یادداشت ۱۱۱

این روزها خیلی روزهای خوبی است ...

نمیتونم وسعته خوبی این روزها را با توضیح بدهم ... اینکه چقدر خوشحالم ...

هیچ فکر نمیکردم که بشود ولی شد ...

یک چیزی این روزها کم است یک چیزی مثه دوست داشتن ...

بازهم این جمعهای دخترونه دلمو غمگین کرد ...

همکارم از دوستش میگه و اینکه چقدر دوستش داره ! و اینکه چرا نمیتونن با هم ازدواج کنن ...

همون قصه قدیمی ! دختر عجله داره برای ازدواج و پسر هیچ عجله ای نداره !

من به این حس غبطه میخورم بینه خودمان بماند با همه تجربه ناخوشایندی که از مسیحا داشتم اما هنوز هم حسه انتظار به سراغم نیامده  ... خوش به حالش من اصلا نمیتونم و نتونستم مثه اون فکر کنم ...

من هیچ وقت برای ازدواج با مسیحا عجله ای نداشتم ...هربار که حرف پیش می آمد تمامه غصه های عالم روی دلم سنگینی میکرد ... چقدر دعوام میکرد ...

مسیحا هیچ وقت باور نکرد دوستش دارم چون من هیچ وقت عجله نداشتم برای ازدواج ...

با همه اینکه از لحاظ شناسنامه ای الان تقریبا موقعش رسیده و من باید سر خونه زندگی خودم باشم اما هنوز هم ساعته بیولژیکیم به من الارم نداده است و خیلی وقتها حس میکنم دوست دارم فقط کسی را دوست داشته باشم همین ...

نمیدونم مشاورم کاملا این حسو درک میکرد اما آدمهای واقعی به راحتی میتونن چپ چپ نگاهم کنند و حتی دعوام هم بکنند که لابد مشکلی داری !

خیلی به نظرم مسخره میاد وقتی از کسی خوشم میاد بلافاصله فکر میکنه باید راه بیافته با یه دسته گل و شیرینی بیاد دمه دره خونه ... از شانسه بدم هم هر کسی سر راهم قرار میگیره به تنها چیزی که فکر میکنه ازدواجه اون هم بلافاصله ... نمیگم اصلا برام مهم نیست ازدواج ! نه ، خیلی هم مهمه ولی فکر میکنم میتونم فعلا به خودم فرصت بدم ... فکر میکنم حالا حالاها چیزهایی دارم که برای بعضیها جذاب باشم و نگرانه اتمام موقعیتها نباشم برای همین هم ترجیح میدم فقط یه حس باشه که به تدریج و با گذر زمان به عشق تبدیل بشه و یه انتظاری که کم کم تمامه وجودمو سرشار کنه !

ولی انگار آدمهای اطرافم هیچ کدوم مثه من فکر نمیکنند ... نمیدونم چرا هیچ وقت وقتی صحبته یک حس میشود و اتفاقی که میشود نامش را عشق گذاشت طرف باید فقط حرفش یک چیز باشه ازدواج ... نمیدونم چرا این فرصت برای من پیش نمیاد که من منتظر بشم و تمامه وجودمو انتظار باشه که ای کاش طرف بیادو خواستگاری کنه !

نمیدونم شاید به خاطره مشکلاته خاصه زندگی باشه ... از نظره من زندگی ایده ال شروعش باید عالی باشه از لحاظه مالی و خونه زندگی و من الان اون شرایطو ندارم ... برای همین هیچ وقت عجله ای ندارم ...

شاید هم واقعا به خاطره این باشه که هنوز بچگانه فکر میکنم ... نمیدونم اما به هر حال خیلی دلتنگه خیلی از حسها هستم ...