی فکر میکنم میتونم فعلا به خودم فرصت بدم ... فکر میکنم حالا حالاها چیزهایی دارم که برای بعضیها جذاب باشم و نگرانه اتمام موقعیتها نباشم برای همین هم ترجیح میدم فقط یه حس باشه که به تدریج و با گذر زمان به عشق تبدیل بشه و یه انتظاری که کم کم تمامه وجودمو سرشار کنه !

ولی انگار آدمهای اطرافم هیچ کدوم مثه من فکر نمیکنند ... نمیدونم چرا هیچ وقت وقتی صحبته یک حس میشود و اتفاقی که میشود نامش را عشق گذاشت طرف باید فقط حرفش یک چیز باشه ازدواج ... نمیدونم چرا این فرصت برای من پیش نمیاد که من منتظر بشم و تمامه وجودمو انتظار باشه که ای کاش طرف بیادو خواستگاری کنه !

نمیدونم شاید به خاطره مشکلاته خاصه زندگی باشه ... از نظره من زندگی ایده ال شروعش باید عالی باشه از لحاظه مالی و خونه زندگی و من الان اون شرایطو ندارم ... برای همین هیچ وقت عجله ای ندارم ...

شاید هم واقعا به خاطره این باشه که هنوز بچگانه فکر میکنم ... نمیدونم اما به هر حال خیلی دلتنگه خیلی از حسها هستم ...

 

 

شنبه 22 تیر ماه سال 1387

خب شاید من جز معدود آدمهایی باشم که اینقدر عاشق زندگیه روتین است ...

اینکه هر روز صبح سر یک ساعتی میروم سر یکساعتی برمیگردم برنامه ام مشخص است و آخره هفته هایم تعریف شده خیلی برایم لذت بخش است ...

اینکه همیشه برنامه هایم را تا اخره سال میدانم ...

خیلیها این را دوست ندارند اما این برنامه های از پیش تعریف شده به من آرامش میدهد و اطمینان که اینده معلوم است و قابله پیش بینی ...

هر وقت این برنامه ها و حساب و کتابها به هم میرزد چنان استرسی سراغم می آید که نه خودم را میشناسم نه احساساتم را ...

نمیدانم کسی میتواند لذت یک روز را درک کند که بعد از کار آدم بیاید خونه خودش ... کناره کسی که دوستش داره و اونوقت دو نفری بدانند که تا شب چه کارهایی دارند ...

کنار هم ... هر دو با هم ...

نمیدانم این تکه اخرش چرا اینقدر برایم رویایی و شاید دست نیافتنی و لذت بخش است ...

داشتم میگفتم برایه من زندگی برنامه ریزی شده لذت بخش است ... حالا چه شد که یک دفعه یاده برنامه ریزیهای دو نفره افتادم نمیدانم!

خب تقریبا تکلیفه کارم مشخص شده ... امروز کارگزینی برنامه بیمه را ردیف کرد ! ولی هنوز هم قراردادی بسته نشده !

از چهارشنبه کمی مشخص شده بود و امروز نهایی شد ! خیلی خوشحالم حالا میتونم تقریبا تا آخره سال رو برنامه ریزی کنم با خیاله راحت ...

اگر حسابو کتابها درست از آب در بیایند خیلی برنامه ها دارم ...

گفتم که مشکلات پارسال همین وقتها بدجوری دوباره شروع شده ... اما امسال خیلی بی تفاوت ترم و قویتر و محکم تر و امیدوارتر فکر میکنم به تنهایی از پسشان برمیایم ! حالا چرا اینطور فکر میکنم نمیدانم ...

 

یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

تا مهر یه سال میشه !

قرار بود توی همین یه سال همه چیزو رو براه کنم ...

قرار بود حقوقمو ببرم بالا که بتونم یه سرو سامونی به زندگیه خودم بدم ! زندگیه خودم ؟

نمیدونم شاید خودم ...

هنوز یه سال نشده زیادش رفته و کمش مونده ... تنها قدمه مثبتم تغییر کارم بود که هنوز تکلیفش معلوم نیست ! گرچه خیلی مونده تا به اونجایی که میخوام برسم ولی یه ذره تنها یه ذره خوشحالم که قدمه مثبته اولو برداشتم هر چند اگه کارمو از دست بدم این حسه خوب دود میشه میره هوا ...

خب دوباره  داره فشارهای پارسال همین وقتا شروع میشه ...

خسته ام خسته ام بینهایت خسته ام ....

بعضی وقتها خستگی هم برای بیان حالتی که گرفتارش هستم کم است ...

با همه حسای نیمه مثبتی که دارم و بعضی وقتها آبکی یه حالتی مابین اعتماد به نفس و بی اعتماد بنفسی به من میدهد دلم گریه میخواهد ...

دلم میخواد برای این همه تنهایی گریه کنم ... برای این همه روزهایی که می آیند و میروند و برای همه خاطره های خوب و بدم ...

از خونه بدم میاد ... با همه علاقه ام  به تنها کسی که تو زندگیم برام مونده یعنی بابا ولی از خونه بدم میاد میدونم این هم جز برنامه زندگیم نبود اینکه ندونم برای بابا چی کار کنم ...

دلم میخواست بابا تنها برای خودم بود و من تنهایی همه آرزوهاشو  برآورده میکردم ...

خیلی احساسه ضعف میکنم ... اینجور مواقع وقتی میشینیم و دو دوتا چهارتای روزهای رفته و نرفته رو میکنم تنها حسی که سراغم میاد ضعف و ناتوانیه ...

 راستی منم مثله توپه فوتبال نه بستکبال نه شایدم پینگ پنگ فردا دوباره میرم طبقه اول ! یعنی دوباره شوتم کردم پایین ... پیشه آقای نارنجی اینا !

یعنی من میتونم به کارم امیدوار باشم ؟ تو وضعیتی که شوت میشم بینه واحدهای مختلف ؟

 اگه بخوام نیمه پره لیوانو ببینم اینه که من خیلی باهوشم و باید کاره همه قسمتها رو یاد بگیرم ولی اگه بخوام نیمه ی نیمه پره لیوانو ببینم اینه که منو دوست ندارن !

این لیوان نیمه خالی نداره البته امیدوارم نداشته باشه

 

سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

ساعت 5 تعطیل میشم ! با احتسابه ولگردی ببخشید همون خیابون گردیهای هر روزه ام ساعت 7 شایدم هفت و نیم خونه ام ...

دیگه وقت هیچی ندارم ... فقط میرسم شامی درست کنم حمام برم و بخوام ...

حالا به این ساعات حرصو جوشه کار را هم اضافه کنید ...

باورتون میشه هنوز تکلیفه کارم معلوم نیست !

من مانده ام یک قرارداده بسته نشده ... گیریم حقوق خوب باشه ... چه فایده وقتی نه قراردادی دارم نه بیمه ای !

و راستی یک عدد اقای نارنجی هم مانده که دیگه محله سگم بهم نمیذاره ...

تمامه حسای غم انگیزه دنیا رو با هم جمع کنید و یک خطه پایین را بخوانید ...

به معنای واقعی خیط شدم !

چون جنابه نارنجی جوابه سلامم را هم نمیده ... حالا نه که فکر کنید من کم میارما منم اصلا آدم حسابش نمیکنم ولی از اون همه حسای خوب فقط حسای بد باقی مونده ...

یعنی اینکه تو این چند روز 100 بار دیدمش و حتی یک نگاه هم بهم نکرد در حالیکه من شرمسارانه دو سه بار سلام کردم !!! آة J

نترسید غمگین نیستم ! راستش آقای نارنجی برام تبدیل به تفریح شده بود ! نه یک معشوق ! وحیفم آمده تفریحمو از دست دادم ...

خب بینه خودمان بماند همچین بدم نمیاد گاهی وقتها یکی اینجوری بشه !

هیچ ربطی هم به خاص بودنه من نداره ! اگر شتر مرغ هم باشی تا وقتی مجرد هستی و تو یک سنه خاص همچین کیسهایی برایت پیدا میشود !

اما عشق متفاوت است و خاص ... نه یک روزه به دست می اید نه یک روزه از دست می رود !

شنبه 8 تیر ماه سال 1387

به هر حال باید یک عکس العملی از خودم نشان دهم که بدانید زنده ام ...

خب زنده ام و تنها اتفاقه مهمی که در این چند روز قابله بیان باشد باز کردنه دره قوطی حلبی روغنه نباتی بود !

خب بهتره همین جا چند تا انتقاد از شرکتهای سازنده روغن نباتی جامد و نیمه جامد کنم که چرا اینقدر دره قوطی را سفت درست میکنند ... و هیچ راهه چاره ای برای باز کردنه دره این قوطیها برای آدم باقی نمیگذارند ...

باز کردنه در قوطیها نیاز به چندین مرده قوی هیکل داره خب البته فک کنم اگه زیاد بی جنم  نباشه یکی از این مردان هم از عهده اینکار بر بیاد ...

به هر حال من به تنهایی همانند بامزی ! ( همان کارتونه دورانه کودکی ) فقط با یک عدد میخ و پیچ گوشتی به راحتی با صرف وقته تنها ۳۰ دقیقه تونستم درشو باز کنم ...

ببینم کی میتونه این رکوردو بشکنه ؟!

شنبه 1 تیر ماه سال 1387

وقتی از شرکت میام بیرون ناخود آگاه دستم میره به گوشیه تلفن ...

شماره ها رو چک میکنم ... به ترتیب از اول تا آخر ... از آخر به اول ... معمولا کسی نیست که بهش زنگ بزنم ! و گاهی وقتها تمامه وجودم پر از نیاز است برای یک ساعت دری وری گفتن !

انگیزه ای برای خونه اومدن ندارم و ترجیح میدم توی خیابونا قدم بزنم .اصلا خسته نمیشم . لذت میبرم . سر پایینی خیابون ولیعصر تفرجگاهه منه ... یه قراره نانوشته با خودم دارم شاید یه نوع وسواس باشه... باید پام رو خط نره و این سر پایینو پیاده بیام ... اونوقت به هیچی فکر نمیکنم فقط به موزاییکای رنگ رو رفته خیابونه ولیعصر نگاه میکنم و کفشم !

گاهی وقتا از میدون ونک تا میدونه ولیعصر پیاده میام ! رکورده من یکساعت و نیمه ! و لذتی میبرم از این پیاده روی که بیا و ببین ! وقتی به خودم میام که تو میدونه ولیعصر جلوی پاساژه کیشم و گشتهای ارشاد !

بعضی وقتها یک حسی به سراغه ادم میاید ... حسه اینکه شاید اگر کسی بود اوضاع فرق میکرد ! یا خودمونیم شاید اگر عشق بود اوضاع فرق میکرد !

نمیدونم اما خنده دار است همیشه اوایله ماجرا خوب پیش میرود بعدش که نوبته بازی کردنه من میرسد میبازم !

یک جورایی این شده تفریحم ... بینه خودمان بماند گهگاه از یاد آوریشان لذت میبرم و خنده ام میگیرد !

و گهگاه هم افسرده میشوم ... یا غمگین ...

نمیدانم گفته بودم یا نه؟ ! ایمیلهای من کاربریهای متفاوتی دارد ... ایمیل برای وبلاگ ! ایمیله دورانه گذشته برای یاهو ! ایمیل برای دوستان دوران دانشگاه ... و ایمیل محترم برای ایمیل زدن به استادها !

خب مدتهاست تنها ایمیلیم که کار میکنه و گهگاه سرکی میکشم ایمیل وبلاگم است و به ندرت ایمیل محترمم !

و دو تا ایمیل دیگر عملا غیر فعال شده اند و من نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را که به آنها سرک بکشم ...

ازقضا ایمیل دوستانه دوران دانشگاه همان ایمیله کذایی بود که با مسیحا دورانی داشتیم و ایمیلها به هم میدادیم و شب بیداریها میکشیدیم !

دیشب همینجوری هوس کردم به آن هم سر بکشم ...

یه ایمیل از مسیحا داشتم ... فکر میکنم دعوتنامه ای چیزی بود از این گروهها ! با جی میلش برام فرستاده بود ! که از قضا پسورده اون هم جز کشفیاته گذشته ام بود !

به هر حال ترجیح دادم ایمیلو باز نکنم و همینجوری دیلیتش کنم !

اینطوری بهتره ! شاید باورتان نشود اما از آن همه عشق هیچ چیز برایم نمانده ! جز خاطره ! خاطراتی که هنوز برایشان احترام قائلم و دیگر هیچ حسی به آنها ندارم ...

و اینکه آیا کسی هست که مثله مسیحا بتواند منرا شیفته خودش کند یا نه ؟ همین ... اگرنه با همه احترامم به خاطراتش هیچ دلبستگی ای به او ندارم ... چیزی که آن روزها فکر میکردم محال است اتفاق بیافتد ...

خب گفتم که من قواعده بازی را زیاد خوب نمیدانم اینکه چطور میشود دوست داشت را میدانم ... اما نمیدانم چطور میشود بدونه سو ءتفاهم همه چیز را به نفع خود تمام کرد اینرا نمیدانم ...

معمولا دوزاریم یکی دوسال بعد از هر کشش و جاذبه ای میافتد که اگر هم همان موقع بیافتد اینقدر اما و اگر میاورم که همه چی برایم از همان اول تمام شده است ...

گاهی وقتها تعجب میکنم از اینکه کسی به من توجه نشان میدهد !

یا مثلا فورا خودمو با بقیه مقایسه میکنم و پیشه خودم حساب میکنم که فلانی که هم از من خوشگل تر است هم جذاب تر ! پس چرا چنین پیشنهادی بینه اون همه آدم باید به من شود ! و ناخودآگاه میترسم که نکند خودم را به کسی تحمیل کنم و مرتب خودم را از رابطه دورتر و دورتر میکنم !

این حسه مسخره هم اصلا دسته خودم نیست ! هر بار تو شروعه هر توجه به سراغم میاید ...

اینکه چرا من ؟ مگه من چی دارم ؟

چرا فلانی با این همه محسنات باید بیاد یک راست سراغه من ؟

اصلا مگر ممکن است آدم در عرضه چند هفته از کسی خوشش بیاید ... نکنه من خیالاتی شده باشم ؟ و مرتب خودم را کنار میکشم تا مبادا سبکسر و احمق جلوه کنم !

و به قوله سارا اینطور است که دخترک گند میزند به هر پیشنهاد و پسنهادی !