سه شنبه 9 بهمن ماه سال 1386

چه من بخواهم چه نخواهم تا وقتی خدا تصمیم میگیرد فردایم باشد فرداهایم می آیندو می روند درست مثله تمامه روزهایی که آمدندو رفتند ، خواهرم این روزها نگرانم شده است میگوید من همان دخترک سرخوش را دوست دارم .

چقدر هم من همیشه سرخوش بودم ! خنده و شوخی و فیلم بازی کردنم برای آنهاست و آه و ناله ام برای نوشته هایم !اما این روزها فیلم هم نمیتوانم بازی کنم .

خدا وکیلی خیلی سعی کرد کمکم کند تا جوابه عاقلانه ای به مسیحا بدم ، بیشتر مواقع هم گفت جوابت مثبت باشد !

اما نمیشد هر جور فکر میکردم من در قبال خانواده ام و پدرم مسئولم ، درست است که خیلی وقتها آنجور که باید نبودند، اما من مسئولم در قباله تک تکشان ... هنوز نمیتوانم محبتی که به آنها دارم پاک کنم . تنها چاره ای که به ذهنم میرسید صبر کردن بود و گفتن این جمله به مسیحا هنوز هم که فکر میکنم لایقه چنان برخوردی از جانبش نبودم !

اما خب نمیشود و نمیخواهم رویایی که از او در ذهنم ساخته بودم با خزعبلاتی که گفت نابود شود ! به ابلهانه ترین شکله ممکن هنوز هم دوستش دارم !!!!!!

مسیحا موبایلشو خاموش کرد و تلفنشو جواب نداد ، اس ام اسها را گرفت و جواب نداد ! مسیحایی که در هر شب به من حداقل 30 تا اس ام اس میداد تمامه اس ام اس ها را خواندو جواب نداد ...

آخرش ایمیل زد که اصلا از اولش هم من را نمیخواسته ، همه اش یک شوخی بچگانه بوده ! گفت که هنوز هم مطمئن نیست من زنه ایده آلش بودم یا نه ...

و گفت بروم سراغه زندگیه خودم !!!

من فکر میکنم کاری به کار زندگیه مسیحا نداشته باشم ! و فکر نمیکنم هیچ وقت به زندگی و حتی لحظه هایش تعدی کرده باشم، اگر هم نمیگفت اینقدر شعور داشتم که بفهمم !

اما نتونستم این ایمیله را بی جواب بذارم اس ام اس دادم ...

جواب داد مگه نمیگی میخوای صبر کنی ، گیریم من صبر کنم ! میتونی دوستم باشی؟

میگم آره

میگه اینجوری نمیخوام !

میخوام همه جوره باهام باشی ... (!)

نمیدونم چی دستو پای تمامه علاقه ام را میبندد .

اما احساس میکنم این وسط بعضی چیزها باهم جور در نمی آید ! بعضی از حسا انگار دروغی بوده و بعضی از چیزها انگار بازی دادن !

همین شد که گذاشتم و گذشتم ! فکر میکنم مسیحا هم همین را میخواست . فکر نمیکنم اینبار مطمئنم همین را میخواست .

هنوز حالته طبیعی ام بر نگشته هنوز بغضم میگیرد ! هنوز بعضی چیزها قلبم را میلرزاند و هنوز نمیدانم چه شد که اینطور شد !

اما به قوله مسیحا تو زندگیه خودت را بکن و من هم زندگیه خودم را !

فکر میکنم داشتیم همین کار را میکردیم ! و فکر میکنم خودم نابود کردم !

 

یکشنبه 7 بهمن ماه سال 1386

در حاله حاضر اونقدر بیقرار ، سر در گم و بلاتکلیف هستم که فکر میکنم ممکن است دست به هر کاره ابلهانه ای بزنم !

خیلی خودمو دارم کنترل میکنم ، خیلی دارم عاقلانه و صبورانه رفتار میکنم ، اما ته دلم پشته این نقابه آرامشی که به چهرم زدم شاید باور نکنید اما مرتب یک چیزی محکم خودش را میکوبد به سمته بیرون ! چند لحظه بعد هم قلبم میریزد دقیقاً ریختنش را حس میکنم ! تکه تکه شدن و ریختنش را حس میکنم ...

تمامه امیدهای زندگیم انگار به یکباره نابود شده ، خودمو تنها توی یک خلا مطلق حس میکنم و اشکهایی که می آیند بی امان ! تنها باقیمانده روزهای ناخوشیم ! تنها دلخوشیم که میریزد بیرون و نمیدانم باید با آنها چکار کنم ؟

به قوله مریم سخت است اگر سر نخواستنه دلی دعوا باشد !

من احتیاج به یه تکیه گاه دارم ، یه شونه که سرمو بذارم روش یه قلب که قلبم برایش بتپد !...

من تنها نمیتونم !

میگه حتماً خدا برات یه چیز بهتر میخواد . خدایا میشه همون بدترو بهم بدی و کاری به کارم نداشته باشی ...

خدایا دیدی امشب چقدر اشک ریختم ؟برای تمامه چیزهایی که یکی یکی نابود میکنی و دلت خنک میشود !

خدایا تحملش را ندارم زور که نیست من این زندگی را نمی خواهم ...

حالم از خودم بهم میخوره ، تجربه هایی که تو 18 سالگی باید میکردم و با شش سال تاخیر تو 24 سالگی تجربه اش میکنم ! لابد میدانستند بی جنبه ام و احساساتی که محدودم میکردند ! اگر میدانستند چرا یکباره رهایم کردند و تنهایم گذاشتند !

یاده دانشگاه می افتم ! اون پسر قد کوتاهه رشته معماری که به اندازه یک ترم قایم موشک بازی داشتیم و آخرش دسته همکلاسی و دوستم را گرفت و ... و من با نهایت آرامش گذشتم ! چون احساسی نبود ...

یاده امیر اون پسره خپلی که همسایه مان بود و هیچ گرایشی به او نداشتم !

یاده همکارم که همه به هر طریقی خواستند سرو ته این قضیه را بگیرند و ... و نشد !

یاده آدمهایی که در زندگی ام رهگذر بودند ...

یاده مسیحا که در زندگی اش رهگذر شدم ! یاده مسیحا که میخواستمش با تمامه وجودم آغوشش را میخواستم ! بوسه هایش را میخواستم ! یاده مسیحا که انگار بودنش آرامشه زندگیم بود ! یاده مسیحا ... چه نامنصفانه  رهگذر لحظه هایش شدم ...

میترسم از فردا ها نمیخواهم دیگر هیچ فردایی را ببینم ...

 

شنبه 6 بهمن ماه سال 1386

گاهی وقتها باید گذاشت و گذشت ...

گذشتم از تو و هر چه که من را به یاده تو می اندازد

تقصیره خودم بود ...

برایت از ته دلم آرزوی خوشبختی میکنم هر چند که نمیدانی و باور نمیکنی !

پنجشنبه 4 بهمن ماه سال 1386

مطمئنم مسیحا دوستم داره ! شک ندارم ، شاید حساشو اونجور که من میخوام نگه ، ولی میدونم خیلی دوستم داره درست مثله من ...

مسیحا امروز زنگ زد ، گفت که چقدر وقت میخوای ، گفتم یکسال !!!!

عصبانی شد گفت پارسالم میگفتی یکسال !

نمیدونم چطور میتونم تو خونه بگم ، اونوقت بابا چی میشه ؟ کی مراقبش باشه ؟

اونوقت خواهرم چکار کنه ؟

زندگی خواهرم چی میشه ؟

من اگه با مسیحا ازدواج کنم باید قیده کارکردن رو بزنم ، تو اون شهر کوچولو کاری واسه من پیدا نمیشه دیگه حتی کمک مالی هم نمیتونم به بابا بکنم ...

اصلا من چطور اینا رو به مسیحا بگم ؟

گیریم بیخیاله همه اینها بشم ، شروعه زندگی با منه دیگه ، من چطوری میتونم این اون چیزاییو که باید برایم فراهم میکردند !!! فراهم کنم !

اصلا گیریم برادر و خواهرم مثله همیشه یک جای کار را بگیرند و بعدش منتش است که برایم میماند !

طفلک بابای بیچاره اونو چه کنم ؟

شاید اگر بابا نبود راحت تر با قضیه کنار می آمدم اما بابای بیچاره چه میشود ؟

اصلا من چطور همه اینها را به مسیحای نازنینم بگویم ؟

گفت فکراتو بکن هر موقع آمادگی داشتی من با خانوادم صحبت کنم که بیان !!!!! حتی اگه همین فردا باشه !!!

میگم یه ذره صبر کن .

میگه تو کسه دیگه ای نظرته ؟ تو همه این مدت با کسه دیگه ای بودی !

کاش من را میفهمید ...

این دیگر از آن حرفها بود ! که هیچ رقمه به من نمی چسبد !

میگم آره ، تو نداشتی کسیو که بخواد باهات باشه و تو نخوای ...

میگم من فقط تو رو میخوام ، نمیخوام از دستت بدم اما مشکل دارم ...

میگه حلش میکنیم هر چه باشد ...

 

دیدید راست میگفتم تنها چیزی که حرفه اول را میزند پول است نه عشق نه هیچ چیزه دیگر !

 

چهارشنبه 3 بهمن ماه سال 1386

امشب رسما هر چه بود و نبود بین من و مسیحا تمام شد و رفت پی کارش !

امشب دلم میخواهد از خونه برم بیرون ، گرممه دارم خفه میشم ! نفس کمه اینجا هیچی نیست برای نفس کشیدن اکسیژن نیست ...

نمیدانم من میتوانم بازهم بدونه مسیحای نازنینم زندگی کنم یا نه !

نمیدانم میتوانم مهربانیش را فراموش کنم یانه ؟

مسیحا آمده بود تهران 16 ساعت تو راه بود 7 ساعت رفتنی 7 ساعت برگشتنی ! 2 ساعت تهران بود و بس !

میگفت مشکلی برای کارگاهش پیش آمده که مجبور شده بیاید تهران شبه قبل گفت حالش خیلی بده و نگرانه نگفت برای چی !

کل امروز را نگرانش بودم که بعد از ظهر طاقتم تمام شد تماس گرفتم ! گفت تهران بوده و الان برگشته بغضم گرفت به من نگفته بود ...

میگفت به خدا مشکل پیش آمده راست و دروغش با خودش !

گفتم پس من چی هستم برای تو ؟

چرا باید دوستیمون اینطوری باشه ؟

میگفت طاقته غمت را ندارم بگو دوستم داری و قطع کن !!!

و بعد باز هم اس ام اس

 

گفت فقط به ازدواج فکر میکنه

گفتم صبر کنه

گفت نمیکنه

گفتم یه مدت

گفت برای سنه ما دوستی زشته

گفت باید تصمیم بگیریم و نمیخوام دلمون الکی خوش باشه ...

گفتم فرصت میخوایم

و بعد گفت اصلا مطمئن نیست برای ازدواج با من !!!

من که نمیدانم اگر مطمئن نیست پس اصرارش برایه چیست ؟ من هم مطمئن نیستم اصراری هم ندارم !

و بعد گفت تو چی میگی ؟

گفتم تو که مطمئن نیستی به منم فکر نمیکنی پس دیگه مهم نیست فکره من

گفت به هیچ کس فکر نمیکنه ... هیچ کسم دوست نداره

منظورش این بود من را هم دوست نداره و برای ازدواج با من هم شک داره

گفتم پس صبر کن

گفت نه من میخوام ازدواج کنم

گفتم پس بگرد دنباله دختر

گفت سراغ ندارم

خواستم باهاش شوخی کنم گفتم دختره من هم هنوز به دنیا نیومده بهت معرفی کنم .

موبایلش را خاموش کرد !!!!

مطمئنم این همان مسیحای قدیمیه من است ، این یعنی تمام شدنه رابطه مان

لعنت به این زندگی که هر کجایش را میگیری یک جای دیگرش می لنگد !

آخه من چطور تو این شرایطه افتضاحه کاری و تحصیلیو و فشار خانوادگی ازدواج کنم ...

کاش میفهمید

هنوز هم حسرت دختره نیامده به زندگیه مسیحا را میکشم ! دختری که روزی مسیحای من را برای خودش تمامه کمال خواهد داشت ...

دختری که روزی مسیحای من را میبوسد !

خدایا امشب صبح میشود ...

چرا از بینه این همه پسر مسیحای من باید به فکر ازدواج باشد ... کاش میخواست فقط دوست بمانیم فعلاً ...

میدانم دوباره همه چیز تمام شد ...

مسیحای نازنینه من ... اینبار واقعا از دستش دادم ...

یکشنبه 30 دی ماه سال 1386

گاهی وقتها مطمئن میشم من آدمه حسودیم ! به همه که نه ، اما من واقعا به مسیحا حسودیم میشه ! یعنی گاهی وقتها در نهایت بدجنسی دلم میخواد یه چیزایی نداشته باشه این مخصوص این ارتباطه اندکه یک ماهه حالا نیست ، قبلترها هم که با هم صمیمی بودیم همین حس و حال را داشتم ...

من که میدونم من و مسیحا رمانتیک ترین آدامهای دنیا هستیم ! مخصوصا مسیحا تازه ما عاقلترین انسانهای روی زمین هم هستیم !!!!!!!!!

نصفه شب بود دیگه حدوده ساعتای 12 یا 1 بود اونم شب عاشورا ، مسیحا اس ام اس زد ( من نمیدونم این بشر چرا اینقدر به ارتباط نوشتاری علاقه داره ) چند کلمه بی ربط ! میگم این چی بود ؟ میگه هیچی ! ( میخواست بفهمه بیدارم یا نه )

میگه هنوز دوسم داری ؟

مسخره بازی در آوردم ! گفتم نه !

گفت : جدی باش میخوام حرفه دلتو بزنی ...

100 بار گفته بودم قبلترها شاید هم 1000 بار ...

دیدم جدیه بازم گفتم آره

مثله همیشه جواب دادم  .

میگه دوست داری زنه من بشی !

لعنتی ساعت 12 شب تو اس ام اس ! من چه میدونم میخوام زنه تو بشم یا زنه کسه دیگه !

میگم من حرف دارم اینجوری نمیشه کدوم آدم عاقلی تو اس ام اس حرفهای جدی میزنه که من و تو بزنیم !

ولی از خدامه زنش بشم !

ما تو این 15-16 روز حتی یکبار هم راجع به مسائل جدیمون با هم حرف نزدیم ! فقط حال و احوال کردیم ...

میگه نمیخوای که فقط دوستم باشی ؟

دلم میخواد همون نصفه شب بهش زنگ بزنم ... بگم یه فکری برای آی کیوی کمش بکنه که نمیفهمه من فرصت میخوام همین . آخه کدوم آدمه عاقلی کسیو که دوستش داره میگه میخواد فقط دوستش باشه خب خنگه خدا من الان بدبختم اگه بدونم تو هستی واسه همیشه ، یه کم تلاشمو بیشتر میکنم به خاطره تو هم شده خیلی چیزا رو تغییر میدم مگه دیونه ام که تو رو به این خوبی از دست بدم !

ولی شک میکنم به حرفش نکنه واقعا نخواد ازدواج کنه نکنه دوباره بذاره بره ! مثله اون دفعه که تا گفتم فرصت میخوام بهونه گیر شد و بد اخلاق و آخرشم گذاشت رفت گفت نمیخواد منو !

میگم واقعا میخوای زن بگیری ؟

میگه خسته شدم از تنهایی نمیدونم آینده چی میشه ، تنهام ، نمیدونم باید چی کار کنم ؟

جواب نمیدم .

میگه چی کار کنیم ؟

حرفو پیچوندم تاکید کردم دوستش دارم برای 1001 امین بار ! سوالش یادش رفت !!!!

منم نمیدونم ! میترسم ! چطوری تو خونه بگم مسیحا رو ؟  اصلا نکنه خانوادش منو نخوان ... نکنه از رو هوا یه چیزی گفته باشه ... نکنه فکر نکرده حرف زده باشه ... اصلا به قول شما مگه عموش فوت نشده ، مگه نه اینکه نباید با من حرف میزد ... مگه نه اینکه من انتظاره بیهوده داشتم که اجازه بده باهاش همدردی کنم ! مگه نه اینکه به قوله شما من حتی تو دلمم حق نداشتم بهونه بگیرم ... من که بهونه گیریمو به اون نگفتم .

اصلا چرا از اون شب حرفشو تکرار نکرد دیگه ؟ چرا از اون شب باز دوباره گم و گور شد دوباره مثله اون دفعه . مگه جواب نمیخواد ؟

پس چرا زنگ نمیزنه ؟

مگه نه اینکه دفعه قبل من بهش زنگ زدم تا جوابمو بگم  و اون همه اتفاق افتاد ! یعنی حالا هم من باید بهش زنگ بزنم ؟

میترسم از دستش بدم ... زیاد خوشبین نیستم ...

اون اصلا از حرف زدن فرار میکنه ! از تلفن فراریه ! اینو کاملا دارم احساس میکنم سعی میکنه تو تلفن حرفای جدی نزنه همون دو سه تا تلفنه انگشت شمارم من اصرار میکنم ...

چرا ؟

صبح امروز بهش اس ام اس میدم  

میگم زنگ بزنم ؟ دلم تنگ شده .

خودش زنگ میزنه !

از قطعی گاز میگه ! منم هیچی نمیگم ! میپرسه هوا چطوره ؟

من میپرسم هوا چطوره ؟

میگم حالت چطوره ؟

میگه حالش چطوره !

بعدش هر دو سکوت میکنیم ...

دوباره میگیم حالت چطوره ؟

دوباره سکوت میکنیم ...

سکوت

سکوت

خب ! دیگه چه خبر ؟

میگم برو سر کارت فقط خواستم حالتو بپرسم ...

خداحافظی میکنیم .

چقدر صداشو دوست دارم !

یاده قدیما می افتم اونوقتا که هنوز برای کارش نرفته بود شهرستان ، اونوقتا که میتونستیم 2ساعت بدون توقف با هم حرف بزنیم و وقت کم بیاریم !

دوباره بهش اس ام اس میزنم همه احساسمو داد میزنم توش جواب نمیده !

میخوام ولش کنم دیگه ازش نمینویسم !

من امتحان دارم جمعه باید به زندگیم فکر کنم تنهایی !‌

دلم میخواد برم ، احساسه تنهایی میکنم ! نمیدونم کجا اما باید رفت تا رسید !  

 

 

جمعه 28 دی ماه سال 1386

هیچی بدتر از انتظار نیست ! بدتر از این نیست که منتظره یه تلفن باشی ! بعد بشینی خیره بشی به گوشی و هی خودت شماره خودتو بگیری ! فک کنی نکنه گوشیت خراب باشه !

مگه من اصرار کردم که کسی بهم زنگ بزنه ! یعنی من اینقدر خشنم که فکر میکنن اگه بهم نگن بهت زنگ میزنم ممکنه من برم بکشمشون ؟

 

چقدر شبهای عاشورا دلم میگیره ... با اینکه چندان شعور درک فلسفه عاشورا رو ندارم و تا حالا نفهمیدم قیام برای امر به معروف و نهی از منکر یعنی چی و دلم این روزها و شبها میگیره !

یاده خیلی از خاطرات میافتم ، خاطراته کسایی که همیشه تو این شبا دنبال نذری دادن و قیمه و قورمه سبزی درست کردن بودن و الان دیگه نیستن و گاهی بعید میدونم اونا هم فلسفه واقعی این روزها رو میدونستن ... ولی این خاطره ها چنان چنگ میزنه به قلبم و قلبمو فشار میده که آرزو میکنم کاش الان یکی از اون شبا بود ...

دلم غذای نذری میخواد از همونایی که مامان درست میکرد !  دلم میخواد مامان زیارت عاشورا بخونه و من غر بزنم آخه چیه این گریه داره که تو گوله گوله اشک میریزی !

چرا آدما وقتی بزرگ میشن غم و غصه هاشونم بزرگ میشه !

دلم مسیحا میخواد ! مسیحای دیوونه ! اصلا میخوام باهاش قهر کنم ! خب عموش مرده دنیا که به آخر نرسیده ! دیروز بهش اس ام اس زدم ، بهم گفت فردا بهت زنگ میزنه باشه ؟

این معنیش میشه الان مزاحمم نشو حالا برای رفع تکلیف فردا بهت زنگ میزنم ...

شب خودش اس ام اس زد که من خواب بودم صبح جواب دادم شروع کرد به حرف زدن بعد یهو میگه خب من زنگ میزنم بهت !!!! یعنی خفه شو حوصلتو ندارم !!!

ولی نزد ...

چرا همش من باید انتظار بکشم ؟ خب معلومه خرم دیگه !

من نمیدونم چرا این همه تو قلبم به مسیحا احساسه نیاز میکنم !

چرا بعضی از حسا یه طرفه است !

 

سه شنبه 25 دی ماه سال 1386

الان که در خدمت شما هستم چند ساعتی میشود که گریه بی امانم قطع شده !

چند ساعت قبلتر از چند ساعت پیش که گریه میکردیم ! پیشه یک مشاور بودیم و سرکاره مشاور امر کردند که این قبرستان را ترک کنیم و هر چه سریعتر یک خانه مستقل اجاره کنیم و از اینجا برویم تا اعتماد بنفس نداشته مان را بدست بیاوریم ... نفسش از جای گرم بلند میشود انگار ، در جریانه قیمته مسکن هم نیست انگار ، خبر ندارد از وضعیت کاری هم انگار و خلاصه خبر نداشت که تو این خراب شده مردم منتظره فرصتن که یک آدمه تنها خصوصا دختر پیدا کنند و نمیدانم چه و چه !

خلاصه الان که در خدمت شما هستم عاجزو درمانده شدم ! و اشکه بی امانم میاید و انگار از آن پشت مشتها قرنیه چشمم به شلنگی چیزی وصل است !

ناگفته نماند خانمه مشاور کلی از ما و تواناییهایمان در مقابل همسن و سالهای 24 ساله خودمان تعریف کرد !!! اما ما اگر تعریف نخواهیم کدام بنی بشری را ببینیم ؟ مرده شور تواناییهایمان را ببرد که نه به درده دنیایمان خورد و نه به درد آخرتمان خواهد خورد ، که البته اگر وجود داشته باشد و خدا هم مارا اسکل نکرده باشد !

اینقدر اینجا غر زدم نک و ناله کردم که کم کم باورم شده که هیچ قلب تپنده ای در این جهان وجود ندارد که گاهی اوقات از سر تفنن برای من بتپد !

 

اگر همه را برق بگیرد مسیحای بیچاره من را فکر میکنم لنگه جوراب ادیسون گرفته است ! نازنینه من خبر ندارد که گیر عجب آدمی افتاده . بیچاره از دیروز غصه دار است عمویش فوت شده ! میدانستم چه رابطه ای بینشان بود همسن و سال بودند و همکار ! حتی یک تسلیت هم نتوانستم بگویم ! زنگ زده بودم بگم که چرا یک روزو نصفی است از تو بیخبرم !!!!  فهمیدم چی شده ، تنها چیزی که گفتم خداحافظ بود ، البته فکر میکنم !!! بعدش اس ام اس زدم که تسلیت میگم ! من خودمو کشتم با این همه احساسه همدردی ! فکر کردم اگر تنها باشد راحت تر با قضیه کنار میاید کنار خانواده اش نه من ! که البته مطمئنا درست فکر کردم ...

 

فلش ممریم گم شده بود تمامه خانه و محله کار و کشوهای محله کار را زیرو رو کردم کلی کد توش داشتم و تعدادی هم عکسه شخصی ! آخرش هم در مانده پاکت یا نمیدونم چیه بادوم زمینی مز /مز را که از دیروز زیاد آمده بود برداشتم که بخورم از توش یک عدد فلش ممری به بیرون پرتاب شد !!!! ( من خیلی با سلیقه ام فلش ممریمم خیلی دوست دارم )

 

 

 

 

پنجشنبه 20 دی ماه سال 1386

بیشتر از اینکه مسیحا برام مهم باشه زندگی خودم برام مهمه ، اما وقتی ازش بیخبر میشم نا خود آگاه بیقرارش میشم ! دیونه میشم ! مثله مرغ پرکنده بال بال میزنم ! به این چی میگن ؟

میگن عشق !!! بعید میدونم اسمش این باشه اما اگه عشقم نباشه اسمش دوست داشتن هست لا اقل ...

این روزها مثاله عینی دوره خودم چرخیدن هستم و هیچ کاری نکردن هفته دیگه یا شاید هم هفته بعدترش یه امتحانه مهم دارم ! که میدونم قبول نمیشم فقط یک نفر میخواد و از کله ایران هم شرکت کننده داره !!! فوقش من سی و پاسکالو بلد باشم ادبیات معرف و ریاضیو چی کار کنم ؟ تازه سیستم عاملو ساختمان داده هم هست !!!

باید قیدشو بزنم ، اما نمیدونم چرا نمیزنم ! خدایا خیلی گیج میزنم آرامش میخوام فقط یه ذره !

الانم زنگ زدم یه سارا که ناهار باهاش برم بیرون بدجوری حالم گرفته است گفت نمیاد !!! منم دارم غصه میخورم !

مسیحا انگار فقط از ارتباط مجددمون قربون صدقه رفتنهای الکی را خیلی خوب اجرا میکنه حتی به من فرصت نمیده که ازش سوال کنم یه سواله کوچولو ! وقتی اینجوری باهام حرف میزنه احساس میکنم منو با یه دختره توی پارک عوضی گرفته !

میگه دلش برام تنگه ، اینجوری دلش گشاد میشه یعنی ؟

بهم میگه تو هنوز شک داری !!

ای خدا شک داشتن چه ربطی به گفتن این مزخرفات داره ؟ اینجوری به آدم بودنم شک میکنم !

اما نمیتونم ازش دل بکنم ، مرده شور دله صاحاب مرده منو ببرن ! که این لعنتی هم نقطه ضعفشو کشف کرده ...

بهش زنگ زدم چند ساعت پیش گفتم میخوام باهات صحبت کنم ... مطمئن بودم وقت نداره این کارگاه لعنتیش تمامه وقتشو پر کرده ! شاید هم دروغ میگه من نمیدونم ! تو چند لحظه ای که داشتم باهاش حرف میزدم صد بار تلفنش زنگ خورد . گفت داره میاد تهران ! گفتم تو این برفو سرما که تمامه جاده ها بسته است . گفت شنبه میاد ! اگه جاده باز بود !

من نمیخوام قبل از اینکه باهاش حرف بزنم ببینمش ، ولی انگار فهمیده واسه همینم همش از حرف زدن طفره میره ! تازه من میخواستم تو یه موقعیته خوب ببینمش نه اینکه مثله بدبختا از سر کار با لباس کار ! بعد از این همه مدت ببینمش ... مرخصی هم نمیتونم بگیرم چون دیگه یه دونه میزنن تو گوشم اگه بگم مرخصی میخوام ...

الانم تنها تو شرکتم ! فکر کنم اگه تا ده دقیقه دیگه نیام از این خراب شده بیرون خودکشی کنم !

 

فردا نهمین سالیه که مامان خانمی نیست . باید میرفتم پیشش ! اما نمیتونم . میترسم برم ماشین گیر نیاد برا برگشتن تو این برفو سرما منم تنها ! میترسم ...کاش بود .

 

 

 

پی نوشت : پ پ 24 به اون موضوعم که پرسیده بودی میرسیم . به زودی مینویسم.

 

یکشنبه 16 دی ماه سال 1386

 

کجا خوانده بودم که اگر بخته کسیو سیاه بافته باشند نمیدونم بقیشو یادم نیست ! به هر حال صحبته بختو سیاهی بود دیگه ...

امروز نرفتم سر کار ، آخه برف میومد اومدم از خونه بیرون تا نزدیکای 8 تو خیابون واسادم و آخرشم ماشین گیرم نیومد ،همه ماشینا مثله خر که تو گل گیر میکنه تو برف گیر کرده بودن ! حاله حوصله سر کار رفتن نداشتم ، برگشتم خونه و زنگ زدم نمیام . رئیسینا عصبانی شد به جهنم ! ...

وضعیته شرکت بهم ریخته است . روم نمیشه به خانواده بگم تازه خواهرم بعد از مدتها خوشحاله بازم بهش استرس بدم که چی بشه ... میریزم تو خودم انگار تو این مدت خفه شدن رو یاد گرفتم تنها چیزی که خوب یاد گرفتم همینه ... نه شکایت میکنم نه هیچی ... چی میخواد بشه فوقش اینه که میگن برید بیرون دیگه مگه من همینو نمیخواستم !

مسیحا زنگ زد !!!! هنوز تو شوکه زنگه مسیحا هستم ، انگار از وضعیت شرکت خبر داشت ! چون دامادشون هم تو یکی از شرکتهای زیر مجموعه وزارته ... هست و میدونه چه گندی زده شده تو وزارت ... میگفت دامادمون چند ماه حقوق نگرفته !!! گفتم پیمانکارای ... همشون وضعشون همینه در واقع تمام شرکتا داره میره به گند کشیده شدن همون شرکته که سه ماه توش کار کردم حقوق 3 ماهمو یه جا 4 ماه بعد بهم دادند ! ! خلاصه این وسط اونایی که باید دارن روز به روز پولدارتر میشن این وسط ماها باید همش تو استرسه هزار تا کوفتو زهرمارم باشیم اخرشم یه حقوق میگیریم که به ته ماه نکشیده باید تموم بشه ...

چرا اینارو باز گفتم فکر کنم باید اینارو نمیگفتم . خلاصه مسیحا زنگ زد !!! از اون روز که تولدشو تبریک گفتم چند تا ایمیل زد واقعا نمیدونستم باید چی جواب بدم که یه وقت فکرایی پیشه خودش نکنه تو این هاگیر واگیر که من تو فکر بودم یه ایمیل زد که نامردی !!! من نامردم ؟

خلاصه امروز زنگ زدو اینا ... وضعش خیلی بهتر از قبل شده ... دیگه کاره من بدتر سخت شد !  حالا اگه چیزی بشه فکر میکنه واسه پولو اینا دوستش دارم اما اون موقعی که ما با هم بودیم خدا وکیلی هیچی نداشت فقط وضعه خانوادشون بهتر از ما بود ولی حالا کارگاهش خیلی روبراه شده و اینا ...

همش اصرار میکرد که ببینه منو ... تو این مدت اون تلفنه مشکوکه تلفنه خودش بود نمیدونستم دو تا خط موبایل داره !!!! یعنی همیشه بهم زنگ زده علاوه بر زنگایی که میزدو جواب نداده بودم !!! اخه من مزاحم تلفنی ندارم یعنی هیچ موجوده زنده ای شماره موبایلمو نداره یه شماره مشکوک میشه حفظ میشم پس اون این بود البته بازم خودم زدم به خری که نمیدونم شمارت آشناست !

نمیدونم چرا فکر میکنم دوستم نداره دیگه ... فکر میکنم همه این کاراش تو رودربایستی تبریکه تولدشه !!

من خیلی دوستش دارم اما خب که چی ؟ من چطوری میتونم خیلی از چیزای خصوصیه زندگیمو براش رو کنم ! دلم میخواد همینجور مغرور باقی بمونم ... نمیخوام غرورم بشکنه ...

بهم گفت میدونی چند وقته ازت خبر ندارم یکسال و نیم ... گفتم چه زود گذشت اصلا فکر نمیکردم اینقدر گذشته باشه !!!!... در حالیکه حسابه تک تک روزا و ماهها شو داشتم ...

 

 

پی نوشت : از ما که گذشت شما اگه وقت کردین دختر به دنیا نیایید .

   1      2    >>