وقتی از شرکت میام بیرون ناخود آگاه دستم میره به گوشیه تلفن ...
شماره ها رو چک میکنم ... به ترتیب از اول تا آخر ... از آخر به اول ... معمولا کسی نیست که بهش زنگ بزنم ! و گاهی وقتها تمامه وجودم پر از نیاز است برای یک ساعت دری وری گفتن !
انگیزه ای برای خونه اومدن ندارم و ترجیح میدم توی خیابونا قدم بزنم .اصلا خسته نمیشم . لذت میبرم . سر پایینی خیابون ولیعصر تفرجگاهه منه ... یه قراره نانوشته با خودم دارم شاید یه نوع وسواس باشه... باید پام رو خط نره و این سر پایینو پیاده بیام ... اونوقت به هیچی فکر نمیکنم فقط به موزاییکای رنگ رو رفته خیابونه ولیعصر نگاه میکنم و کفشم !
گاهی وقتا از میدون ونک تا میدونه ولیعصر پیاده میام ! رکورده من یکساعت و نیمه ! و لذتی میبرم از این پیاده روی که بیا و ببین ! وقتی به خودم میام که تو میدونه ولیعصر جلوی پاساژه کیشم و گشتهای ارشاد !
بعضی وقتها یک حسی به سراغه ادم میاید ... حسه اینکه شاید اگر کسی بود اوضاع فرق میکرد ! یا خودمونیم شاید اگر عشق بود اوضاع فرق میکرد !
نمیدونم اما خنده دار است همیشه اوایله ماجرا خوب پیش میرود بعدش که نوبته بازی کردنه من میرسد میبازم !
یک جورایی این شده تفریحم ... بینه خودمان بماند گهگاه از یاد آوریشان لذت میبرم و خنده ام میگیرد !
و گهگاه هم افسرده میشوم ... یا غمگین ...
نمیدانم گفته بودم یا نه؟ ! ایمیلهای من کاربریهای متفاوتی دارد ... ایمیل برای وبلاگ ! ایمیله دورانه گذشته برای یاهو ! ایمیل برای دوستان دوران دانشگاه ... و ایمیل محترم برای ایمیل زدن به استادها !
خب مدتهاست تنها ایمیلیم که کار میکنه و گهگاه سرکی میکشم ایمیل وبلاگم است و به ندرت ایمیل محترمم !
و دو تا ایمیل دیگر عملا غیر فعال شده اند و من نه وقتش را دارم و نه حوصله اش را که به آنها سرک بکشم ...
ازقضا ایمیل دوستانه دوران دانشگاه همان ایمیله کذایی بود که با مسیحا دورانی داشتیم و ایمیلها به هم میدادیم و شب بیداریها میکشیدیم !
دیشب همینجوری هوس کردم به آن هم سر بکشم ...
یه ایمیل از مسیحا داشتم ... فکر میکنم دعوتنامه ای چیزی بود از این گروهها ! با جی میلش برام فرستاده بود ! که از قضا پسورده اون هم جز کشفیاته گذشته ام بود !
به هر حال ترجیح دادم ایمیلو باز نکنم و همینجوری دیلیتش کنم !
اینطوری بهتره ! شاید باورتان نشود اما از آن همه عشق هیچ چیز برایم نمانده ! جز خاطره ! خاطراتی که هنوز برایشان احترام قائلم و دیگر هیچ حسی به آنها ندارم ...
و اینکه آیا کسی هست که مثله مسیحا بتواند منرا شیفته خودش کند یا نه ؟ همین ... اگرنه با همه احترامم به خاطراتش هیچ دلبستگی ای به او ندارم ... چیزی که آن روزها فکر میکردم محال است اتفاق بیافتد ...
خب گفتم که من قواعده بازی را زیاد خوب نمیدانم اینکه چطور میشود دوست داشت را میدانم ... اما نمیدانم چطور میشود بدونه سو ءتفاهم همه چیز را به نفع خود تمام کرد اینرا نمیدانم ...
معمولا دوزاریم یکی دوسال بعد از هر کشش و جاذبه ای میافتد که اگر هم همان موقع بیافتد اینقدر اما و اگر میاورم که همه چی برایم از همان اول تمام شده است ...
گاهی وقتها تعجب میکنم از اینکه کسی به من توجه نشان میدهد !
یا مثلا فورا خودمو با بقیه مقایسه میکنم و پیشه خودم حساب میکنم که فلانی که هم از من خوشگل تر است هم جذاب تر ! پس چرا چنین پیشنهادی بینه اون همه آدم باید به من شود ! و ناخودآگاه میترسم که نکند خودم را به کسی تحمیل کنم و مرتب خودم را از رابطه دورتر و دورتر میکنم !
این حسه مسخره هم اصلا دسته خودم نیست ! هر بار تو شروعه هر توجه به سراغم میاید ...
اینکه چرا من ؟ مگه من چی دارم ؟
چرا فلانی با این همه محسنات باید بیاد یک راست سراغه من ؟
اصلا مگر ممکن است آدم در عرضه چند هفته از کسی خوشش بیاید ... نکنه من خیالاتی شده باشم ؟ و مرتب خودم را کنار میکشم تا مبادا سبکسر و احمق جلوه کنم !
و به قوله سارا اینطور است که دخترک گند میزند به هر پیشنهاد و پسنهادی ! |