سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387

ساعت 5 تعطیل میشم ! با احتسابه ولگردی ببخشید همون خیابون گردیهای هر روزه ام ساعت 7 شایدم هفت و نیم خونه ام ...

دیگه وقت هیچی ندارم ... فقط میرسم شامی درست کنم حمام برم و بخوام ...

حالا به این ساعات حرصو جوشه کار را هم اضافه کنید ...

باورتون میشه هنوز تکلیفه کارم معلوم نیست !

من مانده ام یک قرارداده بسته نشده ... گیریم حقوق خوب باشه ... چه فایده وقتی نه قراردادی دارم نه بیمه ای !

و راستی یک عدد اقای نارنجی هم مانده که دیگه محله سگم بهم نمیذاره ...

تمامه حسای غم انگیزه دنیا رو با هم جمع کنید و یک خطه پایین را بخوانید ...

به معنای واقعی خیط شدم !

چون جنابه نارنجی جوابه سلامم را هم نمیده ... حالا نه که فکر کنید من کم میارما منم اصلا آدم حسابش نمیکنم ولی از اون همه حسای خوب فقط حسای بد باقی مونده ...

یعنی اینکه تو این چند روز 100 بار دیدمش و حتی یک نگاه هم بهم نکرد در حالیکه من شرمسارانه دو سه بار سلام کردم !!! آة J

نترسید غمگین نیستم ! راستش آقای نارنجی برام تبدیل به تفریح شده بود ! نه یک معشوق ! وحیفم آمده تفریحمو از دست دادم ...

خب بینه خودمان بماند همچین بدم نمیاد گاهی وقتها یکی اینجوری بشه !

هیچ ربطی هم به خاص بودنه من نداره ! اگر شتر مرغ هم باشی تا وقتی مجرد هستی و تو یک سنه خاص همچین کیسهایی برایت پیدا میشود !

اما عشق متفاوت است و خاص ... نه یک روزه به دست می اید نه یک روزه از دست می رود !