یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387

تا مهر یه سال میشه !

قرار بود توی همین یه سال همه چیزو رو براه کنم ...

قرار بود حقوقمو ببرم بالا که بتونم یه سرو سامونی به زندگیه خودم بدم ! زندگیه خودم ؟

نمیدونم شاید خودم ...

هنوز یه سال نشده زیادش رفته و کمش مونده ... تنها قدمه مثبتم تغییر کارم بود که هنوز تکلیفش معلوم نیست ! گرچه خیلی مونده تا به اونجایی که میخوام برسم ولی یه ذره تنها یه ذره خوشحالم که قدمه مثبته اولو برداشتم هر چند اگه کارمو از دست بدم این حسه خوب دود میشه میره هوا ...

خب دوباره  داره فشارهای پارسال همین وقتا شروع میشه ...

خسته ام خسته ام بینهایت خسته ام ....

بعضی وقتها خستگی هم برای بیان حالتی که گرفتارش هستم کم است ...

با همه حسای نیمه مثبتی که دارم و بعضی وقتها آبکی یه حالتی مابین اعتماد به نفس و بی اعتماد بنفسی به من میدهد دلم گریه میخواهد ...

دلم میخواد برای این همه تنهایی گریه کنم ... برای این همه روزهایی که می آیند و میروند و برای همه خاطره های خوب و بدم ...

از خونه بدم میاد ... با همه علاقه ام  به تنها کسی که تو زندگیم برام مونده یعنی بابا ولی از خونه بدم میاد میدونم این هم جز برنامه زندگیم نبود اینکه ندونم برای بابا چی کار کنم ...

دلم میخواست بابا تنها برای خودم بود و من تنهایی همه آرزوهاشو  برآورده میکردم ...

خیلی احساسه ضعف میکنم ... اینجور مواقع وقتی میشینیم و دو دوتا چهارتای روزهای رفته و نرفته رو میکنم تنها حسی که سراغم میاد ضعف و ناتوانیه ...

 راستی منم مثله توپه فوتبال نه بستکبال نه شایدم پینگ پنگ فردا دوباره میرم طبقه اول ! یعنی دوباره شوتم کردم پایین ... پیشه آقای نارنجی اینا !

یعنی من میتونم به کارم امیدوار باشم ؟ تو وضعیتی که شوت میشم بینه واحدهای مختلف ؟

 اگه بخوام نیمه پره لیوانو ببینم اینه که من خیلی باهوشم و باید کاره همه قسمتها رو یاد بگیرم ولی اگه بخوام نیمه ی نیمه پره لیوانو ببینم اینه که منو دوست ندارن !

این لیوان نیمه خالی نداره البته امیدوارم نداشته باشه