خب شاید من جز معدود آدمهایی باشم که اینقدر عاشق زندگیه روتین است ...
اینکه هر روز صبح سر یک ساعتی میروم سر یکساعتی برمیگردم برنامه ام مشخص است و آخره هفته هایم تعریف شده خیلی برایم لذت بخش است ...
اینکه همیشه برنامه هایم را تا اخره سال میدانم ...
خیلیها این را دوست ندارند اما این برنامه های از پیش تعریف شده به من آرامش میدهد و اطمینان که اینده معلوم است و قابله پیش بینی ...
هر وقت این برنامه ها و حساب و کتابها به هم میرزد چنان استرسی سراغم می آید که نه خودم را میشناسم نه احساساتم را ...
نمیدانم کسی میتواند لذت یک روز را درک کند که بعد از کار آدم بیاید خونه خودش ... کناره کسی که دوستش داره و اونوقت دو نفری بدانند که تا شب چه کارهایی دارند ...
کنار هم ... هر دو با هم ...
نمیدانم این تکه اخرش چرا اینقدر برایم رویایی و شاید دست نیافتنی و لذت بخش است ...
داشتم میگفتم برایه من زندگی برنامه ریزی شده لذت بخش است ... حالا چه شد که یک دفعه یاده برنامه ریزیهای دو نفره افتادم نمیدانم!
خب تقریبا تکلیفه کارم مشخص شده ... امروز کارگزینی برنامه بیمه را ردیف کرد ! ولی هنوز هم قراردادی بسته نشده !
از چهارشنبه کمی مشخص شده بود و امروز نهایی شد ! خیلی خوشحالم حالا میتونم تقریبا تا آخره سال رو برنامه ریزی کنم با خیاله راحت ...
اگر حسابو کتابها درست از آب در بیایند خیلی برنامه ها دارم ...
گفتم که مشکلات پارسال همین وقتها بدجوری دوباره شروع شده ... اما امسال خیلی بی تفاوت ترم و قویتر و محکم تر و امیدوارتر فکر میکنم به تنهایی از پسشان برمیایم ! حالا چرا اینطور فکر میکنم نمیدانم ...