<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[روزهای فیلتر نشده یک دختر]]></title>
		<link>http://oneday.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[این تنها روزهای من است روزهای من بدون هیچگونه تصرفی]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۲۲]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/31/post-136/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">امروز در واقع یک روزه شدم ...</p><p align="justify">هیچ اتفاق خاصی هم نیافتاد ... دیروز مثله همیشه رفتم شرکت مثله همیشه رفتار کردم مثله همیشه خندیدم مثله همیشه لجم گرفت و مثله همیشه بر گشتم خونه ...</p><p align="justify">امروز هم مثله همیشه از صبح نشسته بودم پشته کامپیوتر ...</p><p align="justify">دیدید به همین راحتی مثله همیشه ...</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">***</p><p align="justify">با همه خانوما راحته ... واسه همینم شاید کمی توجهمو جلب کرده بود ! و کمی حسادتمو تحریک کرده بود ولی زود به خودم اومدم ...</p><p align="justify">از این آدمایی که زیر آبه همه رو میزنن بعد میگن بقیه زیر آب زن هستن ... از این آدمایی که خودشون یه چیزی میلشون هست و به دیگری نسبت میدن ... از اون آدمایی که باید ازشون ترسید از اون آدمایی که اصلا هیچطوری نمیتونم درکشون کنم ...</p><p align="justify">بهم میگه همه فکر میکنن من و تو همدیگرو دوست داریم !&nbsp; واسه همینم خودمو سر سنگین جلوی بقیه نشون میدم ... </p><p align="justify">دقیقاْجلوی دوربینیم&nbsp; و هیچ کس تو واحد نیست ... میاد رو صندلی کناره من میشینه ! تلفن زنگ میزنه ! جواب میدم ...</p><p align="justify">فکر میکنم دیگه رشته کلام از دستش در رفته ...</p><p align="justify">دوباره میگه میدونی خانم فلانیم&nbsp;میگفت همه میدونن من و تو همدیگرو دوست داریم ...</p><p align="justify">منظورش تنها خانم به جز من تو واحده اسمش نرگسه ...</p><p align="justify">میگم هیچ کس راجع به من همچین فکری نمیکنه ...&nbsp;</p><p align="justify">میگه ما که چند بار با هم حرف زدیم همه چپ رفتن راست اومدن گفتن شما دو تا هم بله !</p><p align="justify">میگم من با خیلیها صحبت میکنم هیچ کسم اینطوری فکر نکرد ...</p><p align="justify">میگه اینا فضولن اگرنه چیزی هم باشه به کسی ربطی نداره ! آخره زندگی مگه چیه ...</p><p align="justify"></p><p align="justify">ازش بدم میاد ... متنفرم متنفرم متنفرم ...</p><p align="justify"></p><p align="justify">میگم نمیدونم چرا شما اینطوری فکر میکنید ؟&nbsp;ولی کسی راجع به من هیچ جوری فکر نمیکنه ضمن اینکه بچه ها ( منظورم دوستامه&nbsp; ) میدونن فکر و ذهنه من پیشه کس دیگه ای است !</p><p align="justify"></p><p align="justify">ازش متنفرم ... خیلی خیلی </p><p align="justify"></p><p align="justify">میگه نرگس خیلی دختره خوبیه ! فقط با خانوما خوب نیست ... میگم آره خب این مشکله کوچیکی هست اصلا بزرگ نیست ! </p><p align="justify">میگه ممکنه به تو خیلی بدی کرده باشه ولی به من خوبی کرده دارم روش کار میکنم نرمالش کنم ...</p><p align="justify">میگم دختره خوبیه ... </p><p align="justify">میگه اون روز که سرت داد کشید دعواش کردم ! </p><p align="justify">میگم اُکی ...</p><p align="justify">میگه شرکت تو رو نمیخواد قراره بیرونت کنن ! </p><p align="justify">میگم اُ کی میگردم دنباله یه کاره دیگه ... میگه برو با&nbsp;مدیر واحد صحبت کن&nbsp;قراره بفرستنت تو واحده برنامه حقوق ! میگم برام مهم نیست ! </p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">همیشه یه آدمه دیوونه باید باشه که نذاره آرامش داشته باشی&nbsp; ...</p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify">*****</p><p align="justify"></p><p align="justify">من واقعا نفهمیدم این مکالمه یعنی چی ؟</p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 21 Aug 2008 12:30:32 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=136</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/31/post-136/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۲۱]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/29/post-135/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">25 سال است که با این روش زندگی کرده ام ... روش خوبی نبوده ...</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">بارها شکست خورده ام خیلیهایش را نوشته ام خیلیهایش را هم ننوشته ام </span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">خب شاید بهتر باشد در سالگرد 25 سالگیم خیلیهایش را دور بریزم روشم را تغییر بدهم و احیانا ً آدم دیگری شوم ...</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">مثلا اگر فردا وقایع عجیب و غریبی از رفتارهایم اینجا نوشتم بدانید دخترک متحول شده است و تصمیم گرفته طوره دیگری زندگی کند ...</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">اینطوری فایده ای ندارد باید رفت وسط بازی ... </span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">تصمیم گرفته ام طوره دیگری باشم وقتی یک رفتاری اجتماعی است ، وقتی همه آدمها طوره دیگری هستند پس مسلما و قطعا من ایراد دارم نه بقیه ...</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">پس پیش به سوی آدم حسابی شدن !</span></p><p dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">کتاب ، جزوه ، پی دی اف ، اسلاید و هر گونه وسایل کمک آموزشی در راستای زیر آب زنی در محیط کار ، ضایع کردن طرف مقابل در سه سوت ، مسخره کردن به روش سنتی ، مکانیزه کردن مخ زنی ، غیبت کردن با روش <span>&nbsp;</span>2008 ، کله پا کردن با دستگاههای پیشرفته <span>&nbsp;</span>و هر گونه ترفند دیگری برای حضور در محیط کار با آغوش باز از طرف شما پذیرفته میشود ...</span></p><p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">لطفا اصلا فکر نکنید این یک پسته جدی نیست ... به بهترین راهکار جوایز ارزنده تعلق خواهد گرفت ! خواهشا راههایی که قبلا امتحان شده و جواب داده ارائه بدهید ...</span></p><p dir="rtl"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma">در ضمن تولدمان را هم صمیمانه تبریک عرض میکنیم ...</span></p><p dir="rtl"></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Tue, 19 Aug 2008 21:14:33 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=135</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/29/post-135/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۲۰]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/23/post-134/</link>
					<description><![CDATA[<p style="text-align: justify;">الان چند شب پشه سر هم است که دوست دارم بنویسم ... و مرتب بر این حس نوشتن غلبه میکنم ... اصلا دلم نمیخواد اینجا هم برای کارهایم مجبور باشم توضیح بدهم ... یا من را مجبور کنند که برخلاف میلم حرفی بزنم ...</p><p style="text-align: justify;">نوشتن را دوست دارم ... گفته بودم که زمانی بزرگترین آرزویم نوشتن بود ؟!!!!!</p><p style="text-align: justify;">خب آدمها تا وقتی بچه هستند آرزوهای عجیبی دارند ... خلبان ! معلم ! دکتر ... و آرزوی من از همان روزها نوشتن بود ! </p><p style="text-align: justify;">اولین انشایم را سوم دبستان نوشتم ! اونقدر تشویقم کردند که نا خود آگاه حس کردم روزی شاعر یا نویسنده بزرگی میشوم ! </p><p style="text-align: justify;">راستش از سر تصادف یک بیت شعر از جایی خوانده بودم و بدون توجه به موضوع انشا آن بیت را در انشا گنجانده بودم و بر حسب تصادف شعر با انشا خیلی جور بود ! و دخترک ۹ ساله مورده توجه خاص و عام قرار گرفت تا اوایل دبیرستان که بالکل رویای نوشتن را فراموش کرد ...&nbsp; خب فهمید نویسندگان بزرگتری در دنیا هستند و بهتر است کاره خودش را بکند ! و کلا فهمید ادبیات دنیا منتظر او نیست تا او تحول عظیمی در آن ایجاد کند ! خصوصا اینکه فهمید حوصله خوندن سبکهای مختلف ادبیات و دوره های مختلف ادبیو اینا رو نداره و فقط نوشتن را دوست دارد در حد موضوعات انشاهای دبستان ...</p><p style="text-align: justify;">خلاصه اینکه غرض از یادآوری این بود که بگم خیلی از نوشته های من جنبه تفنن دارد ... شاید بتوانید توش غم یا شادی یا طنز پیدا کنید ولی محض رضای خدا من را مجبور نکنید طوره دیگری بنویسم ... یا آدم دیگری باشم ... </p><p style="text-align: justify;">القصه ... این روزها حس عجیبی دارم ... غمگینم ! چیزه عجیبی نیست ... خیلیها را میبینم که مثله من غمگینند و نمیدانند از چه هست و از کجا ...</p><p style="text-align: justify;">راستش حوصله ام سر رفته ... این روزها جزء همان معدود روزهایی در زندگیم است که دلم میخواست کسی بود که بتوانم به او تکیه کنم ... راستش خسته شدم از استقلال ... </p><p style="text-align: justify;">از هر نوع استقلالی از هر جنسی ...و باز هم&nbsp; این روزها جزء همان معدود روزهایی است که دلم میخواست کسی بود که میتوانستم فقط چند ثانیه سرمو روی شانه هایش بگذا رم و حس امنیت و آرامش کنم ... </p><p style="text-align: justify;">حس عجیبی نیست خیلیها را میبینم که مثله من درگیره این حسها هستند ...</p><p style="text-align: justify;">و درگیره روزمرگیهای زندگی ...</p><p style="text-align: justify;">وقتی بی جهت بدون هیچ دلیلی تنها خانمه واحدت با تو پدر کشتگی داشته باشد ... وقتی بی جهت دلت از رفتارش بگیرد و همانطور بی جهت حسه تنهایی کنی چاره به جز رفتن به دستشویی نداری ... شاید اونجا بهترین جا باشد که خودت را تخلیه کنی ... میتوانی همانجا اشکتو بریزی بعدش هم خودتو مرتب کنی و اتو کشیده و ترو تمیز بیای بیرون ...</p><p style="text-align: justify;">خب این هم میتواند یکی از کاربریهای جدیده دستشویی باشد ...</p><p style="text-align: justify;">کشف بزرگی است ... کاربری جدید دبلیو سی&nbsp; !</p><p style="text-align: justify;">میدانستم زندگی سراسرش تجربه است و یادگیری اما نمیدانستم تجربه هایش اینقدر کثیف و بوگندو باشند ! </p><p style="text-align: justify;"><br /></p><p><br /></p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 13 Aug 2008 23:08:43 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=134</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/23/post-134/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱۹]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/17/post-133/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">ازجلسه کاری قبل تا بحال &nbsp;دچار تالمات روحی شده ایم شدید !!!!</p><p align="justify">راستش انتظار نداشتیم ...</p><p align="justify">خصوصا اینکه محضه درد دل با سارا گفتگویی کردیم ...</p><p align="justify">سارا هم نگذاشت نه برداشت گفت حقته ! </p><p align="justify">بعدش هم یه سری آماره دخترای همکار را از ما گرفت بعدش هم دو دستی بر سر ما کوبید که حقته خانم ! من هی میگم آرایش کن !</p><p align="justify">حالا ما نفهمیدیم عدم اظهار فضل در جلسه&nbsp; که منجر به تالمات روحیمان&nbsp; شد چه ربطی به آرایش داشت ....راستش را بخواهید ما گوله اعتماد بنفس بودیم و همینجوری هم خودمان را از همه برتر و خوش قیافه تر میدانستیم !!!!!!!!!!! و محضه احتیاط سعی میکردیم چندان به خودمان نرسیم ! مبادا کسی از راه بدر شود ! و چندان هم علاقه ای نداشتیم که خودمان را&nbsp;در محله&nbsp;کار چیز کنیم !</p><p align="justify">حالا نه که ما این روز ها دچار بحرانهای شدیده روحی روانی هستیم ! همه چیزه خودمان را با شک و شبهه مینگریم و فقط در کامل شدن کلکسیون شبهات روحیمان مانده بود که به قیافه مان هم حساس شویم که بحمداله شدیم ...</p><p></p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 7 Aug 2008 22:25:09 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=133</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/17/post-133/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱۸]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/14/post-132/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"></p><p align="justify">هر روز که آدم&nbsp;حالش خوب نیست هر روز هم با دمش گردو نمیشکند ... بعضی از روزها مثله امروز آدم از خودش بدش میاید ... و متنفر است ! و از اینجور حرفها ....</p><p align="justify">امروز فهمیدم هم حسودم هم بی عرضه ! هم احمق ! ..</p><p align="justify">&nbsp;خب بینه ما ۳۰ -۴۰ نفر تو شرکت که تقریبا یک جایگاه شغلی داریم فقط من و یک خانمه دیگه هستیم و بقیه پرسنل&nbsp;آقان ! </p><p align="justify">خب دیو و اژدها که نیستن مردن ! </p><p align="justify">من نمیدونم کی میخوام بینه این دو موجود تفکیک قائل بشم ؟خب مردن اژدها که نیستن ! </p><p align="justify">امروز یک جلسه داشتیم ! یه جلسه تقریبا مهم ! مثه بز نشستم و فقط نگاه کردم در حالیکه وقتی اسلایدها رو میدیدیم من چون خیلی پیشتر از اینها خودم را آپ دیت کرده بودم کاملا به سیستم جدید مسلط بودم اما اصلا نتونستم چیزهایی رو که بلدم ارائه بدم ... درنتیجه مطمئنا منو باز میکنن جز اون گروهی که باید آموزش ببینه ! </p><p align="justify">تازه مدیر پروژه&nbsp; چند تا اشتباه داشت که واقعا میدونستم اشتباهه و مطمئنن بعدا همه متوجه میشن ! اما اصلا قدرته ابرازه وجود نداشتم !!!! </p><p align="justify">خب آدم که اینقدر بی عرضه و دست و پا چلفتی نمیشه ! نمیدونم کی عادت میکنم به اعتماد به نفس داشتن&nbsp; !</p><p align="justify">این اولین جلسه ای بود که تمامه تیمهای شرکت توش بودند و من مثه بز نشستم ! </p><p align="justify">میترسم مدیرا هم به نتایجی که نارنجی یه مدت توی تیم پخش کرده بود برسند ! </p><p align="justify">نارنجی نشسته بود کنار خانم همکار !</p><p align="justify">بعد هم به قدری عصبانی بودم که وقتی خواستم جزوه هامو بگیرم حتی نگاهش هم نکردم دقیقا مثله بچه های دبستانی از دستش گرفتم بدونه هیچ حرفی اومدم بالا !!!!!!!</p><p align="justify">راستش پشیمون شدم که بهش دادم دقیقا همین سیستمه جدیدو با تمامه زیرو بم هاش بهش دادم ! حداقل انتظار یه تشکر داشتم ! حالا درسته که من جزوه هامو تو شبکه share کردم و هر کی بخواد میتونه برداره ولی برای اونو خیلی سفارشی آورده بودم ! </p><p align="justify">به قدری بعدش ناراحت و عصبی بودم که همکارم میگه دخترک حالا&nbsp; ارتقا پیدا کردن سیستم اینقدر ناراحتی نداره ها !!!!</p><p align="justify">میدونید اصلا مساله نه جزوه است نه نارنجی لا اقل میدونم و مطئنم که خیلیها مثه من فکر میکنند و خیلی از آدمها&nbsp; که&nbsp;تو زندگیشون می یان و میرن براشون جنبه فان داره حالا اگه هم فان نباشه قضیه اونقدر براشون جدی نیست که برای این موضوع ناراحت بشن ... از خودم ناراحتم که همیشه نفره اخرم هیچ وقت ابراز عقیده رو تو جمع بلد نیستم همیشه خودمو کنار میکشم ... </p><p align="justify">همیشه سکوت میکنم و همیشه باید همه منو به عنوان مثبت ترین آدم ! ساکت ترین و بی آزارترین آدم بشناسن ... همیشه تو حاشیه ! دلم میخواد وسطه بازی باشم ... </p><p align="justify">وقتی بلدم چرا نمیتونم ابرازه عقیده کنم ... </p><p align="justify">چرا باید منتظر باشم تا ازم سوال بشه ... </p><p align="justify">کی میخوام بفهمم مدرسه و دانشگاه با کار فرق میکنه ! </p>]]></description>
					<pubDate>Mon, 4 Aug 2008 20:16:16 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=132</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/14/post-132/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱۷]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/13/post-131/</link>
					<description><![CDATA[<p>نمیدونم شاید بد نباشه بدون رودربایستی احساسمو برای شما بگم ... به قول دوستان با ضمیر سوم شخص مفرد&nbsp; میگم ! تا شاید بتوانم راحت تر حرف بزنم ...</p><p></p><p>****</p><p></p><p>دخترک از نارنجی بدش نیومده ! !</p><p>دخترک بعضی وقتا توی طوله روز بدش نمیاد نارنجیو ببینه تا شارژ بشه !</p><p>اما این اولین بار نیست که دخترک اینطوری&nbsp; شده ... اولین بار نیست که دخترک یک هو احساس کرده یک نفری آدمه جالبیه ! </p><p>تو دانشگاه به آقای هم دانشگاهی! همین حسو داشت ... تازه ترم اول بود و یه بچه به تمام معنا ... قبلترش هم نسبت به پسر خاله نادیده اش این حسو داشت ... پسر خاله ای که وقتی مامان داشت میرفت برای اولین بار داشت میدیدش! </p><p>یک حسی که یه آدمه دیگه با توجه بیش از حد خودش به اون منتقل میکرد ...</p><p>شاید ابلهانه بود ... </p><p>دخترک دختره ساده ای بود ، خصوصیته خاص هم کم داشت ! فقط آروم بود و به قوله دیگران خجالتی !&nbsp; و یک آدمی یک هو وارد زندگیش شده بود که بیش از بقیه به او توجه میکرد .،دخترک دستپاچه میشد ! تعجب میکرد ...</p><p>اونوقتها هنوز حتی نمیدانست این حس یعنی چه ؟ </p><p>فقط خجالت میکشید ...</p><p>بعدها دخترک عاشق شد ! عاشقه مسیحا ... هر دو حسهای خوبی بهم میدادند ...</p><p>عجیب بود اما دخترک&nbsp; همان دخترکه خجالتی و کم حرف حتی یکبار هم از دیدن مسیحا دستپاچه نشد ... حتی روزه اولی که مسیحا را دید هم فکر نکرد غریبه ای را دیده است ! فکر میکرد کسی را دیده که سالها میشناخته ! هر بار که هم را میدیدند خوشحالی زاید الوصفی تمامه وجودش </p><p>را پر میکرد ... دلش پر میکشید برای دیدن مسیحا ... با مسیحا میخندید ... شوخی میکرد شیطنت میکرد ! حتی یک لحظه هم خجالت نمیکشید ! </p><p>فکر میکرد مسیحا دوستش است ! فکر میکرد میتواند تا سالها با این حسها زندگی کند ...</p><p>به مسیحا نزدیک بود خیلی بیشتر از بقیه آدمها حتی بقیه دخترها ...</p><p>مسیحا همه چیز را خراب کرد میگفت او را میخواهد برای ازدواج ! و باز برای اولین بار حسهای عجیبی به سراغش آمد ...</p><p>دخترک هنوز هم نمیفهمد حسی که به مسیحا داشت اسمش چه بود ؟ اون همه خواستن ... بدونه کوچکترین ترسی از پس زده شدن&nbsp; در زمینه رفتاری ... حتی یک لحظه هم تردید نمیکرد به رفتارش به کارهایش ... شک نمیکرد به خودش و حسهای خوبی به خودش داشت ...</p><p>دخترک میتوانست راحت از حسهای ناشناخته اش برای مسیحا بگوید ...</p><p>دخترک با مسیحا خودش را میشناخت ...خودش را کشف میکرد ... خب مسیحا نخواست بیشتر منتظره کشفیات دخترک بماند دخترک هم گله ای ندارد ... خوبیه تمامه آن روزها شناخت </p><p>دخترک نسبت به خودش و خانواده اش است اما دخترک هنوز نمیفهمد حسش&nbsp; به این آدمهایی که می آیند و میروند چیست ؟ </p><p>توجه از جانبه آنهاست یا خودش ؟ دخترک نمیفهمد این همه تردید نسبت به رفتارهایش برای چیست ؟ نمیفهمد این آدمها چرا تردید را به دل دخترک میریزند ... نمیفهمد چرا باعث میشوند دخترک فکر کند حتما اشکالی دارد رفتارش ! </p><p>دخترک با نارنجی کاری نداشت ! </p><p>دخترک سرش به کاره خودش بود ... به قدری استرس کارش را داشت (دارد )به قدری استرسه از دست دادنه کارش را داشت (دارد )که اگر هم فرصت میکرد (کند ) نمیخواست (نمیخواهد) هیچ کجای ذهنش جایی باقی بماند برای فکر کردن به آدمی دیگر، حالا چه برسد که آن آدم ، آدمی </p><p>باشد از جنسه نارنجی ...</p><p>دخترک خیلی برنامه ها دارد ... خیلی کارها دارد ... اصلا هم هیچ کدام از برنامه هایش تفنن زندگیش نیست ، لازمه زندگی اش است ، لازمه بقای او !‌</p><p>نارنجی یک روز یک حسی میدهد به دخترک و روزی دیگر حسی دیگر ...<br />نارنجی بیشتر باعث میشود دخترک از خودش بدش بیاد ! دخترک گاهی حس میکند خل شده ! و یا توهم زده ...<br />خب دخترک اصلا بلد نیست پنهان کاری کند ... ظاهر کارهایش معمولا با باطن کارهایش یکی است ! وقتی قرار باشد کاری یواشکی بشود فکر میکند داره کاره بدی میکنه ! دخترک نمیفهمد چرا وقتی دیگران هستند نارنجی طوره دیگیری است و وقتی نیستند نارنجی طوره دیگیری است ! </p><p>درست لحظه ای که دخترک تصمیم میگیرد حتی همین توجه اندک هم به نارنجی نداشته باشد نارنجی میپرد وسط ... و لحظه ای که دخترک تصمیم میگیرد کمی رفتارش را تعدیل کند نارنجی میشود آدمی دیگر و دخترک به خودش شک میکند !</p><p>میگوید شاید خلی چیزی شده است ! یا توهمی چیزی دارد ! </p><p><br />پی نوشت : این تردیدها منو میکشه بالاخره مطمئنم !</p><p></p>]]></description>
					<pubDate>Sun, 3 Aug 2008 19:23:17 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=131</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/13/post-131/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱۶]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/10/post-130/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify">میدونید چیه ؟ </p><p align="justify">دخترک دلش برای پستهای پر تب و تابه عاشقانه تنگ شده است ...</p><p align="justify">شوخی که نیست ! دخترک مدتهاست به هیچ کس فکر نکرده ... </p><p align="justify">خب این روزها آقای نارنجی در زندگی دخترک دارد خوش میدرخشد و گهگاه احساسات دخترک قلقلک میدهد ...</p><p align="justify">دخترک خیلی کم نارنجی را میبیند ...</p><p align="justify">واحدهایشان متفاوت است ...</p><p align="justify">دخترک هم کمی مرض دارد و کلا از نارنجی جماعت گریزان ...</p><p align="justify">نارنجی هم گهگاه که دخترک را میبیند فحشی چیزی نثار دخترک میکند و اینگونه مکنوناته قلبی خودش را برای دخترک بازگو میکند تا دلش خنک شود که اگر دخترک محلش نگذاشت او هم میتواند گهگاه حاله دخترک را بگیرد ...</p><p align="justify">و الحق هم میگیرد ...</p><p align="justify">اما یک هو نارنجی دوباره مهربان شد !</p><p align="justify">وبعد از مهربانی غیر مترقبه اش&nbsp; از دخترک یک تقاضای بزرگ کرد ! </p><p align="justify">تقاضا به قدری غیر مترقبه و ناگهانی و یک هویی بود که دخترک تا چند لحظه قدرت پردازش نداشت و عملا هنگ کرده بود و نمیتونست مغزشو ری استارت کنه&nbsp; و همش با خودش میگفت چطور میتواند این نارنجی را دست بسر کند و به عبارتی بپیچاند ...</p><p align="justify">تازه تقاضا تو واحده نارنجی اینا مطرح شد و هر گونه پاسخی از جانب دخترک میتوانست بر علیه خودش استفاده شود و همه بگن دخترک خیلی دختره بیشعوری هست ! </p><p align="justify">چون ممکن بود کسی حواسش باشه که نارنجی بدبخت از اونور سالن دویده اومده اینور تا با دخترک حرف بزنه ! </p><p align="justify">دخترک هم سعی کرد خسیس بازی در نیاره و گفت شنبه برات تمامه فایلها و جزوه هامو میارم ! </p><p align="justify">و بعد هم شادو خرم از این گفتگوی عاشقانه و پر از مهرو محبت رهسپار خانه شد ! </p><p align="justify">این گفتگوی عاشقانه سخت دخترک را و فکرش را مشغول کرده است ! آخه دخترک در موردجزوه دادن کمی خسیس تشریف داره ولی از اونجایی که این نارنجی به اندازه کافی از جانب دخترک مورد لطف قرار گرفته و اگرچه دخترک هم کم از جانب نارنجی این روزها فحش نصیبش نشده !ولی یه جورایی ته دلش بدش نمیاید که جزوه ای چیزی به نارنجی بدهد و کینه کدورتهای این چند روز اخیر تبدیل به صلح و صفا و صمیمیت و دوستی و عطوفت شود ! <br />:))</p><p align="justify">&nbsp;<br />پی نوشت : یه حسه طنز ! </p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 20:58:45 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=130</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/10/post-130/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱۵]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/07/post-129/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>از شما چه پنهان ... دخترک گیر کرده بینه افکار سنتی خانوادگی ! که نسل به نسل و سینه به سینه چرخیده و پا گذاشتن روی آنها یعنی پا گذاشتن روی خط قرمزهای خانوادگی ... یعنی پا گذاشتن به همه اعتقاداتی که با آنها بزرگ شده ! </P>
<P align=justify>شاید اون عقاید در قرنه ۲۱ به اندازه زنده به گور کردن نوزادان دختر در زمان اعراب جاهلیت مسخره و بی معنی باشه ... اما هر جور فکر میکنم و با مخم کلنجار میروم یه جای عقایدم را به دین نسبت میدهم و بقیه عقایدم را هم به هنجارهای اجتماعی !</P>
<P align=justify>واقعا نمیتونید تصور کنید گاهی اوقات میتونم نشونه های ناهنجاریهای اجتماعی رو تو رفتارهای بقیه پیدا کنم ! و البته خودمو کاملا به هنجار و نرمال تصور میکنم ...</P>
<P align=justify>تا اینجا را داشته باشید ...</P>
<P align=justify>زمانی سوم دبیرستان بودم ... دبیرستان ما نمونه بود و کله بچه ها به عبارتی خرخون به تمام معنا بودند ! از اونایی که مثلا اگه تو مدرسه عادی بودند بقیه حال و حوصلشونو نداشتند و یک جورایی مطرد بودند ازشدت خرخونی&nbsp;! ...</P>
<P align=justify>یه معلمه عربی داشتیم که دخترشو با پارتی بازی آورده بود مدرسه ما ! ساله اول و دوم با ما همکلاسی بود و سال سوم&nbsp; نتونست و رفت از مدرسه ما ... یه دختره خنگ به تمام معنا بود ! حالا برای این دخترک خنگ میتونید&nbsp;مقداره زیادی&nbsp;سبیل و کمی شلختگی هم قاطی کنید ... </P>
<P align=justify>ساله سوم که بودیم بعد از عید که رفتیم مدرسه یکی از بچه ها که دختره زرنگی هم بود کمی به سرو صورتش رسیده بود ! وای حالا که صحبت به اینجا رسید بذارید بگم که زمانه ما ناظم جلوی در مدرسه می ایستاد و فقط به ابروها نگاه میکرد مبادا کسی&nbsp;مرتکب&nbsp; گناهه کبیره ای شده باشد ... و کلا جریانی&nbsp;داشتیم سر این قضیه ! </P>
<P align=justify>این دختر هم بعد از عید البته دست به ابروهاش نزده بود و بیچاره فقط سرو صورتشو از اون حالت مردونه ! در آورده بود ....</P>
<P align=justify>معلممون اومد سر کلاس و به کنایه گفت ... خب به به عید شده بعضیها هم که چه کارایی کردن رو سرو صورتشون &nbsp;!!! واقعا آدم متاسف میشه ...</P>
<P align=justify>من گاهی شمارو میبینم میرم خونه ودخترمو غرقه بوسه میکنم !!!! و چها که نگفت اون روز ... یعنی همه این توهینها به خاطره یه کاره ساده بود اینکه دختره بیچاره دلش نمیخواست سبیل داشته باشه !!!!!! </P>
<P align=justify>فکر کنید چقدر این عقیده میتونه احمقانه و ارتجاعی باشه ! یعنی نظافته شخصی لایق توهین ...</P>
<P align=justify>برگردیم سر مساله اصلی که این روزها فکر و ذکرم را به خودش مشغول کرده ... گاهی میترسم این عقاید به اندازه عقاید معلم عربی ساله سوم دبیرستانمون در مورده سبیل !!! مسخره و پیش پا افتاده باشه ... و یک جورایی درگیره خودم شدم و از خودم بدم اومده از طرفی هر چه می خوام خودمو تغییر بدم نمیتونم ! یه جورایی&nbsp;تغییر رفتارم&nbsp;موجب عذاب وجدانم میشود !!! </P>
<P align=justify>تو خانواده ما از بچگی نشانه یه خانم تمام و کمال بودن ! این بود که دختره مغروری باشی ! با مردها طوری رفتار کنی که انگار همشون برات بی اهمیتن ! خب ۹۰٪ مردها عملا بی اهمیت هستن ولی ۸٪ هستند که دوستای خوبی هستن و ۱٪ آدمای مهمی هستن ۱٪ دیگه هم باقی میمونن که گهگاه نصفه بیشتره مغزتو میتونن اشغال کنن ! و یک هو به خودت بیای و ببینی دلت میخواد تمامه توجه اون مرد تمامه کمال برای خودت داشته باشی ! </P>
<P align=justify>تازه قصه از اینجا شروع میشود ! تازه تمامه کشمکشهای درونی از همین جا شروع میشه ! </P>
<P align=justify>همکارم ازم میپرسه دوست پسر داری ؟</P>
<P align=justify>خب ندارم !</P>
<P align=justify>میگم نه !</P>
<P align=justify>میگه وا عجیبه ! </P>
<P align=justify>طوری این جمله رو میگه انگار عیبی ایرادی چیزی دارم که تا بحال ازش بیخبربودم ...</P>
<P align=justify>یه لحظه میاد تو ذهنم که مگه دختره ۲۵ ساله هم وقتشو با دوست هدر میده ! میتونم با کسیکه دوستش دارم ازدواج کنم وقتی نمیخوام ازدواج کنم برای چی وقتمو تلف کنم !</P>
<P align=justify>همینو میگم ! میخنده بهم ...</P>
<P align=justify>اولین بار نیست که بهم میگن عقایدتو بذار دمه کوزه آبشو بخور !!! </P>
<P align=justify>بحثی میشود سر این موضوع بیا و ببین ! این برق رفتنهای مداوم سر کار آخرش بحث را به جاهای باریک میکشاند ...</P>
<P align=justify>آخرش همه به این نتیجه میرسند نرمال نیستم و عجیبم ... </P>
<P align=justify>به همین راحتی دخترها به این نتیجه رسیدند که چقدر عجیبم ...</P>
<P align=justify>ولی انگار دخترها دیرتر به این نتیجه رسیدند ! آقای نارنجی خیلی پیشتر به این نتیجه رسید ...</P>
<P align=justify>دختره آروم و ساکتی مثله من که تو رفتاراش به وضوح میشه عجیب بودنو دید !چه به درده دوست داشتن میخوره ! ؟</P>
<P align=justify>به راحتی میشه با خانمه دیگری همه جوره بود و اونو تحسین کرد ... این وسط دخترک عجیب با عقایده سنتی چه به درد میخورد ؟حتی گاهی میشه بهش خندید ... </P>
<P align=justify>رفته بودم سیستم پایین و راه بندازم واقعا جای رد شدن نبود تقریبا ۱۵ تا آقا تو یه جای باریک ایستاده بودن ! سریع سیستمو راه انداختم و خواستم برم بالا&nbsp;آقای نارنجی خیلی راحت میگه خانم دخترک الان ممکنه ۱۱۰ بیاد زود باش برو ... یعنی خیلی راحت منو مسخره کرد !!! اون که تا دو هفته پیش تقریبا مهربانتر بود ... لفظش خیلی توهین آمیز بود ... حوصله تعریف ریزه اتفاقات را ندارم ....</P>
<P align=justify>خب من بلد نیستم نه شوخی کردنو ! نه حرف زدنو ! من فقط بلدم سکوت کنم و کاره خودمو بکنم انگار خیلی مسخره و انگشت نما است ... خیلی مسخره است اما فکر میکنم اینجوری پرستیژم حفظ میشود و اگر غیره سکوت کاری کنم بی کلاسم ... و اعتقاداتم زیره سوال میرود !!!! </P>
<P align=justify>من تنها ارتباطه کاری بلدم ! همینو بس و این بد است و بد است ... و انگار مسخره و عجیب ...</P>
<P align=justify>لزومی به ارتباطه بیشتری با همکارام نمیبینم ... ولی اینجوری انگار طرد میشم ... </P>
<P align=justify>به تمامه رفتارام مشکوک شده ام این روزها ...</P>]]></description>
					<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 19:08:56 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=129</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/07/post-129/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱۴]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/05/06/post-128/</link>
					<description><![CDATA[<P>فکر میکنم وقتش&nbsp; رسیده باشه که دیگه ننویسم ...</P>
<P>لا اقل آخره قصه دخترک غرغرو و شاکی خوب تموم میشه ... با خوشی ...</P>
<P>آدم که از بازیهای زندگی خبر ندارد ! خدا را چه دیدی شاید فردا خواست دوباره آدم را امتحان کند .... امتحان که چه عرض کنم بعضی وقتا خدا از آدم کنکور میگیرد ... آن هم نه کنکوره عادی کنکور مقطع دکترا آن هم از کسیکه تنها به اندازه یه&nbsp;سیکل سواد داره &nbsp;! </P>
<P>آدم هم شاکی میشود ... رد میشود ... پشته کنکوری میشود ... </P>
<P>نمیدانم شاید فعلا همه چیز در امنیت است&nbsp;&nbsp;&nbsp;...&nbsp; و من هم برای همین شاکی نیستم ...</P>
<P>شاید هم صبورتر شده ام ... و با اعتماد به نفس تر ... اما خوب توانسته ام با شرایط کنار بیایم </P>
<P>به هر حال خوب است و میشه خندید ...</P>
<P>میشه دلواپسیها را بعضی وقتها کنار گذاشت ... میشه عاشق نبود و کیف کرد ...</P>
<P>میشه به مزخرفات پر از حسادته دیگران خندید و به خدا توکل کرد و از خدا معجزه خواست ... و به معجزه های زندگی دل خوش کرد ...</P>
<P>میترسم دلم نمیخواهد شیرینی این روزها و این نوشته ها را با نوشته ای دیگر خراب کنم ...</P>
<P>به خاطره همین هم فکر میکنم باید نامه پایان را برای این پست نوشت تا دیگران بدانند میشود از بدترینها از اوجه غم از اوجه نا امیدی روزنه های امید را دید و به آنها دل خوش کرد و ذره ذره رسید به جایی که هر لحظه تنها خدا را ببینی و به او دل خوش کنی ...</P>
<P>این پایان نوشته هایم نیست ...</P>
<P>شاید اسمش حس باشد ... یا توکل ... هر چه هست شیرین است </P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 20:53:05 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=128</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/05/06/post-128/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[۱۱۳]]></title>
					<link>http://oneday.blogsky.com/1387/04/27/post-127/</link>
					<description><![CDATA[<P align=justify>نشسته ام که مثلا درسهای عصر را مرور کنم ... نمیدانم چطور میشود که یهو سر از نت در آوردم و خواندن بلاگها ... نمیدانم چطور شد که یک هو یه غمی تو دلم آمد ... </P>
<P align=justify>شاید برای این باشد که هایده&nbsp;میخواند ...</P>
<P align=justify>بیا که دیگه وقتشه </P>
<P align=justify>وقته برگشتنت </P>
<P align=justify>بوی پیرهنت که بیاد لحظه دیدنه ...</P>
<P align=justify>ربطش به حال و اوضاع من چیست ؟ خودم نمیدونم ... </P>
<P align=justify>بعضی وقتها آدم دوست دارد برای خودش غمی درست کند و الکی با آن خوش و بش کند ... خودم رو با راننده های کامیون اشتباه میگیرم ! با این آهنگها ! فقط باید با فتو شاپ یک سبیل برای خودم بگذارم و یه خالکوبی ! از همانهایی که مینویسند رفیق بی کلک مادر ! یا عشقه من فلانی ! بعدشم هم یه قلبو تیر! </P>
<P align=justify>نمیفهمم مثلا چرا نمیتونم این آهنگهای ساسی مانکن (!) و چه میدونم شادو امروزی رو دوست داشته باشم ! مثه راننده های کامیون و کمی با کلاس تر اگه بخوام بگم سمند های زرد امروزی ترجیح میدهم هنوز مهستی و هایده گوش کنم ! </P>
<P align=justify>خاله زنگ میزنه ... قول داده بودم فراموشش نکنم ... بعد از چهلم خاله قول داده بودم فراموشش نکنم و دائم بهش زنگ بزنم ... فراموشش نکرده ام اما حرفی هم ندارم باهاش ! برای همین هم زنگ نزدم ...</P>
<P align=justify>رویهم رفته&nbsp; احتمالا یک دقیقه با هم حرف زدیم ... اونهم نصفش سکوت بود و بقیه اش سلام ... خانه ماندن غمگینم میکند و افسرده ! حتی اگر به اندازه یک صبح تا ظهر پنج شنبه باشد ... </P>
<P align=justify>حالا این آقا شروع کرد :</P>
<P align=justify>اگه بی تو شکستم </P>
<P align=justify>به پای تو نشستم </P>
<P align=justify>با این آتیش دستم با این گرمی دستم </P>
<P align=justify>....</P>
<P align=justify><EM>تند میخونه وقت نمیکنم بنویسم ...</EM></P>
<P align=justify>تو ای اومده از عشق </P>
<P align=justify>تو دستات یه کمنده </P>
<P align=justify>منه سر به گریبون دلم پیشه تو بنده ...!!!</P>
<P align=justify>دله عاشقم از تو بهونه نمیگیره </P>
<P align=justify>میخواد با تو بمونه میخواد بی تو نمیره !...</P>
<P align=justify>من از هر چی گذشتم به عشقه تو رسیدم !</P>
<P align=justify>...</P>
<P align=justify>بی ربط با حسای من&nbsp;میخواند و من بی ربط با او همذات پنداری میکنم ...</P>
<P align=justify>و بیربطتر از آن اینست که دلتنگ میشوم ... </P>
<P align=justify>&nbsp;</P>
<P align=justify>پی نوشت : :)</P>
<P>&nbsp;</P>
<P>&nbsp;</P>]]></description>
					<pubDate>Thu, 17 Jul 2008 11:35:55 GMT</pubDate>
					<comments>http://oneday.blogsky.com/Comments.bs?PostID=127</comments>
          <guid>http://oneday.blogsky.com/1387/04/27/post-127/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
