چه من بخواهم چه نخواهم تا وقتی خدا تصمیم میگیرد فردایم باشد فرداهایم می آیندو می روند درست مثله تمامه روزهایی که آمدندو رفتند ، خواهرم این روزها نگرانم شده است میگوید من همان دخترک سرخوش را دوست دارم .
چقدر هم من همیشه سرخوش بودم ! خنده و شوخی و فیلم بازی کردنم برای آنهاست و آه و ناله ام برای نوشته هایم !اما این روزها فیلم هم نمیتوانم بازی کنم .
خدا وکیلی خیلی سعی کرد کمکم کند تا جوابه عاقلانه ای به مسیحا بدم ، بیشتر مواقع هم گفت جوابت مثبت باشد !
اما نمیشد هر جور فکر میکردم من در قبال خانواده ام و پدرم مسئولم ، درست است که خیلی وقتها آنجور که باید نبودند، اما من مسئولم در قباله تک تکشان ... هنوز نمیتوانم محبتی که به آنها دارم پاک کنم . تنها چاره ای که به ذهنم میرسید صبر کردن بود و گفتن این جمله به مسیحا هنوز هم که فکر میکنم لایقه چنان برخوردی از جانبش نبودم !
اما خب نمیشود و نمیخواهم رویایی که از او در ذهنم ساخته بودم با خزعبلاتی که گفت نابود شود ! به ابلهانه ترین شکله ممکن هنوز هم دوستش دارم !!!!!!
مسیحا موبایلشو خاموش کرد و تلفنشو جواب نداد ، اس ام اسها را گرفت و جواب نداد ! مسیحایی که در هر شب به من حداقل 30 تا اس ام اس میداد تمامه اس ام اس ها را خواندو جواب نداد ...
آخرش ایمیل زد که اصلا از اولش هم من را نمیخواسته ، همه اش یک شوخی بچگانه بوده ! گفت که هنوز هم مطمئن نیست من زنه ایده آلش بودم یا نه ...
و گفت بروم سراغه زندگیه خودم !!!
من فکر میکنم کاری به کار زندگیه مسیحا نداشته باشم ! و فکر نمیکنم هیچ وقت به زندگی و حتی لحظه هایش تعدی کرده باشم، اگر هم نمیگفت اینقدر شعور داشتم که بفهمم !
اما نتونستم این ایمیله را بی جواب بذارم اس ام اس دادم ...
جواب داد مگه نمیگی میخوای صبر کنی ، گیریم من صبر کنم ! میتونی دوستم باشی؟
میگم آره
میگه اینجوری نمیخوام !
میخوام همه جوره باهام باشی ... (!)
نمیدونم چی دستو پای تمامه علاقه ام را میبندد .
اما احساس میکنم این وسط بعضی چیزها باهم جور در نمی آید ! بعضی از حسا انگار دروغی بوده و بعضی از چیزها انگار بازی دادن !
همین شد که گذاشتم و گذشتم ! فکر میکنم مسیحا هم همین را میخواست . فکر نمیکنم اینبار مطمئنم همین را میخواست .
هنوز حالته طبیعی ام بر نگشته هنوز بغضم میگیرد ! هنوز بعضی چیزها قلبم را میلرزاند و هنوز نمیدانم چه شد که اینطور شد !
اما به قوله مسیحا تو زندگیه خودت را بکن و من هم زندگیه خودم را !
فکر میکنم داشتیم همین کار را میکردیم ! و فکر میکنم خودم نابود کردم !