نشسته ام که مثلا درسهای عصر را مرور کنم ... نمیدانم چطور میشود که یهو سر از نت در آوردم و خواندن بلاگها ... نمیدانم چطور شد که یک هو یه غمی تو دلم آمد ...
شاید برای این باشد که هایده میخواند ...
بیا که دیگه وقتشه
وقته برگشتنت
بوی پیرهنت که بیاد لحظه دیدنه ...
ربطش به حال و اوضاع من چیست ؟ خودم نمیدونم ...
بعضی وقتها آدم دوست دارد برای خودش غمی درست کند و الکی با آن خوش و بش کند ... خودم رو با راننده های کامیون اشتباه میگیرم ! با این آهنگها ! فقط باید با فتو شاپ یک سبیل برای خودم بگذارم و یه خالکوبی ! از همانهایی که مینویسند رفیق بی کلک مادر ! یا عشقه من فلانی ! بعدشم هم یه قلبو تیر!
نمیفهمم مثلا چرا نمیتونم این آهنگهای ساسی مانکن (!) و چه میدونم شادو امروزی رو دوست داشته باشم ! مثه راننده های کامیون و کمی با کلاس تر اگه بخوام بگم سمند های زرد امروزی ترجیح میدهم هنوز مهستی و هایده گوش کنم !
خاله زنگ میزنه ... قول داده بودم فراموشش نکنم ... بعد از چهلم خاله قول داده بودم فراموشش نکنم و دائم بهش زنگ بزنم ... فراموشش نکرده ام اما حرفی هم ندارم باهاش ! برای همین هم زنگ نزدم ...
رویهم رفته احتمالا یک دقیقه با هم حرف زدیم ... اونهم نصفش سکوت بود و بقیه اش سلام ... خانه ماندن غمگینم میکند و افسرده ! حتی اگر به اندازه یک صبح تا ظهر پنج شنبه باشد ...
حالا این آقا شروع کرد :
اگه بی تو شکستم
به پای تو نشستم
با این آتیش دستم با این گرمی دستم
....
تند میخونه وقت نمیکنم بنویسم ...
تو ای اومده از عشق
تو دستات یه کمنده
منه سر به گریبون دلم پیشه تو بنده ...!!!
دله عاشقم از تو بهونه نمیگیره
میخواد با تو بمونه میخواد بی تو نمیره !...
من از هر چی گذشتم به عشقه تو رسیدم !
...
بی ربط با حسای من میخواند و من بی ربط با او همذات پنداری میکنم ...
و بیربطتر از آن اینست که دلتنگ میشوم ...
پی نوشت : :)
|