چهارشنبه 26 تیر ماه سال 1387

من موجود حسودی نیستم ... ولی گاهی وقتها از شدت حسادت در حده انفجار میرسم !

خودم میدونم صفت خیلی زشتیه و خودم میدونم در حده یه حیوون میشم اینطور وقتها ولی اصلا و ابدا این حس دسته خودم نیست ...

دیروز آقای نارنجی به شدت خیلی زیادی خوشتیپ شده بود ! و به شدت و خیلی زیاد لباسش بهش اومده بود ... من از آقایونی که لباسهاشون تو رنگهایی تو خانواده نارنجی صورتی و اینا است است خیلی خوشم میاد ! آقای نارنجی هم معمولا یه شلوار مشکی میپوشید با پیرهنای بسیار خوشرنگ تو مایه های رنگهای شاد ... دیروز نارنجی یه تیپ متفاوت زده بود یه لباس کاملا اسپرت پوشیده بود که بینهایت جذابش کرده بود با اینکه اصلا فکر نمیکردم این تیپ به نارنجی بیاد ! ولی خیلی بهش اومده بود و از صبح هم کنار خانم همکار نشسته بود و نمیدونم داشتن کار میکردن یا نه ! 

خب من از شدت حسادت داشتم میمردم ... مطمئنم اگه نارنجی پیشنهاد یا پسنهادی میداد من قبول نمیکردم و مطمئنم اگه هم میومد حرف بزنه مثه همیشه رفتار میکردم...  اما واقعا و واقعا حسودیم شده بود به همکاره خانمم ...از اینکه میدونه باید چطور با اقایون رفتار کنه ... از اینکه اینقدر راحته تو برخورد با مردها ! و از اینکه من هیچی بلد نیستم ...

البته به نارنجی هم به شدت بیشتری حسودیم شد که چرا باید اینقدر خوشتیپ باشه ؟!!!!!

جل الخالق واقعا نمیدونم چرا اینقدر لجم در اومده بود از خوشتیپی نارنجی و اینکه لباسش بهش اومده بود یکی نیست بگه آخه دختر تیپ و قیافه آقای نارنجی به تو چه ؟

حالا از دیروز که اومدم خونه میخوام به این نفسه لعنتی غلبه کنم و نرم دنبال یه لباسه جدید که شنبه بپوشم نمیتونم این نفسه لعنتی داره از شدت حسادت میمیره ! حتی حالا هم که شبه به حالته معصومانه ای از تمامه مانتوها و شلوارها و کفشها و کیفاش بدش اومده و اصلا نمیتونه تصور کنه که شنبه با یکی از همونا سر کار حاضر بشه ... واقعا هم هیچ توجیهی برای این رفتاره زننده بچگانه کودکانه احمقانه بیشعورانه خودش نداره ...

وقتی هم این طور حسها به سراغش میاد به شدت از خودش بدش میاد ...